در مسیر مرنجاب - قسمت ششم

  • چهارشنبه ۷ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

بعد از تموم شدن بارون، حالا دوباره با سرعت قبل و البته همراه با خستگی خیلی زیادتر پیش می‌رفتم. یه جای دیگه وایسادم برای کمی خستگی در کردن و موقع راه افتادن، بند دیگه‌ی کوله‌م رو از دست دادم! درست مثل اولی، ولی با این تفاوت که این دفعه دیگه شوکه نشدم و معطل نکردم! درست با همین خونسردی‌ای که می‌نویسم سریع هم‌اندازه‌ی اون یکی بند، گره زدمش و پیاده‌روی رو از سر گرفتم. فقط امیدوار بودم آنتن داشته باشم که وقتی مامان زنگ می‌زنه نگران نشه. هر چند وقت به چند وقت یه سری شماره الکی می‌گرفتم که مطمئن باشم اون یه خط آنتن، جواب تماس دریافتی رو میده و بعد به راهم ادامه می‌دادم. ساعت نزدیکای ۶ بود و دیگه باید نزدیک اون جایی می‌بودم که مقصد نهاییم بود که یه چالش جدید جلو پام قرار گرفت! از باد و بارونِ یک ساعت گذشته، یه بخش طولانی از مسیر گل‌های روونی بود که کفشم کاملا توش فرو می‌رفت و راه رفتن رو نفس‌گیر کرده بود. واقعا خسته شده بودم. باتومام رو بالا گرفتم و اون تیکه رو گذروندم و رسیدم به پیچی که با گذشتن ازش چراغای کمپ مدنظر مشخص می‌شد. اون لحظه‌های آخر دیگه اصلا نمی‌دونستم که چطوری دارم قدم از قدم بر می‌دارم. همین طور پیش می‌رفتم و با قدرت باتوم‌ها رو به زمین می‌زدم تا کمی و فقط کمی، این وزنی که رو دوشم بود رو به اون منتقل کنم. قرار بود برسم به کمپ و به اونا اطلاع بدم که می‌خوام نزدیکی‌هاشون اتراق کنم. اول قرار بود مسیر رو ادامه بدم تا برسم به اولین تپه‌های رملی که تو فاصله تقریبا یک کیلومتری کمپ بود، ولی من دیگه واقعااا جون نداشتم و پام به شدت اذیتم می‌کرد. کما این که نزدیک غروب بود و به تاریکی می‌خوردم تو راه که دیگه بی‌خیال شدم و به همون حوالی اونجا رضایت دادم

وقتی رسیدم، دوتا پسر جوون تو اتاق مدیریت بودن که با دیدن من و بند و بساطم چشاشون از تعجب گرد شده بود که، دستمو اوردم بالا و گفتم یه دقیقه، فقط یه دقیقه صبر کنید بشینم، می‌گم براتون.. 

#درمسیرمرنجاب

#کوله‌به‌دوشی‌ها

#ادامه_دارد

 

در مسیر مرنجاب - قسمت پنجم - دست از تقلا بردار دختر :))

  • چهارشنبه ۷ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

شاید نزدیک یه ساعت با باد و بارون درگیر بودم و سرعتم خیلی کم شده بود و سنگینی کوله بیشتر و بیشتر به نظرم میومد. ناهار نخورده بودم و از ترس از دست دادن زمان و خوردن به تاریکی هوا هم، هی ذره ذره خودم رو گول می‌زدم که نیم ساعت دیگه وای میسم یه چیزی می‌خوریم، چهار و نیم یه چی می‌خوریم، برسیم به اون آهنه می‌زنیم بغل و استراحت می‌کنیم که.. نیم ساعت می‌گذشت، ساعت از ۴ و نیم رد می‌شد، به آهن‌های بعدی می‌رسیدیم و توقفی تو کار نبود. همین طوری باد و بارون سرعتم رو کم کرده بودن و کوله‌م داشت بهم فشار میورد و نمیشد ریسک یه توقف ده دقیقه‌ای رو به جون خرید. یه جاهایی برا چند دقیقه وایمیسادم و کوله‌م رو جابه‌جا می‌کردم. دفعه دومی که اومدم بعد از یه توقف چند دقیقه‌ای راه بیوفتم، با کشیدن دسته‌ی کوله‌م برای بلند کردنش، به خاطر سنگینی‌ِ زیادش، بندی که تنظیم‌کننده‌ی فاصله‌ی دسته و تنه‌‌ش بود پاره شد! یه لحظه مات نگاش کردم و همه‌ی فکرای منفی دنیا از ذهنم گذشت. اون بند، عصای دست من بود برای جابه‌جا کردن جایگاه کوله رو دوشم، و تنظیم نقطه‌ای که وزن کوله رو اون متمرکز می‌شد. با تغییر دادن و بلند و کوتاه کردنش می‌تونستم سنگینی رو برای مدت طولانی‌تری تاب بیارم و شونه‌هام کمتر خسته شن و حالا کلا از دستش داده بودم. نمی‌شد ولش کنم که بمونه همون‌طور چون کوله لق می‌زد. تنها راه چاره فیکس کردنش با گره بود و بالاخره با هر ضرب و زوری که بود با گره محکم بندش کردم و این‌بار خودم نشستم رو زمین، کوله رو گذاشتم رو دوشم و همه بندارو سفت کردم و بعد باهم (و به سختی) بلند شدیم

وقت زیادی رو از دست داده بودم، انرژیم داشت تحلیل می‌رفت و یه جاده پس و پیشم بود که از هیچ طرف هیچ مقصدی براش پیدا نبود.

بلند شدم و شاید برای نیم ساعت تمام توانم رو گذاشتم و سریع‌تر راه رفتم. بارون هنوز مصرانه می‌بارید و من هم‌چنان با گرفتن توامان چتر و باتوم مشکل داشتم که یه لحظه هدفونم رو برداشتم! یه سکوت مطلق بود. یه سکوت با صدای باد و قدم‌های من، و منی که درگیر بودم با خودم بارون و همه چی! یه لحظه واقعا خنده‌م گرفت. بی‌خیال خندیدم و گفتم آخه تا کی می‌خوای بباری؟ :)) و همون‌جور به راه رفتن ادامه دادم که در کمااال ناباوری دیدم دیگه صدای خوردن بارون به چترم نمیاد! با شک و تردید چتر رو بردم کنار و دیدم که نههه واقعا قطع شد :))) اون لحظه دیگه واقعا از ته دل قهقهه زدم :)) انگار فقط منتظر بود تا تسلیم شم و دست از تقلا  و غدبازی بردارم :))

چترمو جمع کردم گذاشتم تو کوله و انگاری که جون تازه‌ای درونم دمیده شده باشه، وسط کویر برا خودم چرخ می‌زدم، با موزیک پس زمینه همراهی می‌کردم و با قدمای مطمئن پیش می‌رفتم.زیباترین لحظه‌ها و صحنه‌های زندگیم رو می‌دیدم و تجربه می‌کردم و حتی توانایی عکس گرفتن نداشتم. حس می‌کردم خلاصه کردن این همممه حس خوب تو یه چارچوبِ سرد و دوبعدی واقعا ظلمه. وویس ریکورد می‌کردم، با زمین و زمان حرف می‌‌زدم و از حرکت ابرهای بالاسرم لذت می‌بردم.

تقریبا دو ساعت از پیاده‌رویم گذشته بود که تازه ابرهای پشت سرم حرکت کردن و خورشید برای اولین بار تو کل مسیر روشناییش رو تابوند رو تن لخت شن‌های خوش‌رنگ کویر و منی که از برنامه زمانیم عقب افتاده بودم و حالا هر از چندگاهی به پشت‌سر نگاه می‌کردم که ببینم چقدر فاصله داره تا افق..

#درمسیرمرنجاب 

#کوله‌به‌دوشی‌ها 

#ادامه‌_دارد

 

در مسیر مرنجاب - قسمت چهارم - به همه‌ی آن‌هایی که در آغاز راه‌اند..

  • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

قرار بود تقریبا ۱۲ کیلومتر راه برم و برسم به کمپ احمد. ۱۲ کیلومتر تو حالت عادی واقعا روال بود برام. میانگین راه رفتنم تو روزای عادی ۸-۹ کیلومتر بود ولی کوله‌م عجیب سنگین بود. بی‌اغراق شاید ۱۰-۱۵ کیلو بار داشتم و از همون اوایل راه فهمیدم دو سه ساعتِ سختی پیش رو دارم ولی یه حس عجیب و خاصی داشتم که هیچی نمی‌تونست ذره‌ای خرابش کنه. هدفونم رو گوشم بود، کوله‌م رو دوشم و دو تا باتومم دستم‌ و گذاشته بودم که "یک عاشقانه‌ی آرام" رو بشنوم. همه کلی از موسیقی‌ش تعریف کرده بودن و کریستف رضایی هم کسی نبود که بخوام تازه باهاش آشنا شم. این بود که بی‌اختیار دستم رفت تا بشنومش و بد رکبی خورده بودم، نه تنها موسیقی‌ش همراه با متن و متناسب نبود با اوج و فرودها، که صدا و لحن گوینده‌ش هم مزخرف بود. یه مزخرف واقعی! من با عشق سال‌های وبا و تایماز رضوانی حسی رو تجربه کرده بودم که حالا دیگه هیچ صدا و متنی بهم نمی‌داد اون حس رو ولی ولی، کتاب با یه جمله‌ای شروع شد که کاملا اون لحظه‌ی من بود. چند دقیقه‌ای بود که از شروع پیاده‌ رویم گذشته بود و حالا من بودم و کویر و جاده‌ی بی‌پایانی که منو تو خودش غرق می‌کرد و عشق عجیبی که تو دلم بود و پیام دهکردی که تو گوشم می‌گفت: "یک عاشقا‌نه‌ی آرام، یا اگر خدا بخواهد و زنده بمانم یک عاشقانه‌ی بسیار آرام، یادگاری‌ است از من و او به همه‌ی آن‌هایی که در آغاز راه‌‌اند." و من اون لحظه قسم می‌خورم که رو زمین نبودم و رو آسمونا قدم می‌زدم. ماجراجوییم تازه از اون لحظه‌ها به صورت رسمی شروع شده بود و من قدم به قدم پر از شور و سرمستی بودم. مهم نیست قبل و بعدش آدما چی میگن. مهم نیست قراره چقدر توبیخ بشی یا اصلا چقدر خطر تهدیدت کنه. همه‌ی سختی‌های دنیا می‌ارزه به این که اون لحظه خودت باشی و خودت و یه زیبای بی‌انتها. یه آسمونِ پر از ابر و چشمی که تا کار می‌کنه زیبایی و عظمت می‌بینه. حس اون لحظه‌ها توصیف شدنی نیست. من قدم می‌زدم، یه صدایی تو گوشم نجوا می‌کرد، گه‌گاهی ماشین‌های از اون حوالی رد می‌شدن و یا با تعجب نگام می‌کردن و منو به هم نشون می‌دادن و یا بوق و چراغی می‌زدن و رد می‌شدن. همه‌ش پر از حس خوب و تازه بود برا من. دست تکون دادن و لبخند زدن به آدمایی که نمی‌شناسی و نمی‌دونی چه داستانی دارن، نمی‌دونن چه داستانی داری و فقط به اندازه یه صدم ثانیه باهاشون چشم تو چشم میشی و بعدشم وییژژژژ. از کنارت رد می‌شن و می‌رن. وقتی راه رو شروع کردم بارون بند اومده بود و حالا تقریبا بعد از یه ساعت دوباره شروع شده بود. همراه با باد وحشی‌ای که دقیقا از روبه‌رو میومد و می‌خورد تو صورتم. چترمو دراوردم و وقتی بازش کردم مشکل شد هزااار تا! بارون ریز و تندی میومد و بدون چتر عینکم نیاز به برف‌ پاک‌کن داشت! از طرفی باد انقدر شدید بود که چترم بند نمیشد رو کوله‌ام و حتما باید با دست می‌گرفتمش و از اونور هم دوتا باتومم که عملا بخش زیادی از انرژی‌م رو ذخیره می‌کردن حالا تو دستام اضافی بودن و از اون یکی طرف هم باد و چتر منو به عقب می‌روندن و قشنگ‌ترین قسمت ماجرا اونجایی بود که من مصرانه هدفونم رو، رو گوشم حفظ کرده بودم و نانسی داشت زیباترین ملودی و آرامشی که به عمرش دیده بود رو نصیبم می‌کرد..

