زندگی رو شروع می‌کنی و به پایان نمی‌رسه..

  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۸
  • ۱۱:۴۰
  • ۰ نظر

میگن شروع کردن هرکاری اولش خیلی سخته. شما بشنوید و باور نکنید. شروع کردن هرکاری از صفر کشنده‌س. کشنده‌س و اگه شانس بیاری و زنده بمونی، تو می‌شی قهرمان بلامنازع زندگی خودت.

هم‌کله می‌گفت فاطمه اگه این هفته رو هم دووم بیاریم و زنده بمونیم، دیگه دلیلی برای مردن‌مون پیدا نمی‌شه تا آخر دنیا. و پر بی‌راه نمی‌گفت. همیشه وقتی این همه کار می‌کردیم به وسطای هفته‌ی بعد می‌رسیدیم و حالا فقط به وسط همین هفته رسیدیم!

خلاصه اومدم که بگم این روزا بی مکث ادامه داره. کارها سنگین و سنگین‌تر میشه و این دوهفته اخیر تو اوج فشار و سختی پرس شدیم و اومدم بگم من زنده‌ام هنوز. زنده‌ام و دارم می‌جنگم.

زنده‌ام و قراره ادامه بدم...

شنبه یه سیب سرخه :)

  • شنبه ۹ آذر ۹۸
  • ۱۲:۴۹
  • ۲ نظر

یه حال خوبی دارم. 

هنوز تیم‌مون تکمیل نشده، هنوز درگیر مصاحبه‌های خسته‌کننده و وقت‌گیریم و کلی هنوزهای دیگه. ولی حال‌مون خوبه. می‌دونم باید چی کار کنم، شرکت آرومه، هوا خوبه، اتاقم نورگیره، یه هم‌اتاقی خوب دارم، صدای آب میاد، گلام سبز و خوشحالن و یه شنبه‌ی قشنگ رو شروع کردیم. خیلی قشنگ..

#کارنوشت

پکیج آموزشی زنده یا چی؟

  • جمعه ۱ آذر ۹۸
  • ۱۶:۵۳
  • ۰ نظر

هم‌کله کارشناسی و ارشدش رو اقتصاد خونده. خودشم مطالعات اقتصادی و سیاسی زیادی داشته و به شدت رو تحلیل و توضیح اوضاع و شرایط مختلف مسلطه. زندگی کردن باهاش، مثل یه کلاسِ درسِ کامل و جامع و خوندن خلاصه‌ی یه سری کتاب خوبه‌. از طرفی، منم موجودِ آموزش‌پذیرِ خوبی هستم. حرفایی که می‌زنه تو ذهنم ته‌نشین میشه و به صورت غیر ارادی یه سری تجزیه و تحلیل روش می‌ره. 

درست حس اون آدمی رو دارم که نه با وقت گذاشتنِ زیاد، که به واسطه‌ی قرار گرفتن تو محیط، داره اقتصاد رو یاد می‌گیره، و کتاب‌ها، صرفا جزئیات ذهنش رو قوام میدن و به صورت دسته‌بندی شده به مغزش باز می‌فرستن. 

این همه گفتم که بگم یادگیری محیطی خیلی خیلی خیلی موثرتر از یادگیری با کتابه. اینه که وقتی به چیزی علاقه دارین، سعی کنین در کنار مطالعه، وقت زیادی رو برای قرار گرفتن تو محیط متناسب اون چیز بذارین.

 

دلتنگ‌ترین فاطمه‌ی دنیا

  • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸
  • ۱۷:۲۶
  • ۱ نظر

بیشتر از سه ماهه که سفر نرفتم و این برای منِ همیشه مسافر، یعنی بدترین حال دنیا. 

سفر نرفتم و با خوندن سفرنامه‌هام و مرور عکسایی که گرفته بودم دلتنگ و دلتنگ‌تر میشم.

پ‌.ن: حتی یه لحظه فکر این که تلگرامم وصل نشه و متنای قبلی کانالم رو از دست بدم، وحشتناک و غیر قابل تصوره. وصل شه اولین کاری که می‌کنم آرشیو کردن‌شونه :(

پ.ن‌تر: یعنی الان سابسکرایبرای کانالم حالشون چطوره؟ از اون صد و خورده‌ای نفر چند نفرشون پس ذهن‌شون به منم فکر می‌کنند؟ دوستام کجان :(

این روزهای تلخِ مواجه شدن با واقعیت..

  • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸
  • ۲۱:۳۹
  • ۵ نظر

ازن که این وضعیت تا کی ادامه پیدا می‌کنه رو نمی‌دونم، این که چی قراره بشه رو نمی‌دونم، این که چه بلایی سر کارمون میاد رو نمی‌دونم، ولی یه چیز رو خوب می‌دونم، و اونم اینه که برای اولین بار تو زندگی، و در تمام مدتِ تلاش‌گر بودنم، تا این حد از موندن ناامید و به رفتن چنگ انداخته نبودم.

نمی‌دونم خوب یا بد، ولی حداقل خوشحالم که در آستانه‌ی ۲۱ سالگی به این نتیجه رسیدم، و نه ۳۱ سالگی...

و دوباره وبلاگ..

  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸
  • ۱۲:۴۶
  • ۲ نظر

مثل همه‌ی سه‌شنبه‌های شلوغ، امروز صب هم بعد از سه چهار ساعت خوابیدن، هم کله رو که طبق معمول آماده کردن ارائه‌ش تا صبح طول کشیده بود و دیرش شده بود رو راهی کردم و بعد از کمی خستگی در کردن دوباره روزم رو از نو شروع کردم. ناصر پیشم بود و بعد از رفتن هم‌کله میخندید می‌گفت عین بچه‌ مدرسه‌ایا :) انگار نه انگار داره میره دانشگاه، سر کلاس دکترا. از صب که پاشد غر زد و نق و نوق که چرا باید برم سر کلاس، تا اون دم در که همه چیش رو باید پیدا می‌کردی می‌دادی دستش و اون قهوه‌ای که حکم لقمه‌ی نون و پنیر مامانا رو داشت و دادی که تو راه بخوره :)

می‌خندم. به پسرکوچولویی که راه و بی‌راه میگه دیگه پیر شدم فک می‌کنم و پر از حس خوب میشم. بیخیال کلاسِ هشت صبح، با خیال راحت صبحونه می‌خوریم و دو دست تخته بازی می‌کنیم و ناصر رو هم راهی می‌کنم. و حالا منم و کلی حس خوبی که قراره روزمو بسازه. زمان میگذره و به خودم میام می‌بینم همون دختر سرتقی که دست به سیاه و سفید کار خونه نمی‌زد، الان مثل فرفره تو خونه می‌چرخه و جمع و جور می‌کنه و هی زیر لب با خنده با خودش میگه آخه جقله، تو که می‌دونستی می‌بازی، یا حداقل احتمال باختت زیاده، چرا سر یه هفته انجام دادن تنهایی کارای خونه شرط بستی خنگول؟

خونه مرتب میشه، به خودم می‌رسم، دوش می‌گیرم، به دوستم پیام میدم حضورمو برا کلاس عصر بزنه، می‌فهمم کلاس صب حضور غیاب نکرده و کلاس عصر هم کنسل شده. یه لبخند عمیق رو لبم می‌شینه و با کلی حال خوب می‌رم سراغ درس و اقتصاد عزیزم و به این فکر می‌کنم وقتی کنار کسی که باهات پیوسته‌س زندگی می‌کنی، نه تنها گزینه‌ها و وقتت محدود نمیشه، که خیلی خیلی خیلی گسترش هم پیدا می‌کنه. و چی هیجان‌انگیزتر از چند بُعدی و مولتی‌تسک بودنه؟؟

پ.ن۱: تنها چیزی که باعث شد از این داستانای نت دیوونه نشم این بود که بالاخره به وبلاگ برگشتم و اون حس خوب و لعنتی خوندن و کامنت گذاشتن درونم زنده شد و مای معتاد هر لحظه نوشتن رو خمار نذاشت.

پ.ن۲: ناصر در حقیقت یک عدد فاطمه‌ی گوگولی و جذابه که به واسطه فامیلیش ناصر صداش می‌کنیم :) یک رفیق به غایت پایه..