 

#درمسیرمرنجاب

#کوله‌به‌دوشی‌ها

#ادامه‌دارد

 

در مسیر مرنجاب - قسمت سوم - در ابتدای راه و مهربونی‌‌ها

  • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

اون لحظه اول یادم افتاد پولِ خردِ نقدِ زیادی همراهم نیست و پنجاه‌ تومنی‌م رو باید خرد می‌کردم ولی هر مغازه‌ای اون اطراف می‌رفتم یه نگاهی به کوله و تیپ و قیافه من می‌کردن و می‌گفتن انقدر پول نقد ندارن‌. دیگه بالاخره یه جایی پیدا کردم که قبول کرد بیست تومن پول برام بکشه و من راه افتادم. همین جور نم‌نم حرکت می‌کردم که یه موتوری اومد کنارم و شروع کرد به نصیحت کردن که پیاده نمی‌تونی بری و چرا آژانس نمی‌گیری و این داستانا که یهو وایسادم و زل زدم تو چشماشو گفتم کو آژانس. نشون بده من بگیرم! یه لحظه مات موند، گفت خب زنگ بزنم از آشناها بیان ببرنت؟ عصبانی نگاش کردم و گفتم نه ممنونم و به راه ادامه دادم. یه آقای میان‌سالی بود. یه چند دقیقه‌ای رفتم که دیدم دوباره همون موتوریه اومد 🤦🏻‍♀ تا اومد بگه تو که هنوز نرفتی، یه ماشین جلوتر نگه داشت و من خوشحاااال پرواز کردم سمتش :))

ماشینه یه پیکان بود و راننده‌ش یه پسر جوون. ازش پرسیدم تا اول جاده میری؟ گفت آره بشین ببرمت و من به مدت ۸-۹ دقیقه باهاش هم‌سفر شدم :)

تو راه ازم پرسید همین جوری از تهران اومدی؟ گفتم آره و سری تکون داد برام. گفت اونجا که رسیدیم اگه دوستم بود میگم با آفرود ببرتت تا کویر و من سکوت شدم و نگفتم که پیاده می‌خوام برم! قطعا یه راست می‌بردتم تیمارستان جای گیت ورودی :))

هیچی، رسیدیم و این بنده خدا هم اتفاقا دوستش اونجا بود و اومد بهش بگه که من سریع از ماشین پریدم پایین و گفتم آقا دمت گرم می‌خوام پیاده برم :)) یه نگاهی کرد و گفت کلییی راهه دختر و من گفتم می‌دونم. هرکاریم کردم پول نگرفت ازم :)

همین جوری که من داشتم با پسره حرف می‌زدم رفتم سمت گیت ورودی که مسئولش داشت با لبخند نگاهم می‌کرد. نگاش کردم و گفتم باید به شما اطلاع بدیم که داریم پیاده میریم؟ که گفت به ما که باید اطلاع بدی ولی واقعا داری پیاده می‌ری؟ با سر تایید کردم و خلاصه کلی با مهربونی راهنماییم کرد و شماره‌ش رو همراه با نقشه بهم داد و گفت تا ساعت ۷ اینجاس و هر مشکلی بود بهش زنگ بزنم. گفت تا کی می‌مونی که گفتم فردا برمی‌گردم و کلی سفارش کرد گفت کمپ که رسیدی بگو من فرستادمت که پول زیادی نگیرن ازت و اگرم دیدی راه نمیان زنگ بزن به من بده حرف بزنم باهاشون! یه لبخند عمیق ته دلم از مهربونی آدمی که نه منو می‌شناخت و نه چیزی، و این همه حمایت‌کننده برخورد می‌کرد نشست و نمودش شد یه لبخند کوتاه رو لبم و تشکر فراوان. و اصلا هم به روی خودم نیوردم که شب قراره بیرون بخوابم و نه تو کمپ وسط راه!!! 

آخرشم از نمکای اونجا یکی بهم داد و منو راهی کرد :)

#درمسیرمرنجاب 

#کوله‌به‌دوشی‌ها 

#ادامه‌_دارد

 

 

در مسیر مرنجاب - قسمت دوم - و سفری که مزین شد به بهترین رفیق :)

  • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

با فکر این که پنج‌شنبه قراره راه بیوفتم، وسایل اصلیم رو تو کوله گذاشته بودم و فقط یه سری چیزای جزیی مونده بود که البته مامان نباید متوجه خریدنش میشد. یه چیزایی مثل الکل و گازِ پیک‌نیکِ کوچولوم و.. می‌دونست دارم می‌رم کاشان اما کویر؟ تنها؟ اونم شب؟ نه اصلا راه نداشت قبل از رفتن بهش بگم دارم کجا می‌رم و حتی کیسه‌خوابم رو به جای وصل کردن به بیرون کوله، گذاشتمش داخل. و بالاخره راهی شدم
اتوبوس همیشه جزو قشنگ‌ترین قسمت‌های سفره. اتوبوسِ ارزون و vip کاشان هم حسابی لذت سفر رو چندین برابر کرد. شب قبلش دیر خوابیده بودم و یه نیم ساعتی رو تو اتوبوس خوابیدم و بعدش انجام کارهای هیجان‌انگیزمون شروع شد. سید موسی و زندگی عجیبش تا بخشی از راه همراهیم کرد و بعدش هم وویس‌های امین از کارگاهِ دکتر صاحبی که حسابی ذهنم رو مشغول و اکتیو کرد. حوالی ساعت ده و نیم بود که به قم رسیده بودیم تازه. شلوغی جاده‌ی بهشت‌زهرا تو تهران که ناشی از حضور مردم کنار عزیزاشون برای جمعه‌ی آخر سال بود، تقریبا یه ساعتی به سفرم اضافه کرد. این تو اتوبوس بودن برای من که به شخصه نه تنها اذیتی نبود که خیلیم جذاب و به‌درد بخور بود ولی فکر این که آقاگل اونور معطل منه و منتظر مونده کلافه‌م می‌کرد. البته خیالم راحت بود که قطعا یه کتابی چیزی کنارش هست و نمیذاره این زمانا به بطالت بگذره ولی خب دلمم نمی‌خواست منتظر باشه
ساعت حوالی یازده و نیم بود که اتوبوس کنار پارک شهید مدنی (همون‌جایی که بهم آدرس داده بود) نگه داشت و من داشتم کنار ماشین کوله سنگینم رو سر و سامون می‌دادم که یهو کنارم ظاهر شد :)
تا حوالی ساعت ۲ پیشش بودم و رفتیم باغ فین و بعد از چرخ‌زدن و کمی کتاب خوندن، راه افتادیم سمت خونه‌های تاریخی و تو اون فرصت کم فقط تونستیم خونه‌ی فوق‌العاده زیبای طباطبایی‌ها رو تو اون هوای گرفته‌ی ابری که حالا بستر یه بارونِ ریزِ بهاری شده بود، ببینیم. من باید زودتر به ابتدای جاده کویر می‌رسیدم و پیاده‌رویم رو شروع می‌کردم تا قبل از تاریکی به مقصدی که می‌خواستم برسم. این شد که بعد از خریدهای من، آقاگل تا آران بردم و به اصرار زیاد اول جاده‌ی عباسپور که یه جاده مستقیم به سمت کویر بود پیاده‌م کرد و رفت. ساعت ۳ بعد ظهر، یه روزِ تعطیل، تو مرز تموم شدن شهر وَ البته همراه با بارونی که قصد قطع شدن نداشت؛ در حالی که خودمم از حرف خودم مطمئن نبودم با اطمینان راهی‌ش کردم و خیالش رو راحت که : بابا جاده مستقیمه دیگه، یه ماشین می‌گیرم میرم تا اول کویر و بعدشم پیاده :) خیالت تخت!
من خبر نداشتم چقدر اطراف جایی که شب قصد اتراق کردن رو داشتم آدم و امکانات رفاهی و .. بود و ناچار باید آب هم با خودم می‌بردم و این سخت‌ترین قسمت ماجرا بود. ۲تا بطری یک و نیم لیتری، به تنهایی ۳ کیلو به بارم اضافه کرده بود و کوله‌م فوق‌العاده سنگین بود. کاوری که داشتم رو کشیدم روش و شروع کردم به نم‌نم پیاده رفتن به سمت کویر، با این امید که بتونم ماشین گیر بیارم و این مسیر هم به پیاده‌رویم اضافه نشه.
جمعه ۲۴م اسفند ۱۳۹۷
ساعت ۱۵

در مسیر مرنجاب - قسمت اول - و منی که به راحتی فراموش نمی‌کنم..

  • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست تنها بزنم به کویر. سکوت و آرامش و عظمت کویر، با اون آسمون دلبرش بدجوری دل و دینم رو برده بود و حس می‌کردم باااید یه بار تنها تجربه‌ش کنم. هیچ ایده‌ای نداشتم که کجا و چگونه، و البته با چه سطح امنیتی می‌تونم این کار رو انجام بدم و این شد که رفتم سراغ پدرخونده. نزدیک ۱۶-۱۷ سال رفت و آمد تو کویرای ایران و ۶-۷ سال تور رصدی بردن حالا اونو تبدیل کرده بود به بهترین راهنمایی که می‌تونستم برم سراغش و خب شخصیت و مدل فوق‌العاده‌ش در مواجهه با کله‌شقی‌های من، ما رو برد به این سمت که بعد از رد و بدل شدن چنتا پیام بهم گفت شما می‌ری مرنجاب و کاراش هم با من. مرنجاب رفتن جذاب بود ولی انجام کارا توسط اون نه. ازش خواستم یادم بده اون کارا رو تا خودم راه بیوفتم و با کمال میل پذیرفت. دو سه روز قبل از سفر نقشه تمام و کمال راه رو برام نوشت، از نقشه لوکیشن‌های ضروری عکس انداخت و حتی پیدا کردنشون رو نقشه رو به خودم محول کرد و من با یه روز تاخیر نسبت به برنامه‌ای که چیده بودم (به خاطر شرایط بد آب و هوایی)، راهی کاشان شدم

#ادامه_دارد

 

به هیراد - نامه شماره شانزده - شعرهایم برای تو..

  • سه شنبه ۲۱ اسفند ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

روزی که برای اولین‌بار ببینمت، قطعا داستان‌های زیادی برای تعریف کردن دارم. من مشتاقانه حضورت رو تمنا می‌کنم و از خدا می‌خوام فرصتی رو بهم بده تا حس لبریز از هیجانم رو با صدای خودم برات بگم. هیراد جانم، پسرِ قشنگم، روزی که برای اولین بار ببینمت، معلوم نیست در چه سن و سالی هستی و چقدر از هیجانات این روزهای منو درک می‌کنی، ولی مهم نیست، چون من صبر زیادی در مقابل بودنت و انجام دادن درست‌ترین کارهایی که یاد گرفتم در به‌موقع‌ترین زمان‌های ممکن برات دارم. حس لحظه به لحظه‌ی ثانیه‌های ترس و هیجان، حس لحظه به لحظه‌ی غم‌ها و ناراحتی‌ها، و حس لحظه‌ به لحظه‌ی شعله‌ور شدن حس عشق و دوست‌داشتنی که درونم متولد شده، به همراه تمام لحظه‌هایی که فرصت ثبتش رو داشتم. این درست همون چیزیه که تو باید از من بدونی. از همه‌ی احوالاتی که برای رسیدن به تو، به توعه زیبا، که حالا برام نه فقط یه بچه، که مظهر تمام چشمای خندونِ کوچولویی هستی که روبه‌روم می‌درخشن. من این روزها رو و این حس‌ها رو، به شوق از تو نوشتن، قلم می‌زنم.

به هیراد - نامه شماره پانزده - قول میدم..

  • يكشنبه ۱۹ اسفند ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

راستش رو بخوای من دلم نمی‌خواد اَبَرانسان یا اَبَردختری چیزی باشم. اینی هم که الان می‌بینی یه نقابِ مجبوریه. از اون نقابا که خودت با دستای خودت و به زور می‌زنی رو صورت لحظه‌هات، تا بتونی گذر کنی. تا بتونی پشت سر بذاری همه‌ی این لحظه‌ها رو. وگرنه خب، کی بهتر از خودم می‌دونه چه غوغاییه پشت همین نقاب؟ شاید بگی اصلا ابرانسان بودن یعنی همین زره جنگی پوشیدن و نقاب زدن رو همه‌ی ضعف‌ها و کم‌اوردنا و رفتن به جنگ مشکلات، باشه قبول، ولی می‌خوام بگم از همینم خستم. اون وقتی که تصمیم گرفتم نقاب قوی بودن رو بزنم و برم تو دل این سختیا، با امید رفتم. با امید روزی که بتونم آدمارو همراه کنم و لازم نباشه همیشه این ضعفا رو برا خودم نگه دارم. که پیدا کنم آدمی رو که تو همه‌ی این لحظه‌ها، مقوی یا لااقل پذیرنده‌ی همه‌ی ضعف‌هام باشه، که حل شه توم و من با خودم، با خودی که هم ضعف‌داره و هم قدرت بجنگم. نه خودی که نقاب می‌زنه. می‌دونی چی میگم؟ می‌خوام بگم دلم می‌خواد ضعف‌هام رو نپوشونم، دلم می‌خواد یه بار بشینم کنار و بذارم یکی دیگه برام برنامه سفر بریزه و کارهاش رو برام هماهنگ کنه، که لازم نباشه خودم با هرکسی حرف بزنم و کلییی بگردم دنبال راهی که برا دختر تنها امن باشه. که دلم می‌خواد همزمان نگران هماهنگی‌ها و اجرا و محتوای زندگیم نباشم. که لااقل یه جاهایی همه کاره‌ی زندگیم نباشم. عجیبه نه؟ نه نیست. همه فک می‌کنن مستقل شدن یعنی نداشتن بقیه، یعنی علاقه نداشتن به بودن بقیه ولی مستقل بودن، یعنی لنگِ بقیه نبودن، یعنی وابسته‌ی بقیه نبودن. یعنی بودن بقیه و پذیرش دوطرفه‌ی این موضوع که :« ببین حواست باشه، فک نکن می‌تونی با کمک بهش سرش منت بذاری، خودشم از پسِ این کار بر میاد.» که :« ببین توام حواست باشه، نباید وابسته بشی، باید بدونی بالاخره ممکنه یه روزی این آدم رو نداشته باشی، حواست باشه که تو نیازمند نیستی و خودت توانایی انجام این کار رو داری.» مستقل بودن یعنی اعتماد داشتن به خودت. فقط همین. که برا هرکاری آویزون بقیه نباشی. که نذاری از آویزون بودنت برای خواسته‌های خودشون سواستفاده کنن.
الان هستن این آدما، مامان، آقای نیلفروشان، استاد و.. ولی دورن، سرشون شلوغه، برا من نیستن. البته مامان خیلی هست ولی خب، خیلیم کمه..
اون روزی که تصمیم‌گرفتم رو همه‌ی محدودیت‌های دخترونه اونم تو یه خانواده مذهبی سنتی پا بذارم، روزی بود که می‌خواستم به مامانم بگم نگاه کن، من خودم از پس خودم بر میام. خودم می‌تونم خرجم رو دربیارم، می‌تونم از خودم مراقبت کنم، می‌تونم کارامو خودم انجام بدم. فک نکن چون نیازهای بقام رو فراهم می‌کنی می‌تونی محدودم کنی. که می‌خواستم بهش نشون بدم اگه من اینجام و تو این خونه موندم، نه به خاطر پول و غذا و لباسه، که به خاطر محبتیه که بینمون وجود داره. به خاطر عشقی که نمی‌خوام خودمو ازش محروم کنم و ایضا شما رو هم از عشق خودم. سال‌ها طول کشید ولی مامانم بالاخره پذیرفت. با تمام وجودش پذیرفت. پذیرفت من یه دختر مستقل از خونه‌م درحالی که عاااشق خانواده‌مم. که هیچی تو دنیا برام مهم‌تر از خوب بودن حالشون نیست. می‌دونی هیراد، من سال‌ها به خاطر چیزی جنگیدم که حق مسلم زندگی هر انسانی بود. سال‌ها به خاطر استقلالی با خانواده‌م جنگیدم که خودشون باید در خلال تربیت‌شون بهم می‌دادن. می‌دونی؟ من ناخواسته‌ی اونا مستقل شدم. از دل شرایطی که وجود داشت. استقلالی که خودشون باعثش شده بودن اما نمی‌تونستن بپذیرنش. و من موازی با ته‌نشین کردن این مفهوم برای خانواده‌م، برای مستقل شدن از یه پسر جنگیدم. که این بار به خودم نشون بدم و بگم نگاه، بدون اونم می‌تونی. و حالا که اینو فهمیدی، بهت اجازه‌ی داشتنش رو میدم. ولی دیگه حس می‌کنم بسه دیگه. بس نیست؟ حالا همه‌مون فهمیدیم. و می‌خوام به آغوش جامعه برگردم. می‌دونی پسر، قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که تو همه‌ی لحظه‌ها، مطمئن باشی در عین توانایی و استقلالت، منو کنار خودت داری. که هیچ وقت این ذهن مسموم جامعه که کلی سال از زندگیم رو گذاشتم تا فقط خانواده‌ی خودم رو ازش پاک کنم، گریبان‌گیر تو نشه. من قول میدم که نه فقط به خودم، که به همه‌ی آدمایی که دستم بهشون میرسه یاد بدم چطور می‌تونن بچه‌های مستقلی تربیت کنن و عاشق باشن. قول میدم هیراد. قول میدم تو نگرانی‌های منو تجربه نکنی.