پ‌.ن۳: وقتی با یه آدمی پیوسته میشم که به ازای یک اپسیلونِ داده‌ شده‌ی بزرگ‌تر از صفر، یه دلتای بزرگ‌تر از صفر وجود داشته باشه، به طوری که وقتی فاصله‌ی قلبم با قلب طرف کمتر از اپسیلون بود، فاصله‌ی مغزم از مغزش هم کمتر از دلتا باشه :)

یک‌شنبه‌های گوسانی

  • سه شنبه ۱۴ آبان ۹۸
  • ۱۱:۲۵
  • ۰ نظر

خب خب خب
قبل از هرچیزی می‌خوام بگم امشب یه معجزه پیدا کردم. همون چیزی که همیشه دنبالش بودم و پیدا نمی‌شد. و چقدرررر حالم خوش شد. عالی شد اصلا.
حمید سلیمی رو می‌شناسین؟ چند وقت پیشا با دنبال کردن لینکای مختلف از کانال دیالوگ باکس به کانالش رسیدم. جنس نوشته‌هاش و حتی سلیقه‌ش تو موسیقی حسابی با حالم جفت و جور می‌شد و داستان نوشتن‌هاش رو دوست داشتم. این قصه‌نویسِ قصه‌ی ما، هر هفته تو کانالش از یه دورهمی حرف می‌زد که یک‌شنبه‌ها تو یه کافه نزدیک ولیعصر برگزار می‌شد و محفل قصه شنیدن و قصه گفتن بود و هر دفعه هم تاکید می‌کرد که لازم نیست حتما دستی بر نوشتن داشته باشید تا تو جمع ما بیاید، همین که دستی بر رفاقت داشته باشین کافیه..

من هر دفعه که این بنر رو می‌دیدم کلی با خودم می‌گفتم این دفعه دیگه می‌رم ولی یهو به خودم میومدم و می‌دیدم یک‌شنبه‌س و ساعت ۱۰عه مثلا! ولی قصه‌ی این یک‌شنبه با همه‌ی یک‌شنبه‌ها فرق می‌کرد. هیچ جوره یادم نمی‌رفت که امروز چه روزیه و ساعت چنده. راستش رو بخواین اصلا دنبال یه جایی می‌گشتم که این یک‌شنبه‌م رو اونجا بگذرونم. تقریبا به هرچیزی که دور و برم بود به عنوان گزینه جدی فک کردم و حتی برنامه ریختم براش ولی دست تقدیر جوری رقم خورد که همه‌ی اون پلن‌های A تا C شکست خورد و دیشب که کلا بیخیال شده بودم و منتظر بودم ببینم چی پیش میاد، یهو چشمم به کانال حمید سلیمی و یک‌شنبه‌های گوسانی خورد و با خودم گفتم یسسس همینه.

امروز تا عصر کلاس داشتم و یادم رفته بود کابل شارژ و کارتمم با خودم ببرم. به زورِ کابل ۱۰ سانتیِ ۲۵تومنی‌ای که با ته‌مونده‌ی شارژ پاوربانکِ تو کیفم گوشیم رو روشن نگه داشته بود، به زور خودمو به خونه رسوندم و حقیقتا خسته بودم. قبل از این که برسم خونه کامل تصمیم گرفته بودم که نرم و بشینم یه سری کارامو برسونم، ولی وقتی رسیدم خونه، یه سری دیالوگ برقرار شد که بدون این که نشون بدم قبلا کامل منصرف شدم، خودم رو مهیای رفتن کردم. هیچ جوره نمی‌خواستم خودمو ناراحت کنم و تو خونه نبودن رو بهترین راه ممکن پیدا کردم. اینه که در کمال سخاوت خودمو تحویل گرفتم و با یک ساعت زودتر راه افتادن و همراه شدن با اسنپ، درست راس ساعت به جلسه مذکور رسیدم.

می‌دونید رفقا، من هیچ ایده‌ای نسبت به این جمع نداشتم، نمی‌دونستم کوچیکن، بزرگن، اصلا چی کار می‌کنن توش و کلی چیزای دیگه. حتی آقای نویسنده رو هم از نزدیک نمی‌شناختم. و اگه راستِ راستش رو بخواید، کانالش رو هم جدی پیگیری نمی‌کردم. ولی این دقیقا همون حسی بود که قبل از برداشتن واحد کارآفرینی داشتم. و دقیقا با همون تصویر هم برام معجزه کرد. ساعت ۶:۳۰ جلسه شروع شد و اول من به عنوانِ تنها تازه وارد جمع، با همون اعتماد به نفس همیشگیم که عاشقشم خودمو معرفی کردمو این میخ اولی بود که منو تو ذهنِ آدمای اونجا کاشت.