یزد - قسمت پنجم - پایان روز اول

  • دوشنبه ۱۷ دی ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

از کوچه پس کوچه‌ها بیرون اومدم و افتادم تو خیابونِ اصلی. فک کنم نزدیک بیست دقیقه پیاده تا امیرچخماق داشتم و فارغ از دو جهان، هدفونم رو، رو گوشم گذاشته بودم و اجازه می‌دادم دال‌بند تو گوشم فریاد بزنه «در رویایت می‌چرخیدم، آوازم را می‌رقصیدی».. همین طور در حال حرکت تو پیاده روی عریض و طویل بودم که یهو یه آقایی اشاره کرد؛ هدفونم رو دراوردم و فرآیند قطع کردن موزیک کمی طول کشید و وقتی رو کردم بهش، بعد از عذرخواهی از گرفتپ وقتم پرسید
- ببخشید خانم؛ اینجا آموزشگاه زبان فرانسه یا اسپانیایی هست؟
+ ببخشید آقا من مسافرم و اطلاع ندارم.
خیلی جالب بود، همین یه جمله منو گرفت و شروع کرد به حرف زدن. از این که خودش معلم زبان انگلیسی و آلمانی و ایناس و این که الان خودشون تور می‌برن و اینا، تا رسیدن به بک‌پکریِ من و این داستانا. اخرشم شماره‌ش رو داد و گفت که حتما زنگ بزنم بهشون برای دوره‌های تورلیدری و شروع همکاری و این حرفا :دی که بهش گفتم از مسافرت رفتن با تور متنفرم و کلا پنچر شد :)))
اخرش کلی اسم جاهای مختلف رو تو یزد و اردکان و میبد بهم گفت که حتما حتما برم ببینم و بعدشم هم تمام :))
خیلی برام جالب بود، قطعا اگه تهران بودم همون اول با یه عذرخواهی از این که دیرم شده و نمی‌تونم حرف بزنم باهاتون ازش جدا می‌شدم. ولی حالا تو یزد، ساعت ۶ غروب، با اون همه خستگی وایساده بودم و داشتم یه ربع تمام با یه نفر که نه می‌شناسمش و نه هیچ علاقه‌ای به موضوع حرفاش دارم، حرف می‌زدم :)) 
بعد از جدا شدن ازش دوباره به حالت قبلی برگشتم و به قدم زدن تا امیرچخماق ادامه دادم و کلی از منظره‌ی عادیِ هر روزه‌ی هزاران آدم، لذت بردم و البته، به آقای عجیب و اتفاق‌های کوچیک و جالبی که در خلال سفر تجربه کردم فکر ‌کردم
بعد از رسیدن به امیرچخماق، سراغ زورخونه‌ای که اون حوالی بود رو گرفتم و یهو وسط راه چشمم افتاد به تابلوی «نمایشگاه مارهای زنده»، اون لحظه با یه نگاه کلی به اطراف نتونستم پیداش کنم و از طرفی ذوقم برای رفتن به زورخونه بیشتر بود، این شد که سرخر رو کج کردم و رفتم به سمتی که بهم ادرس داده بودن. یه زورخونه‌ی قدیمی، تو کوچه‌ی بغل بازار که زیرش یه آب‌انبار بززرررگ بود
رفتم و یه اقایی با خوش رویی بهم گفت دور بعدی ورزششون ساعت ۶:۵۰ شروع میشه و تا اون موقع می‌تونی بری آب‌انبار رو ببینی.
یادمه یه چیزی تو مایه‌های ۲۰ دقیقه فرصت داشتم و بعد از دیدن آب انبار اومدم بیرون و کمی هوا خوردم.
دور تا دور زورخونه رو صندلی گذاشته بودن و آدمای مختلف میومدن و ورزش زورخونه‌ای رو نگاه می‌کردن. من نمی‌دونم چقدر بقیه ممکنه به این کار نقد وارد کنن، ولی برا من یه تجربه‌ی بی‌نظیر بود. حال و هوای ورزش پهلوونی، منش آدمایی که اونجا بودن و فقط تو کارتون پهلوانان دیده بودم، خوندن مرشد و دینگ زنگش. مولا علی گفتنا و صلوات فرستادنشون در حین ورزش، و صداقت بی‌نظیرشون موقع ادای کلمات که نه تنها حس بدی مثل ریا نمی‌داد، که خیلییی هم آرامش‌‌بخش بود.
ساعت نزدیکای ۸ بود که از زورخونه بیرون اومدم. آقای نیلفروشان سفارش اکید کرده بود که از حاج خلیفه‌ رهبر برا خودم چیزای خوش‌مزه بخرم و حتما فالوده‌ی شیرحسین رو بخورم. اولی رو علی‌الحساب بی‌خیال شدم و خوشحال بودم که علاقه‌ی خاصی به شیرینی‌جات ندارم، ولی فالوده شیرحسین رو سرچ کردم و دیدم عه، درست تو مسیر برگشتم به اتاقه و از جایی که بودم تا اونجا تقریبا یه ساعت و ربع اینا پیاده‌ راهه.
حالا که کلی جا رو گشته بودم و کلی اتفاق هیجان‌انگیز برام افتاده بود، حالا که رخوت شب ذره ذره تو جونم لونه کرده بود، فارغ از هیجان چند دقیقه قبلم می‌تونستم دل بدم به صدای آرمان سلطان‌زاده و اجازه بدم برام کتاب بخونه. و من قدم به قدم سنگ‌فرش‌های خیابون‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های یزد رو باهاش زندگی کنم.
راستش رو بخواین هرچی به مقصد نزدیک‌تر میشدم، بیشتر با خودم کلنجار می‌رفتم که آیا فالوده بخورم، نخورم، چه کنم 🤦🏻‍♀️
با توجه به قیمتایی که از تهران دستم بود کمِ کمِ ده پونزده تومن پیاده می‌شدم و این یعنی یه شب خواب تو خانه معلم
همین جوری درگیر بودم که خودم رو جلو مغازه‌ی بزرگ شیرحسین دیدم. اوه فاطمه! کارت تمومه. این دم و دستگاه و این جای بزرگ و.. حتما الان کلی پیاده میشی 🤦🏻‍♀️
فک کنم دو سه دقیقه همونجا جلو در این پا و اون پا کردم و در نهایت دلی به دریا زدم و رفتم داخل. فالوده ساده رو انتخاب کردم و وقتی خانومه فیش کشید و ازش قیمت رو پرسیدم، تقریبا چشمام ده‌بیستا شده بود :|
باورتون نمیشه که فالوده به اون خوشمزگی فقط ۲ تومن بود! به فکرای تو راهِ خودم خندیدم، داشتم تصور می‌کردم که ده تا کاسه فالوده گرفتم و نشستم کنج مغازه و دارم از هرکدوم یه قاشق می‌خورم :)))))
خلاصه که خوشحال و خندان از این شهرِ بی‌نظیرِ اقتصادی رفتم نشستم فالوده‌م رو خوردم و بعدشم راهی اتاق شدم.
این طور بود که روز اول من، با اون همه ماجرا، تقریبا تموم شد :)

یزد - قسمت چهارم - وصف‌ناشدنی‌ها

  • جمعه ۱۴ دی ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

بعد از تماسِ آقای خوش‌اخلاقِ مسئولِ اتاق، به حرفامون با محبوبه ادامه دادیم. کلی کتاب به هم معرفی کردیم و به عادت همیشگی یوزر و پسوردِ اکانت‌های کتاب‌های الکترونیکم رو به محبوبه که حالا یکی از دوست‌داشتنیام بود دادم و همین وسطا بود که دوباره بهم زنگ زدن و گفتن که می‌تونم برم الان. دوست‌جانِ جدید بعد از تماس بهم گفت الان باید بری؟ من برسونمت؟ من لبریز از مهربونیش گفتم که مزاحم نمیشم و میرم خودم که گفت خودشم میخواد بره و می‌تونه تو این فاصله شهر رو هو بهم نشون بده :)

منم رفتم سراغ علی و استقبال کرد، گفت که کارش تا ۲ تموم میشه و میاد دنبالم تا بریم بگردیم. خلاصه که با دختر دوست‌داشتنیم راهی شدیم و کلی منو تو خیابونای شهر گردوند و از همه‌جاش برام گفت، از خیابونی که دو طرفش درختای بلند داشت و از صفاییه. از همسرش و من مست مهربونی و صداش یک‌پارچه گوش و چشم بودم و همه لحظه‌های خوشی رو می‌بلعیدم. حتی فکرش رو هم نمی‌کردم اون همه ماجرا گره بخوره تو آشنا شدن با یکی دیگه از بنده‌های خوشگل خدا. 

ما از صفاییه رسیدیم نزدیک باغ دولت‌آباد، یعنی همون‌جایی که صبح رسیده بودم :)) و بعد از کش و قوس‌های فراوان بالاخره خیابون و کوچه مورد نظر رو پیدا کردیم.

ادرس ما رو به سمت یکی از کوچه پس کوچه‌های قدیمی شهر هدایت می‌کرد و مثل داستانای جنایی باید می‌گشتم دنبال خونه مدنظر! و خب شاید براتون جالب باشه که من نمی‌دونستم باید دنبال خونه بگردم و همه‌ش چشمم دنبال مسافرخونه‌ای چیزی بود. سر کوچه‌ای که دیگه ماشین‌رو نبود از محبوبه خداحافظی کردم و مطمئنش کردم که بهش خبر میدم و اومدم تو کوچه نهایی.

پر از خونه‌های معمولی بود، با این تفاوت که کنار در یکی از خونه‌ها یه پرچم بزرگ که حتی دقت نکردم روش چی نوشته آویزون بود. خلاصه که تماس گرفتم و گفتم که تو کوچه‌م ولی پیدا نمی‌کنمشون و گفتن که الان میان بیرون. یهو از در همون خونه یه آقایی بیرون اومد و با همون خوش‌رویی من رو به داخل راهنمایی کرد. راستش رو بخواین کمی هم توهم و ترس چاشنی قدمام شده بود و به این فک می‌کردم که الان وارد خونه میشم و در قفل میشه و اینا :دی بعد یهو به خودم دلداری دادم که اینجارو از اسنپ گرفتی پس حتما امنه، خیالت راحت :)

خلاصه با خودم درگیر بودم همین جور که از پله‌ها اومدم بالا و با حیاطِ به غایت زیباشون با اون حوض آبی و ننوی آویزون از دو درخت کنارش مواجه شدم. حالا خودم رو تو یه خونه حیاط مرکزی نقلی و دنج و زیبا می‌دیدم که قرار بود یه شب پناه‌گاهم باشه و اون موقع بود که فهمیدم اتاق رزرو شده‌م تو یه خونه  اقامت‌گاهی بوده. کلید اتاق رو به همراه توضیحات دریافت کردم و بعد از تقریبا ۱۳ ساعت به جایی رسیده بودم که می‌تونستم کوله رو زمین بذارم و دراز به دراز بیوفتم رو زمین.

بعد از کمی استراحت و جابه‌جا کردن وسایل و نوشتن از اتفاقات، به علی زنگ زدم و گفت که تو راهم و بعدش هم منو برد بافت قدیمی یزد.

کماکان هیچی نخورده بودم! تو کوچه‌ پس‌کوچه‌های قدیمی و کاهگلی قدم می‌زدیم و برام از یزد می‌گفت، واقعا برام جالب بود اون همه اطلاعاتی که از همه بناهای تاریخی داشت. چیزی که اصلا تو ارومیه مثلش رو ندیده بودم. اونجا حتی ملت نمیدونستن یه بنایی تاریخی هست یا نه!! 

خلاصه که دو ساعتی تو این کوچه‌ها چرخ زدیم و اخ از مسجد جامع نگم براتون.

اون لحظه که بهم گفت فقط سرت رو بالا بگیر و وارد شو، وَ من تا حالا هیچ وقت این طور عظمت و زیبایی و شکوه رو یک‌جا در حال حرکت ندیده بودم. انقدری هیجان‌زده بودم که حتی فرصت نکردم هیچ عکسی بگیرم.

بعد از پیاده‌روی‌های بسیار رفتیم یه کافه‌ای که رو پشت بوم اون خونه‌های بی‌نظیر بود و حالا فرصت عکس انداختن هم داشتم. خونه‌ی جذابی که خالی از سکنه بود و به شدت جذبش شده بودم و شاخ دراوردنم از حرفای علی که می‌گفت اینجا ارزون‌ترین قسمت شهره و مهاجرا میان اینجا خونه می‌گیرن و.. باورم نمیشد. ارزون‌ترین زمین‌ها تو قسمتی که تاریخ یه شهرو ملت رو تو خودش ثبت کرده؟

به خودم قول دادم حتما یکی از این خونه‌ها مال من باشه. 

اون خونه‌های کاهگلیِ حیاط مرکزی، درختا و حوض وسط حیاط. ایوون‌های بزرگ و جذابشون. معماریِ بی‌نظیرشون. هرچی بگم کم گفتم از زیبایی بی‌حد و حصری که دیدم. 

یه کشک بادمجون گرفتیم و نصف کردیم و من نصفِ نصفه‌م رو نگه داشتم برا شام و بقیه‌ش رو هم به عنوان عصرونه خوردم و قرار شد که علی برگرده سر کار و منم به بقیه جاها برسم.

بعد از رفتنش موندم تا غروب آفتاب رو تو اون آرامشِ رویایی ببینم و بعد راه افتادم. 

حالا می‌تونستم آروم و بی‌هدف تو کوچه پس ‌کوچه‌های بافت قدم بزنم و دست بذارم رو کاهگل‌ها و چشمامو ببندم و نفس بکشم. که تصور کنم تاریخِ چندصدساله رو. که آدمای اون موقع رو تو کوچه‌ای بودم در حال تردد تجسم کنم و سعی کنم قسمت کوچیکی از این لحظه‌ها رو با دوربین کوچیکم ثبت کنم. 

رفتم و رفتم تا رسیدم به زندان اسکندریه. آسمون سرمه‌ای غروب و نورپردازی بی‌نظیر بنا، یه منظره بی‌نظیر تکرار نشدنی ساخته بود که اگه ساعت‌ها هم می‌نشستم اونجا ازش سیر نمیشدم. به سیر و سفر تو کوچه‌ها ادامه دادم که یهو یه زن و مرد توریست رو دیدم که با دوچرخه از یه دری بیرون اومدن. درست یادم نیست عنوان سردرش چی بود ولی فکر کردم شاید منم بتونم دوچرخه بگیرم. رفتم داخل و دوتا خانوم مهربون راهنماییم کردن به سمت دوچرخه‌ها و یکیشون اومد و خودش یکی از دوچرخه‌ها رو پیشنهاد داد و گفت این بهترینشه :)

۵ تومن به ازای یه ساعت سواری. منطقی بود. دوربینم به گردن و کیفم یه وری آویزون بود و راه افتادم. راه افتادم و با تمام وجود رکاب زدم. اون کوچه‌های سقف‌دار رو. گذشتن از آب‌انبارها رو، دیدن خرابه‌ها رو. رکاب زدم و زدم و سیاهی شب بی‌حد شده بود که سیر از نفس کشیدن تو باغ برگشتم که دوچرخه رو تحویل بدم که دیدم فقط بیست دقیقه گذشته! باورم نمیشد، من تو همون بیست‌دقیقه کلی حسای مختلف تجربه کرده بودم و برام یه عمر زندگی بود. اونجا بود که فهمیدم نسبیت یه بعد فراانسانی هم داره. یه بعد روحی. یه بعدی که وقتی روحت داره با سرعت بیشتر از سرعت نور، عشق می‌کنه، زمان بی‌معنی میشه. خیلی بی‌معنی‌تر از گذر عقربه‌ها. 

بعد از سواری کوچه پس کوچه‌ها رو به سمت بیرون رفتن بافت قدم زدم و...

#ادامه_دارد..

 

فاینالی :)

  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷
  • ۲۲:۵۰
  • ۰ نظر

من حسای هیجان‌انگیز زیادی رو تو زندگیم تجربه کردم، کلی حس موفقیت، کلی شادی، دوست داشتن و دوست‌داشته شدن، هیجان و شگفت‌زده و سورپرایز شدن و .. ؛ ولی به جرعت می‌تونم بگم هیچ وقتِ هیچ وقت، مثل امروز و این ساعت و این لحظه، که حس خوبِ مامانم نسبت به خودم رو دیدم، شاد و آروم نشدم و نبودم
همون چیزی که همیشه دنبالش بودم، همون چیزی که سال‌ها به خاطرش جنگیدم، همونی که همین دیشب داشتم ازش با مها حرف می‌زدم رو حس کردم که امروز بدست اوردم
همین که یه روزی برسه که هم مامانم هم من، بتونیم خیلیییی منطقی، به همراه انتقال حس دوست‌داشتنمون نسبت به هم، راجع به موضوعی که توافقی روش نداریم حرف بزنیم و اخر صحبت نه تنها هیچ حس بدی نسبت به هم نداشته باشیم، که کلیم دلمون گرم شه که یکیو داریم که فارغ از تفاوتامون دوسمون داره و دوسش داریم و تو مسیرمون تنها نیستیم.
همین امروز بود که مها ازم پرسید به نظرت بچه به چی نیاز داره و گفتم :«به این که فضای شناختن خودش رو براش فراهم کنی و یه جوری کنارش باشی که تو این فرآیند سخت و نفس‌گیر احساس تنهایی نکنه.» 
می‌دونی، شاید سال‌ها احساس تنهایی کرده باشم و همه تفاوتا و کله‌شقی‌هامو تنهایی به دوش کشیده باشم، ولی امشب انگار که کنارم بودنش و محبتِ نگاه و کلامش، خستگیِ همه‌ی سال‌ها رو از بین برد. حس این که دیدی بالاخره موفق شدی؟ دیدی بالاخره دوست‌داشتن در عین تفاوت‌داشتن رو پذیرفت؟
امشب خوشحالم و شاید هیچ شبی مثل امشب لایق خوشحالی من نباشه.
سه‌شنبه ۱۱ دی ۹۷
#ثبت_شو

یزد - قسمت سوم - عدو شود سبب خیر و پیدا کردن دوست جدیدم!

  • شنبه ۲۴ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

وقتی فهمیدم که مشکل حادتر از این حرفاس و کلا هیچ جایی تو یزد ندارم، همون‌جا یعنی اولین ایستگاهی که اتوبوس نگه داشت پیاده شدم و فکر کردم که حالا باید چی کار کنم! راستش تنها چیزی که اون موقع به ذهنم نرسید این بود که زنگ بزنم اسنپ‌تریپ و برای این اشتباه فاجعه‌آمیزشون کسی رو بازخواست کنم. گوشیمو دراوردم، پیام علی رو صفحه بود که آدرس رو برام فرستاده بود. جایی که گفته بود رو، رو نقشه پیدا کردم و این‌ بار واقعا پنچر شدم. اون اونور شهر بود و من اینور شهر، وَ تقریبا ۲ ساعت پیاده باهاش فاصله داشتم. بار سنگین رو دوشم، گرسنگی و هیچی نخوردن از دیشب، اتفاق‌ها و شوک‌های صبح تا حالا، و حالا هم این فاصله دوساعته. این همون اخرین کاهی بود که کمر شتر رو می‌شکست. با ناراحتی تمام تسلیم شدم و رو قوانین سفر پا گذاشتم و اسنپ باز کردم. وقتی داشتم از خونه میومدم بیرون کلا ۳۵تومن تو حسابم بود و ۳۰ تومن هم نقد داشتم. میخواستم واقعا با همین پول سفر رو هندل کنم. و حالا تسلیم خستگی شده بودم و خودمو راضی کردم میتونم ۴ و نیم از اون ۳۰ تومن رو الان خرج اسنپ کنم! خلاصه که اسنپ رو گرفتم و تا میدون اطلسی یعنی اولِ خیابونی که فروشگاه ذهنِ زیبا بود با ماشین اومدم و بعد از تقریبا ۲۰۰ متر پیاده‌روی ساختمون ذهنِ زیبا رو دیدم. با اون کوله گنده و خستگی و کلافگی، سراغ علی رو از یکی از چندین پرسنل اونجا که با تعجب بهم نگاه می‌کردن گرفتم و به طبقه بالا یعنی پیش کتابا راهنمایی شدم. اون از اونور با دیدن من و زود اومدنم به شدت متعجب شده بود و من از این ور یه نفس آسوده کشیدم که می‌تونم تا رفتنمون با اسودگی جایی بشینم و یه فکری به حال شب خوابیدنم بکنم.

دیگه باهم سلام علیک کردیم و اون رفت سراغ کارش و منم رو یکی از صندلی‌‌های پشت میز نشستم. بهش از داستانم گفتم که بعد از ملامت‌های بسیار از این که چرا زودتر بهش خبر ندادم که دارم میام یزد، دست اخر فک کردیم که می‌تونم کوله و وسایلم رو بذارم پیشش و امروز یزد رو بگردم و شب با اتوبوس برم خانه معلم اردکان. زنگ زدم اونجا و گفتن که اتاق تک نفره نداریم و دونفره‌س و پول هر تخت هم ده تومنه. که آیا اوکیم با این که پول یه تخت اضافه بدم یا نه. به موجودیم فکر کردم و همون لحظه به ذهنم رسید که من می‌تونم سر اسنپ داد و قال کنم بابت اشتباهش و به اونور گفتم که خبر میدم.

زنگ زدم اسنپ و موضوع رو گفتم. از این که من کلا یزد رو انتخاب کرده بودم موقع انتخاب اتاق و حالا لوکیشنی که هست با ادرس یکی نیست و برا میبده. بماند که اول قبول نمی‌کردن و خانومه کلی بداخلاق بود ولی بعدش گفت که چک می‌کنن و اگه واقعا اقامتگاه‌ِ مدنظر تو یزد نبود، خودشون یه جا بهم میدن با همون هزینه.

خب اوضاع بهتر شده بود. برگشتم بالا و یادم افتاد که به جز دوتا سیبِ  دم صبح از دیشب هیچی نخوردم و بدجوری گرسنه‌م. خب قطعا نمی‌شد وسط فروشگاه برا خودم نودلیت درست کنم و به چای و خرماهای طعم‌داری که شب قبل، از دوساعت پیاده روی انقلاب و ولیعصر نسیبم شده بود بسنده کردم. 

تقریبا نیم‌ساعت از اومدنم به شهر زیبا گذشته بود و این وسطا یه دخترخانومی اومد و با فاصله‌ی یه میز از من نشست و شروع به کتاب‌خوندن کرد. بعد از این که خرماهام با طعم قهوه رو به علی و همکاراییش که بالا بودن تعارف کردم، تو یه لحظه تصمیم گرفتم با اون هم شریک بشم‌شون. تعارف کردم و با خوش‌رویی استقبال کرد و گفت که خیلی خرما دوست داره و ازم تشکر کرد.

داشتم برمی‌گشتم که دوباره گفت مچکرم خیلی خوش‌مزه بودن و من برگشتم تا خرمای بیشتری تعارف کنم و همین جوری بود که دومین دوستم رو تو یزد پیدا کردم. نشستم کنارش و صحبتمون از علاقه‌ش به خرما و درست کردن خوراکی‌های خوشمزه با خرما، رسید به حرف زدن از زندگیامون و سفرهای من و داستان‌های اون. بی‌نهایت مهربون و جذاب بود و البته آروم. یه آرامش خاصی برخلاف تمام شیطنت‌های من داشت و حسابی باهم عجین شده بودیم. علی که از صمیمیت بینمون متعجب شده بود، حسابی غر زد که من دو سه ساله اینجام هنوز با کسی دوست نشدم، شما دوتا چجوری تو ده دقیقه این همه باهم صمیمی شدین؟! راستش خودم هم از خودم متعجب بودم. منِ همیشه سخت ارتباط بگیر با بقیه، حالا اینجور با یه غریبه احساس راحتی می‌کردم و این خبر از تغییرات بنیادیم تو خلال این چند وقت گذشته و سفر رفتنام می‌داد. تو این وسطا اسنپ بهم خبر داد که اقامتگاه تو یزده با همون ادرسی که داره و هرچی می‌گفتم من اینجاها رو بلد نیستم و اونجا رو تو نقشه پیدا نمی‌کنم قبول نمی‌کردن که نمی‌کردن. دست آخر مجبورشون کردم شماره‌ی اونجا رو بهم بدن تا خودم یه فکری بکنم. بعد از قطع کردن با عصبانیت شماره‌ی اقامتگاه رو گرفتم و به محض وصل شدن یکی با روی خوش از اونور گفت :«سلام خانوم گودرزی، خوبین؟». خب می‌تونم بگم نود درصد ناراحتی و عصبانیتم دود شد رفت هوا و با دلخوری سلام کردم و داستان عجیب‌غریبم تا اون لحظه و بعد هم اشتباه اسنپ رو براشون گفتم. که با محبت بسیار بهم گفتن که براشون مشکلی نداره که پولم رو پس بدن. ولی من تاکید کردم که پول نمی‌خوام و فقط میخواستم ببینم امکانش هست اتاق فردا شبم رو امشب بگیرم یا نه، که قبول کردن و فقط گفتن که اگه می‌تونم به جای الان تا یه ساعت دیگه برم اونجا که خب اوکی بود کاملا. بالاخره بعد از اون همه ماجرا یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم تو فروشگاه پیش محبوبه و به ادامه صحبتامون رسیدیم.