جلسه شروع شد و آقای قصه‌گو اول در حد چند دقیقه اتفاقات مهمی که از هفته گذشته تا امروز تو فضای سیاسی کشور افتاده بود رو مرور کرد که واقعا برام هیجان‌انگیز بود. حس این که یه نویسنده نباید تو دنیای خودش غرق باشه و باید از جامعه‌ش خبر داشته باشه، کوت‌های کوتاه، به‌جا و بی‌قضاوتی که نقل شد و با هنرمندی یه نویسنده جمع شد؛ اولین چیزی بود که از این جمع من رو به وجد اورد و بعد؟ قشنگ‌ترین قسمت ماجرا رقم خورد. قرار بود آدما قصه بخونن و ما گوش کنیم، نظر بدیم، و از کنار هم بودن لذت ببریم.

دوتا داستان عالی، نقدهای شنیدنی که کلی چیز ازش یاد گرفتم، و شعری که حسن ختامِ قسمتِ اولِ برنامه قبل از آنتراک بود، حسابی مغزمو برای انتخابِ اومدن تشویق کرد. بعد از آنتراک یه داستانی خونده شد، راجع به آدمی که کاراکتر نداشت و خب نقدهای تند و تیز زیادی رو متوجه خودش کرد. و شاید دور از ذهن هم نباشه. ما همیشه قصه‌ی آدمایی رو می‌نویسیم که کاراکتر دارن، یا خوب و یا بد. هیچ وقت هسته مرکزی یه قصه رو رو آدمای خنثی نمی‌ذاریم. از نظر آدما قصه باید قهرمان داشته باشه، چه مثبت و چه منفی و این داستان، به نظرم طی شجاعتِ نویسنده راجع به یک شخصیتِ بی‌کاراکتر بود. یک داستانِ فشل. حدود یه ربع بقیه راجع به نوع داستان و سر و ته نداشتن و الکی بودنش، روایت‌گرش رو کوبیدن و وقتی حمید سلیمی اومد که ختم قائله رو اعلام کنه، دستمو گرفتم بالا و گفتم منم می‌خوام یه چیزی بگم!

با صدای رسا، صحبتم رو شروع کردم و با گفتن این نکته که به عنوان مخاطب و نه متخصص نظرم رو می‌گم، شروع کردم و از دیوید بروکس و کتاب بی‌نظیرِ the road to characterش گفتم. تو داستان ذکر شده بود که فرد مذکور آدم خوبیه و من از این صحبت کردم که ما اطرافمون آدمای بی‌کاراکترِ زیادی رو می‌بینیم که نه به خاطرِ انتخابشون، که به خاطرِ عدم توانایی‌شون کاری به کار هیچ کس ندارن و ما اینا رو خوب معرفی می‌کنیم.
از فضای داستان به طور کلی دفاع کردم و حدود ۳-۴ دقیقه راجع به حسی که باید ازش گرفته میشد گفتم. و این دومین میخی بود که از من تو ذهن اون آدما کوبیده شد :))

و در آخر این که این جمع برا من فوق‌العاده بود. برای منی که عاشق داستان و روایت‌ و روایت‌گریم، حضور بین آدمایی که فرم رو می‌شناسن، پی‌رنگ رو می‌فهمن و با ساختار مانوسن، مثل یک معجزه بود. و نکته بعدی این که، من همیشه عاشق اینم که میخمو تو برخورد اول تو ذهن آدما بکوبم و همیشه هم بازخورد خوبی ازش گرفتم، چه کوتاه مدت و چه بلند مدت، و قبل از همه تو حس خودم نسبت به خودم :)
دقیقا این اتفاق تو جلسه اول کارآفرینی، جلسه اول السابقون، اولین جلسه با استاد زبان‌تخصصی و اولین مواجهه با معاون آموزشی دانشکده اقتصاد هم افتاد. و تقریبا تو همه‌ی قرارهای اولی که با افراد می‌ذارم.
می‌خوام بگم حسابی به یه همچین جمعی نیاز داشتم و حسابی هم به عجین شدنِ بیشتر با داستان. و با خودم قرار گذاشتم حتما از این به بعد یک‌شنبه‌های گوسانی رو تو برنامه‌م بذارم و مدون‌تر داستان بخونم.

یک‌شنبه‌های‌گوسانی
پایان‌جلسه‌اول

به تو سلام می‌کنم..

  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸
  • ۱۴:۱۶
  • ۰ نظر

چون که باید نوشتن رو شروع می‌کردم. بدون توجه به این که قبلش کجاست، بعدش کجاست.

یه مقدار زیادی از نوشته‌های این سال‌های دور از وبلاگ تو کاناله و به مرور به اینجا اضافه میشه. یه چیزایی برای کانال می‌مونه و یه بخشایی از مغزمم تو توییتر قراره خالی بشه.

علی الحساب این که تو روزای جدید هم مثل همیشه کلی کار برای انجام دادن دارم. کلی کتاب برای خوندن و کلی چیز برای یادگرفتن. ولی تفاوت این روزا با گذشته اینه که یادگرفتم تغییرها ذره ذره و مرحله به مرحله اتفاق میوفته. قرار نیست همه‌ی کارا باهم رو روال بیوفته، باهم به بهترین نحو ممکن پیش بره و باهم براشون به نتیجه برسم.

کارامو رو تخته می‌نویسم و اولویت میدم بهشون و استارتشونو می‌زنم، ولی قرار نیست همین اول کار بتونم همه‌شونو رو برنامه هندل کنم.

و احتمالا این چیزا بدیهیه. ولی برای ذهن کمال‌گرای من که همیشه باید همه چی براش پرفکت باشه تا شروع کنه یا ادامه بده این قدم بزرگیه..

در مسیر مرنجاب - قسمت هشتم - گوپ گوپ

  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

قبل از هرکاری، به محض زمین گذاشتن وسایل رفتم دنبال هیزم و هرچقدر که می‌تونستم جمع کردم. بعدشم زیر انداز انداختم و همه وسایلم رو از تو کوله گذاشتم بیرون! انگار که خاله بازیه! وضو گرفتم، یه شلوار اضافه کردم و کاپشنم رو پوشیدم و شالگردنم رو پیچیدم دور سرم و شروع به ماساژ دادن پام با دیکلوفناک کردم. داشتم از خستگی شهید می‌شدم و دیگه نه گرسنگی می‌فهمیدم و نه لذت از کویر و تنهایی و.. فقط دلم می‌خواست از بدن‌درد خلاص شم و خستگیم در بره

به خاطر کم بودن مسیری که تو دل کویر طی کرده بودم، به جای بکری نرسیده بودم و صدای موتورای مسابقه‌ای که تو تاریکی گاز می‌دادن و آفرودهایی که درحال گردش بودن میومد و خیلی ناراحت بودم. بعد از انجام همه‌ی کارا و نمازخوندن آماده خواب شدم و رفتم تو کیسه خواب ولی یه ترس ناشناخته‌ای داشتم. نمی‌دونم، اون لحظه ترس نبود. فقط آرامش نداشتن بود. رفتم سراغ تبلتم. تنها چیزی که می‌تونست آرومم کنه شنیدن سوره‌های مورد علاقه‌م با صدای استاد شاطری بود. یه لحظه فکر نداشتنش مثل برق از کله‌م گذشت. اصلا یادم نبود کجای تلگرام دارمش و حتی نمی‌دونستم دانلود شده دارمش یا نه. نمی‌تونستم سرچ کنم چون vpn که هیچی، نتم نداشتم (که البته منطقیه وسط بیابون). یهو یادم افتاد اوایل اون کانال اولیه سوره انسان رو فرستاده بودم، سریع رفتم سراغشو با دیدن موزیکای زیادی که از اونجا دانلود شده داشتم امیدوار شدم به داشتنش که.. چشمتون روز بد نبینه. اونو دو سه تا آهنگ دورش دان نشده بود. با کمال ناامیدی زدم روشو اومدم بیرون که جاهای دیگه رو بگردم که یهو شروع به خوندن کرد! باورم نمیشد. به گوشام اعتماد نکردم و سریع رفتم توش و چندثانیه آخرش جلو چشم خودم دانلود شد! نه تنها بدون vpn که بدون نت! یه لبخند عمیییق نشست رو لبم. لبخند ناشی از تنها نبودنم، و نگاه کردن و همیشه بودنش. کلی حالم خوب شده بود و حالا شاطری هم با صدا و لحن آسمونیش داشت حرفای سکوت رو برام تکرار می‌کرد و من سرمو بردم تو کیسه خواب که چند لحظه بعد از فاصله‌ی خیلی دوری صدای سگ شنیدم