 

یزد - قسمت دوم - بابا بی‌خیااال

  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

همونجا وقتی متوجه شدم الان تو یزدم، درحالی که قرار بود تو میبد باشم، سناریوهای مختلفی تو ذهنم چیده شد. اولین چیزی که به ذهن هرکس میرسه اینه که، همونجا تو ترمینال اتوبوسای تهران یا اصفهان رو سوار شه و سرراه، میبد پیاده شه و برنامه‌ش رو به همون روالی که چیده از سر بگیره. ولی خب همون اول این گزینه رو حذف کردم! قرار نبود خرج اضافه‌ای بکنم و این طوری باید الان پول رفتنم تا میبد رو میدادم. از طرفی کلیم وقتم هدر می‌رفت و خستگی برام می‌موند. دومین راه این بود که زنگ بزنم به اونجایی که برا فرداشب یزد اتاق رزرو کرده بودم، و ببینم حاضرن تایم رزروم رو به امشب تغییر بدن یا نه. این طوری می‌تونستم امروز و فردا رو تو یزد بگردم و بعد برای شب دوم برم میبد. اتاق رو از اسنپ‌تریپ رزرو کرده بودم. کلی دنبال شماره تو اپلیکیشن و اینترنت و حتی ۱۱۸ هم گشتم ولی نبود که نبود! کم کم داشتم شک می‌کردم که اصلا همچین جایی باشه تو یزد و داشتم خودم رو برا چالش دوم آماده می‌کردم که خواستم برای تیر آخر، با پشتیبانی اسنپ‌تریپ تماس بگیرم. یه خانومی تلفن رو جواب داد و وقتی گفتم شماره اتاقی که رزرو کردم رو می‌خوام، درکمال تعجب عذرخواهی کرد و گفت نمی‌تونن دسترسی به شماره بدن به ما :| و هرچیم می‌گفتم بابا من پول دادم و فلان، گوشش بدهکار نبود که نبود! تصمیم گرفتم حضوری برم اونجا و درخواستم رو مطرح کنم. ادرس رو نگاه کردم: یزد، خیابان انقلاب، ... . ادرس رو به مرضیه نشون دادم و ازش پرسیدم چطوری می‌تونم برم اونجا که بهم گفت الان همین اتوبوسی که میاد رو سوار میشیم و باهم پیاده میشیم و بعد اونجا بهت میگم دوباره کدوم اتوبوسارو سوار شی.

هیچی. اتوبوس اومد و سه‌تایی سوار شدیم و کلی با رفیقای جدیدم صحبت کردیم از هر دری و این وسطا مرضیه گفت اینجایی که پیاده میشیم فقط یه کوچولو با باغ دولت‌آباد فاصله داره. اول برو اونجا رو ببین، بعد بقیه جاها همشون اونور شهره. بد فکری هم نبود، مصمم بودم اون شب رو یزد بمونم. حتی اگه با جابه‌جایی اتاقم موافقت نمی‌کردن. ساعت نزدیک ۸ و نیم اینا بود که از اتوبوس پیاده شدیم و با بچه‌ها (هرچند که بچه‌شون من بودم :دی) خدافظی کردیم و من راه افتاد سمت باغ دولت‌آباد..

دوتا سیب دیشب از خونه برداشته بودم که صبونه‌م شد. می‌تونستم همون گوشه‌ها یه جایی بشینم و بساط آب‌جوش و چای و این‌ها رو به راه کنم ولی راستش دلم می‌خواست زودتر برسم به اون قسمتی که باید می‌رفتم و یه فکری به حال حل این چلنجِ تو یزد موندنم می‌کردم. کوچه‌ پس کوچه‌های تمیز و خلوت و خنکِ اول صبح یزد رو رد کردم و به باغ دولت‌آباد رسیدم. و خب راستش رو بخواین اصلا انتظار نداشتم اون موقع صبح باز باشه! ولی بود و علاوه بر من دوتا توریست دیگه به همراه گایدشون هم اونحا بودن. و خب می‌تونم بگم کل باغ در اختیار ما بود. کوله‌م رو سپردم به پذیرش و با دوربین و کیف کمری‌م راهی باغ شدم و بی‌نظیرترین لحظه‌ها رو گذروندم. باغ دولت‌آباد واقعا شاهکار بود. اون پنجره‌های مشبک رنگی، اتاقای تو در تو، بادگیر بلندش، ایوون قشنگش که وقتی می‌رفتی توش یه منظره‌ی زیبا به وسعت کل باغ تو دستات بود و آب زلال حوض و درختای سر به فلک‌ کشیده دو طرفش، زیبای روبه‌روت رو قاب گرفته و پوینت همه‌ی این منظره‌ها این بود که هیچ آدمی نبود که خرابش کنه. باغ تو دستای خودم بود

فک کنم یک ساعت تمام زیر و روی همه‌ی جاهاش رو گشتم و کلیم عکس انداختم. وقتی که دیگه داشتم تصمیم می‌گرفتم که برگردم، تورهای مختلف کم کم هجوم اوردن و همه جا پر از آدم شد.. اونجا بود که برای بار هزارم از خودم ممنون شدم که هیچ وقت تن به مسافرت با تور ندادم. اوه شت، البته یه بار دادم که براتون تعریف می‌کنمش.

خلاصه، بعد از گشت و گذار فراوان از باغ اومدم بیرون و به سمت همون ایستگاه اتوبوسا راه افتادم. از ادما که با تعجب به خودم و کوله‌بارم نگاه می‌کردن، پرس و جو کردم که برای رفتن به خیابون انقلاب کدوم اتوبوس رو باید سوار شم که، فهمیدم برای اومدنش لااقل یه بیست‌ دقیقه‌ای باید منتظر بمونم!

نشسته بودم رو دو لا آهنی که احتمالا صندلی بود و یهو یاد علی افتادم. دوست وبلاگی و قدیمی یزدی که از قضا بحث‌های زیادی هم راجع به همه چی داشتیم و می‌تونم بگم تا حد خوبی هیچ وقت هم‌فکر نبودیم :دی حتی یادمه اخرین‌بار یه دعوای خفنی داشتیم ولی هرچی فکر می‌کردم یادم نمیومد سرچی. خلاصه دل به دریا زدم و گفتم حالا که تا اینجا اومدم علی‌ رو هم ببینم. تو همین بین بهش زنگ زدم و ماجرای یهویی سر از یزد دراوردنم رو براش گفتم و بهش گفتم اگه وقت داشتی امروز یه ساعت بریم بگردیم، که بی‌نهایت مهمون‌نوازی کرد و همه دعواهای گذشته رو ندید گرفت و گفت اره حتما فقط تا یک سر کارم و بعدش می‌تونیم بریم بیرون. و البته اگه بخوام میتونم قبلش برم محل کارش و اونجا منتظر بمونم. می‌دونستم که تو یه کتاب‌فروشی بزرگ کار می‌کنه. از اون کتاب‌خوناییه که کمتر کتابی رو پیدا می‌کنی که نخونده باشه. بهش گفتم فعلا دارم میرم که ببینم می‌تونم اتاق رو روبه‌راه کنم یا نه و بعدش میرم سمتش. قرار شد ادرس رو برام بفرسته و تو همین بین بود که اتوبوسم اومد و من سوار شدم.

یکم که گذشت، گفتم بذار لوکیشن جایی که گرفتم رو بیارم که یه موقع رد نکنم ایستگاه مد نظر رو. اسنپ‌تریپ رو باز کردم و لوکیشن رو اوردم و چشمتون روز بد نبینه! مسیری که نشون میداد یه مسیر دوساعته از اونجایی که بودم بود! در حالی که از اینور یزد تا اونور یزد بخوای بری شاید کلا بیست دقیقه طول بکشه! زوم کردم و دیدم شت! لوکیشن برا میبده! تو میبد هم دقیقا یه خیابون انقلاب بود که نزدیک مسجدجامع بود و من هربار که لوکیشن رو باز می‌کردم، فک می‌کردم خیابون انقلاب یزده! ولی امکان نداشت! ادرسش رو با یزد شروع کرده بود و هیچ حرفیم از میبد نزده بود

پوف خدای من! حالا من تو یزد بودم درحالی که نه تنها امشب، که فرداشبم توش جا نداشتم و جام برا میبدی بود که از اول قرار بود شبش رو، رو پشت بوم کاروان‌سرا بگذرونم!!!!

 

سه تفنگ‌دارِ جذاب و دوست‌داشتنی‌م

  • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷
  • ۲۰:۵۴
  • ۰ نظر

این کلاسِ دوزنگ درهفته‌ای که تو کرج گرفتم، حسِ آرامشِ عجیبی بهم میده. از همه نظر این کلاس برام خاصه

اولیش این که، اولین پیشنهادِ درس دادنی بود که بعد از اون همه جنگ و جدل با خودم، از طرف پدرخونده قبول کردم. دومیش این بود که، ازم می‌خواست چیزیو درس بدم که یه جورایی نقطه ضعفم بود و این یعنی طلبِ تلاشِ حداکثریم برای مفید بودن. سومیش این که این چالش رو پذیرفتم و باعث شد این بخشِ نقطه ضعف به نقطه قوتم تبدیل بشه و بیشتر به توانایی‌هام من بابِ معلم شدن ایمان بیارم. چهارم این که، دارم جایی میرم که به واسطه دور بودنش، کمتر کسی حاضر میشه بره و مبحثی رو تدریس می‌کنم که کمتر کسی دوس داره درس بدتش. و پنجم این که مفتخرم که با سه‌تا بچه باهوش و خوب یک‌شنبه‌هام رو بگذرونم و بعد از جلسه‌ی‌ اول، با پیشنهاد من، خواستن که از دفعه‌های بعد، نیم‌ساعت بیشتر از تایم کلاسشون یعنی تا ۶ بمونن که من براشون قصه بگم. قصه‌ی خودم رو

حس جالبیه که، بعد از ساعت ۵ و نیم بلافاصله دفترکتاباشون رو جمع می‌کنن و خودشون رو آماده می‌کنن و میگن خب حالا ادامه قصه‌مون..

دوست دارم این بچه‌ها رو. حسی تو چشماشونه که بهم اطمینان میده از انتخاب مسیرِ معلم بودن..

 

مامان..

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۲۲:۴۴
  • ۰ نظر

مامان هنوز وقتی بهش میگم میخوام بار سفر ببندم، چشماش نگران میشه، تو خودش می‌ره و میگه اونجا چه خبره مگه؟ فکرش درگیر میشه و دوباره همه نگرانی‌ها از ره‌سپار کردن تنهای یه دختر کله‌شق مثل من، به دلش هجوم میاره. تا اون لحظه اخر که میخوام از خونه برم بیرون، منتظره که پشیمون شم و برگردم تو اتاقم. من چشمای منتظرش رو وقتی ازم خداحافظی می‌کنه می‌بینم. ولی بعد که مصرانه، به برنامه ادامه می‌دم، با تمام وجودش حمایت میشه. فلاسکمو آب می‌کنه، از زیر قرآن ردم می‌کنه، برام دعا می‌کنه و می‌بوستم

معمولا صبای سفر، وقتی از خواب پا میشم یا شبا قبل از خواب، بهش زنگ می‌زنم و باهاش حرف می‌زنم. از روزم بهش می‌گم و برنامه‌ای که دارم

وقتی بر می‌گردم، لحظه‌ی لحظه‌ی اتفاقایی که برام افتاده رو، با همون ذوق و شوقی که تجربه‌ش کردم، براش میگم و یه لبخند محو میاد رو لباش از برق چشمام. میخنده و میگه چه دنیایی دارید شما.