به طور کلی با سگا مشکلی نداشتم ولی هیچ ایده‌‌ای هم نداشتم این سگا چقدر وحشین، و چقدر رو بقیه حساسن. خودمو آروم کردم که دورن و اینجا نمیان و دوباره سعی کردم چشم رو هم بذارم و بخوابم که صداهاشون نزدیک‌ و نزدیک‌تر شد‌ و هی به تعدادشون هم اضافه می‌شد. فک کنم ۴-۵ تا سگ بودن که داشتن اطراف پرسه می‌زدن و هی صداهاشون نزدیک میشد که ناخودآگاه سرمو اوردم بیرون که ببینم حالا واقعا چیزی می‌بینم اطراف یا فقط صداشونه که سرمو برگردوندم و چشم‌تون روز بد نبینه! یه سگ گنده تو هیبت گرگ شاید تو فاصله دو متریم و دقیقا اون‌ور تپه‌ای که من این‌ورش خوابیده بود وایساده بود و اطراف رو می‌پایید... 

#درمسیرمرنجاب 

#کوله‌به‌دوشی‌ها 

#ادامه_دارد

 

در مسیر مرنجاب - قسمت هفتم - و بالاخره رسیدن

  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

رو همون تخت سر راه نشستم و کوله‌م رو دراوردم و یه نفس عمیییق و از ته دل کشیدم. تقریبا رسیده بودم و خورشید هم داشت لحظه‌های آخر حضورش بالای افق رو سپری می‌کرد. اون دوتا بعد از نشستنم کماکان با تعجب نگاهم می‌کردن که بالاخره یکی‌شون زبون باز کرد و پرسید:

- پیاده اومدی؟

+ [تازه نفسم بالا اومده بود و] آره!

اون یکی گفت:

- از کجا داری پیاده میای؟

+ از اولش

که مثل این فیلما یهو جفتشون باهم پرسیدن: از اولش؟؟؟ 

قیافه‌هاشون خنده‌دار و بامزه شده بود :) یکم حرف زدیم و من رفتم که به مامان زنگ بزنم و بگم به جایی که می‌خوام بخوابم رسیدم. آخرین بار می‌دونست دارم تو شهر رو می‌گردم و هنوز جایی برای خواب ندارم و حالا باید بهش زنگ می‌زدم و اطلاع می‌دادم که من دیگه دست از گشتن برداشتم و رسیدم به جایی که می‌خوام اتراق کنم! و البته تاکید می‌کردم اینجا آنتن ضعیفه و یه وقت اگه زنگ زد و برنداشتم نگران نشه. نمی‌تونستم هیچ وقت بهش دروغ بگم ولی می‌شد همه‌ی حقیقت رو هم نگفت (اونم برا یه مدت کوتاه، تا وقتی که از این شرایط بیرون بیام و اسباب نگرانی‌ش فراهم نشه)! مثلا من رسیده بودم به محل اتراقم ولی این که اینجا لزوما یه سقفی بالاسرم باشه نبود. و این که واقعا چرخ‌زدنام تموم شده بود، ولی تو کویر و نه تو شهر! بعدشم به پدرخونده زنگ‌ زدم و خیالش رو راحت کردم که پیاده‌روی‌هام تموم شده و به مقصد رسیدم و البته بابت مامان هم باهاش هماهنگ کردم و گفتم شاید اگه من آنتن نداشته باشم به شما زنگ بزنه حواستون باشه که من کویر نیستم!

خلاصه که بعد از تقریبا یه ربع موندن تو کمپ و سر و سامون دادن به خودم و اوضاع از اون دوتا پسرا خدافظی کردم و فقط بهشون اطلاع دادم که همین اطرافم و کلی سفارش کردن که مواظب باشم گم نشم!

رفتم و رفتم و تقریبا ۳۰۰-۴۰۰ متر از کمپ دور شده بودم ولی هنوز چراغاشون رو می‌دیدم که در نهایت پشت یه تپه از شن متوقف شدم و آماده شدم برای مهیای وسایل اتراق کردن!

#درمسیرمرنجاب 

#کوله‌به‌دوشی‌ها 

#ادامه‌_دارد