دیشب که بهش گفتم حقوقمو ساعتی ۳۰ تومن بیشتر از اون چیزی که من اول گفته بودم، برام رد کردن، خندید گفت همه‌ش رو دوبار مسافرت بری تموم کردی. زل زدم تو چشماش و گفتم من با عشق پول درمیارم و از خرج کردن این پولا برا دوتا چیز با تمام وجود لذت می‌برم. یکی کتابایی که می‌خرم و یکی سفرایی که می‌رم. کلی تجربه جذاب و هیجان‌انگیز بدست میارم از این سفرا که با هیچ قیمتی خریدنی نیست و اتفاقا خوشحالم که می‌تونم با ۲۰۰ - ۳۰۰ تومن همچین چیز با ارزشی بدست بیارم. شما ۲۰ سال از من بزرگ‌تری و هنو این چیزا رو تجربه نکردی، و خب فک کن حتی اگه الان تو ۴۰ سالگی اینا رو بگذرونی، لذتی که من بردم رو داره برات؟

تو تمام مدتی که داشتم با لبخند و ذوق این حرفا رو براش می‌زدم، چشماش روشن‌تر از همیشه بود و یه لبخند مهربون کنج لبش. قسم می‌خورم که از داشتن من به وجد اومده و تو کارِ این دختربچه‌ی سرتقش مونده. من می‌دونم که اذیت میشه، ولی جفتمون بهتر از همه می‌دونیم که، بالاخره این دخترکِ مهارنشدنی، یه کاری تو زندگیش می‌کنه که دل مامانش از همه گرم‌تر میشه..

مامانم مامانم مامانم، صبورترین و مظلوم‌ترین و قوی‌ترین موجود زندگیمه.. کی مثل اون می‌تونست من رو این طور تربیت کنه؟ درنده و نرم‌خو. وَ مهارنشدنی..

 

یزد - قسمت اول - ماجراجویی از اولین لحظات

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

ساعت نه بود که رسیدم خونه. دو ساعت خواب دیشب و درس خوندن برا کوییز کارآفرینی تا چهار صبح و شش پاشدن رو همراه کنید با کلی بدو بدو و فعالیت تو دانشگاه به علاوه دو ساعت پیاده‌روی تو انقلاب و ولیعصر. برای ساعت یازده بلیط داشتم و همه لحظه‌هایی که داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم، آرزو می‌کردم کاش همه چی کنسل می‌شد و فقط رو تخت گرم و نرمم می‌خوابیدم. مامان که همیشه یه نگرانی‌ای از سفرهای تنهاییم تو دلشه، دم در قیافه خسته‌م و دید و گفت بیا برو بگیر بخواب. گیج و منگ بهش گفتم نمیشه دیگه، همه کارامو کردم و رفتم سراغ پوشیدن کتونیم. کوله‌ی پنجاه‌لیتری کیپ تا کیپ پرم رو انداختم رو دوشم، کیف کوچیکم با بندای بلند رو یه وری انداختم، کمر کوله رو بستم رو راهی ترمینال شدم. مامان و حسین هم باهام اومدن و تا دم اتوبوس باهام همراهی کردن. مسافرت کردن با اتوبوس، همیشه لذت‌بخش‌ترین قسمت سفرام رو تشکیل میده. اینه که هیچ وقت تو این مسئله به خودم سخت نمی‌گیرم ولی انقدر می‌گردم تا بالاخره بلیت VIP تخفیف‌دار پیدا کنم :)

خلاصه سوار اتوبوس شدم و در دم صندلی تکیِ کنار پنجره‌م رو تخت کردم و گذاشتم تا آرمان سلطان‌زاده عزیز برام کتاب بخونه. هدفون رو گوشم بود و اتوبوس به راه افتاده بود که بعد از نیم‌ساعت تقریبا به خواب عمیقی فرو رفتم..

برنامه به این صورت بود که اتوبوس رو به مقصد میبد گرفته بودم و قرار بود شب رو تو کاروان‌سرایی که تو خرانق هست بگذرونم. کیسه خواب و لباس گرمم رو برای خوابیدن زیر آسمون پرستاره‌ی اردکان همراه کرده بودم و امیدوار بودم که صاحب کاروان‌سرا بهم اجازه بده تا بدون کرایه اتاق، تا صب رو پشت بوم بمونم و فقط یه پولی بابت امنیت اونجا بدم. برا فردا شبش هم تو یزد اتاق گرفته بودم. قرار بود جمعه صب از اردکان راه بیوفتم سمت یزد، جمعه و شنبه یزد رو بگردم و شنبه شب برگردم.

وقتی اتوبوس وایساد، از خواب بیدار شدم، کنار یه میدون نگه داشته بود و یه چند نفری پیاده شدن. منم خب به خیالم همین ادمایی بودن که معمولا تو همه سفرا وجود داشتن و وسط راه پیاده می‌شدن. اتوبوس دو جای دیگه هم نگه داشت و من تو همه این فواصل خوابیدم. بیخوابی و پرکاری روز قبلش بدجور خسته‌م کرده بود. ولی دیگه ساعت نزدیکای ۷ بود که سیر خواب شدم و کتاب خوندن رو از سر گرفتم تا رسیدیم ترمینال. به خیال خودم با توجه به این که تو میبد جا نداشتم، می‌خواستم تا ظهرش تو ترمینال بمونم و استراحت کنم، تا بعد برم سراغ شهر رو گشتن. کوله و بند و بساطم رو گذاشتم تو نمازخونه و سپردمشون به دختری که اون نزدیکیا بود و رفتم سرویس بهداشتی. وقتی برگشتم، دختر چادرش رو سرش کرده بود و داشت اماده‌ی رفتن می‌شد که من ازش تشکر کردم و ازم پرسید دانشجویی اینجا؟ و وقتی براش توضیح دادم که مسافرم و برای تفریح اومدم، سر صحبت باز شد و کلی از خودش برام گفت و کلیم تشویقم کرد به ادامه دادن این مسافرتای هیجان‌انگیز. وسط حرفاش بهم گفت، خب امروز می‌تونی باغ دولت‌آباد و آتشکده و این جاها رو ببینی و فردا هم جاهای دیگه. پیش خودم گفتم خب مگه اینا برا یزد نبود؟ میبد یه نارین‌قلعه و یخچال و آب انبار داشت که. هیچی بی اهمیت به تذکر ذهنم، به خودم گفتم حتما دارم اشتباه می‌کنم. تو همین گیر و دار بودم که گفت من دارم میرم نزدیک باغ دولت‌آباد، اینجا چون ترمینالش از مرکز شهر دوره، تاکسیا خیلی گرون می‌گیرن، ولی اگه می‌خوای بیا با اتوبوس بریم که بگم کجا پیاده شی و اینا. ساعت نزدیکای ۸ بود. بیخیال استراحت و این داستانا شدم و کوله رو انداختم رو دوشم و گفتم آره میام :)

نزدیک نیم ساعت تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم و باهم صحبت می‌کردیم از همه جا، که تو این فاصله، یه خانومی اومد و نشست کنارمون. با توجه به کوله‌بارِ من و کلیدواژه‌های حرفامون، که شامل رصد و سفر و این داستانا میشد، توجهش بهمون جلب شد و یه جایی دیگه رسما وارد گفت و گومون شد و گفت چرا برای رصد طبس نمی‌ری؟ اونجا اصلا آسمونش معروفه برا رصدگرا و اینا که سر صحبت با این دوستمون هم باز شد. از قضا ایشون کارمند شهرداری تو طبس بودن و اینجا دانشجوی ارشد بودن. که باهم شماره‌هامون رو رد و بدل کردیم و دعوتم کرد حتما حتما یه سر طبس بیام و قبلش هم بهش خبر بدم تا برای جا و اینا کمکم کنه :) 

وسط صحبت کردن از خودش گفت که بعد از سال‌ها تصمیم گرفته ارشد بخونه و یزد قبول شده، که من اینجا دیگه داشتم از تعجب منفجر میشدم که پرسیدم خب پس چرا الان میبدین؟ مگه یزد دانشجو نیستین؟ که یه لحظه جفتشون مات به من نگاه کردن و گفتن اینجا یزده!

با تعجب پرسیدم چی؟ یزده؟ من که اتوبوسای میبد رو سوار شده بودم!!! و بهم توضیح دادن که همه اتوبوسا، فارغ از این که مقصدشون کجاست، آخرش میان یزد :))

حالا من بودم و اولین چالشم در بدو ورود به این استان پر ماجرا

یعنی بودن تو جایی که شبش جا نداشتم برا خوابیدن و البته، زیر بار نرفتم برای هزینه دوباره و برگشتن به میبد، تو سفرایی که اصلا رو پایه هزینه مینیمم بسته شده بود...

 

ادامه دارد..

 

به دلبر - نامه شماره هشت - هم‌سفر..

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

داشتم به تو فکر می‌کردم. صب یادمه بعد از مدت‌ها اومده بودی تو ذهنم و یه رنگی پاشیده بودی به اون بخش تنهاییام تو آینده. کل روز همه کارامو ریز به ریز لیست می‌کنم تا حتی دو دقیقه‌های بی‌کاری رو هم از دست ندم. هدفون مدام رو گوشمه. موقع انجام کارا اینائودی می‌نوازه و وقتی دارم راه می‌رم، غذا می‌خورم و تو مترو نشستم، گوشم یا مهمونِ کتابامه، یا سخنرانی‌ها و یا قرآن و دعای اول صبح. انقدری کار دارم که حتی به ذهنم نمیاد که می‌تونم بهت فکر کنم. راستش رو بخوای، از وقتی با خودم روبه‌رو شدم و دیدم واقعا آدم‌ِ جفت‌پذیری نیستم، سعی کردم حتی فکرت رو هم از ذهنم بیرون کنم. در حدی که راستش رو بخوای یادم میره دیگه تصورت کنم. یا شاید هم به خاطر اینه که دیگه مدت‌هاست که هیچ تصوری ازت ندارم.

موقع برگشت به خونه، وقتی از مترو پیاده میشم، زمانیه که موسیقی باکلام گوش میدم. قطره قطره بارون، یه تصویر محوی از صبح رو تو خاطرم تداعی کرد. که دلبری می‌کردی تو تصوراتم. ولی هرچی که فکر کردم یادم نیومد چجوری بودی که دوباره تونسته بودی ذهنم رو درگیر خودت کنی. هرقدر کم. هر قدر کوتاه و محو.. 

یادم نیومد و سعی کردم مستقل از هرچیزی، بی‌توجه به همه چی دوباره از نو بسازمت تو ذهنم. داشتم فکر می‌کردم، که اگه اگه اگه، اگه یه روزی قرار بود بیای، اولین چیزی که ازت می‌خوام خداته، دومیش داشتن معنی و هدف تو زندگیت و سومی و اخریش، همیشه هم‌سفر بودنه. یه جوری که تو چشمات نگاه کنم و با تمام وجود حس کنم که من با تو دنیا رو فتح می‌کنم. که تو چشام نگاه کنی و با تمام وجود حس کنی که با من دنیا رو فتح می‌کنی. که توام‌مثل من لحظه‌ لحظه‌ی این زندگی رو یه سفر ببینی، که پر از چالشه، پر از سختی، پر از مسیرای طولانی و پر از زیبایی، پر از زیبایی.. داشتم فکر می‌کردم که چه قدر خوشبخت می‌شم اگه یه هم‌سفر مثل خودم پیدا کنم. یکی که می‌فهمه مکث و عکس رو تو کوچه‌های قدیمی و وسط خرابه‌ها. یکی که بلده سختی کشیدن رو. یکی که نفس می‌کشه ریسک کردن رو. می‌دونی من قول میدم تا وقتی که یه همسفر این شکلی پیدا نکردم‌، به تنهایی سفر کردنام ادامه بدم

آدما تغییر می‌کنن و من بیشتر از همه، اما حالا حس می‌کنم تنها حالتی که من نرم‌ترین میشم، هم‌سفر بودنته.. هم‌سفر بودنت برای کل زندگی. برای همه‌ی سختی‌ها و چالشا و دردا و خنده‌ها و مسیرها و مقصدها..

 

به دلبر - نامه شماره هفت - معنا یا وسیله..

  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

اگه بخوام این چند وقت اخیر رو با خط‌کشِ میلم به بودن تو، تقسیم‌بندی کنم، زندگی شامل پنج قسمت میشه. قسمت اول اونجایی بود که من دیوانه‌وار بودنت رو می‌خواستم. فکر می‌کردم معنی دارم، خدا دارم، ولی جای خالی بودن تو بدجوری می‌لنگید. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم من به مرضِ همه چیز خواهی دچار بودم. یه کمالگرایی مزخرف. شایدم می‌خواستم تو باشی تا ضعیف بودنا و کم اوردنام رو پنهون کنم. راستش رو بخوای من تواناییِ ذاتیِ بی‌نظیری تو پوشوندن ضعفام از همه دارم و همه‌‌ی همه‌ش رو فقط خودم می‌بینم. بقیه از بیرون یه چیز کم‌نقصِ بعضا ستودنی می‌بینن. ولی فقط خودمو احتمالا خدا می‌دونیم که اون درونِ لعنتی چه غوغاییه. دیوانه‌وار می‌خواستمت و فکر می‌کردم از نبودن عشقه که مثل مرغ سرکنده‌م و آروم و قرار ندارم. اشتباه می‌کردم. من از تحمل خودم به تنهایی خسته شده بودم. دلم می‌خواست تو باشی و حداقل دوتایی باهم این منِ مزخرف رو تحمل کنیم. این ماجرا و دیوونگی‌های من ادامه داشت، تا جایی که سعی کردم یکی رو با هر ویژگی‌ای که داره، بشونم جای تو. تحمل کردن خودم سخت بود و نشدنی، ولی تحمل یکی که تو نبود، سخت‌تر و وحشتناک‌تر از تحمل خودم بود. تا این که این وسطا یکی پیدا شد که دور وایساد و ازم مواظبت کرد. حمایت کرد. حرف زد. من دخترش شدم. اون اومد و من آروم شدم. فرق بودن و نبودنش، فقط فرق این بود که حالا حس می‌کردم یکی رو دارم. کاملا یه فرآیند ذهنی بود. اون ادم انقدر شلوغ پلوغ و پرکار بود که به زور می‌شد دو کلمه باهاش حرف زد. ولی همین فرآیند ذهنی منو آروم کرد. اینجا قسمت دوم بود‌. که دیگه از نبودنت کلافه نبودم. ولی ترجیح میدادم که باشی. ولی حواسم نبود که بین همه‌ی این درگیری‌ها، یه آب باریکه‌ی افسردگی تو وجودم روون شده بود. یه جورایی حواسم نبود که اون لحظه‌ها فقط یه آرامش قبل از طوفانه. تا این که طوفان سر رسید. سر رسید و پدرخونده رو رنجوندم و بهم گفت که منم مثل همه‌م. فکر کردم. فکر کردم و دیدم اصلا دیگه برام اهمیتی نداره که از دست دادمش. نگامو از رو اون برداشتم و بردم رو تک تک آدمای عزیز زندگیم. دیگه هیچ اهمیتی نداشت که هر کدومشون رو نداشته باشم. تو که بی‌اهمیت‌ترین بودی این وسط. اینجا قسمت سوم بود. زندگی برام بی‌معنی‌تر از اونی بود که به این چیزا توجه کنم. ولی خب سمت چپ مغزم فرمان داد که تو الان حالت خوب نیست و این واضحه. این که الان هیچی برات معنی نداره، دلیل بر این نیست که واقعا زندگی همین‌قدر بی‌معنیه. اون آدم، باعث شد آرامش بگیریم. پس برو و بهش بگو که اون حرفا به خاطر درگیری‌های درونیته و انقدر راحت از دستش نده. فقط ازش معذرت‌خواهی کن و عقب بشین تا درست کنیم اوضاع رو. به حرفش گوش کردم. چون این من بودم که ۱۹ سال تمام ذره ذره این منطق رو ساخته بودم. من بودم که تربیتش کرده بودم و می‌دونستم هیچ وقت به ضررم حرف نمی‌زنه. خودم یادش داده بودم

همه چیز بی‌معنی‌تر از اون چیزی بود که فکرش رو بکنی. دیگه هیچی برام هیچ معنی‌ای نداشت. حتی بچه‌ها. فک کن! حتی بچه‌ها.. واقعا رسیده بودم به اون دیوار زندگی که حتی خراب کردنش برام بی‌معنی بود. ولی خب سعی کردم خرابش کنم. سعی کردم خرابش کنم چون خوشبختانه یا بدبختانه من برده‌ی منطقمم. سمت چپ مغزم فرمان می‌داد که مهم نیست الان چه حسی داری‌. یه زمانی که حالت خوب بوده، به درست بودن کاری که می‌خوای بکنی، به معنی‌ بودنش پی بردی. الان متوقف نشو همین جور بی‌حس برو جلو. اشکالی نداره. من قول میدم که حست رو بر می‌گردونم. به حرفش گوش دادم. چون من مطیعم. مطیع منطقم. تا این که دانشگاه شروع شد و هفته دوم بود که اولین جلسه کارآفرینی برگزار شد. اون روز بود که همه چی تغییر کرد. اخر جلسه، وقتی باید برای معرفی ۳۰‌ثانیه‌ای خودم رو به یاد می‌اوردم، اون لحظه بود که احساس کردم اتفاق ویژه‌ای تو من افتاد. باید فکر می‌کردم و منی رو معرفی می‌کردم که ادمای قوی دلشون بخواد باهاش هم‌تیمی بشن. باید دو دقیقه فکر می‌کردم. دو دقیقه. مطلقا به خودم. بعد از جلسه، وقتی یه تیمِ خوب پیدا کرده بودم، حسم وصف نشدنی بود. بعد از مدت‌ها این من بود که تو یه مسابقه که مطلقا مربوط به شخصیت و منِ درونی بود، برنده شده بود. اون روز بود که به یاد اوردم من می‌تونم ادم ارزشمندی باشم. همون‌طور که تو گذشته تلاش کردم و تونستم. اون روزا تازه مصرف قرص‌هایی که روان‌پزشکم داده بود رو شروع کرده بودم. بعد از اون جلسه اول بود که حال من تو سراشیبی بهبود قرار گرفت و دوباره داشتم برمی‌گشتم به همون فاطمه‌ای که بودم. همون آدمی که می‌تونستم دوسش داشته باشم. و یه اتفاقی افتاد! قسمت چهارم اینجا بود که شروع شد.

دوباره احساس نیاز شدیدی به بودن تو کردم و اینجا اون مرضِ کمالگرایی بود که سراغم اومد. این که حالا که همه چی خوبه، چرا جای تو خالیه؟ چرا کنارم نیستی تا همه این خوشی‌ها رو باهات شریک شم؟ روزای بدی بود. دوباره تو خودم رفته بودم. فک می‌کردم پیدات کردم ولی تیرم به خطا خورده بود. همه چیز از همون کمالگرایی لعنتی شروع شده بود. که حالا که مغزم این همه تلاش کرده بود و اوضاع رو سامون داده بود، دلم بی‌اجازه جلوتر از حدش رفته بود و به خیالش که تو رو پیدا کرده بود. سرویس شدیم تا بهش فهموندیم که داره اشتباه می‌کنه. بگذریم که هنوزم کامل نفهمیده ولی خب.. تو این گیر و دارها بود که قسمت پنجم شروع شد. یعنی جایی که من به خودم نگاه کردم. به خودم نگاه کردم و سعی کردم این منی که هست رو ببینم، بشناسم، و به پتانسیل‌هاش دسترسی پیدا کنم. تو این لحظه‌ها بود که عاشق شدم‌. واقعا عاشق شدم. عاشقِ خودم. این بار بدونِ وجودِ یه عامل خارجی، بدونِ این که من رو با چیزی معنی کنم، عاشق خودم شدم. عاشق همه‌ی ویژگی‌های خوبش، عاشق همه‌ی ضعفا و قدرتاش. و سعی کردم برخلاف غد بودن همیشگی، بپذیرم که یه چیزایی باید تغییر کنه. تو بقیه دنبال ایرادای شخصیتیم بودم و پدرخونده و ساجد خیلی زیاد بهم کمک کردن. با حرفای کوتاه و عمیق و انتقادای کوبنده‌شون در عینِ مهربونیشون. تو این لحظه‌هایی که حالا عمیقا حالم با خودم خوب بود، تو رو گم کردم. تو رو گم کردم و حالا با چالش عجیب و سخت و جدیدی روبه‌رو شده بودم. آدما معنان یا وسیله؟

راستش رو بخوای، من حالا نمی‌تونم تصور کنم که حالم چطور بهتر از این میشه. همیشه همراه با تصور تو، تصور یه حال عمیقِ بی‌نظیر میومد. و اگه بخوام اعتراف کنم، تو رو به خاطر اون حال خوب می‌خواستم. اصلا به این فکر می‌کردم که تو اگه همراه با خودت حال خوب نیاری، چرا باید بیای؟ من نمی‌دونم تو چی هستی. معنا برا من مفهومیه که به خاطرش زندگی می‌کنم. یعنی اگه از بین بره، من هم از بین میرم. اون مفهوم عمیقیه که هر آدم به خاطرش پا به این دنیا میذاره. ولی ادما میران. اگه به راحتی مرگ ادما، معنی‌ها بمیرن، پس چطور زندگی کنیم؟ چطور این روزهای زنده بودن رو تاب بیاریم؟ به اطرافم نگاه می‌کنم، چیزی که توجهم رو جلب می‌کنه، یه مفهومیه به نام عشق‌. مفهومی که دلبستگی‌ت رو به یه آدم نشون میده و مورد بعدی‌ای که نظرم رو جلب می‌کنه، منحصر به فرد بودن آدماس. هیچ موجودِ زنده‌ای نمی‌تونه بیاد و جای کسِ دیگه‌ای رو بگیره. حالا آدمای اطرافم رو موجوداتی می‌بینم که عاشقشونم، و با از دست‌دادنشون، خلایی تو زندگیم ایجاد میشه که مطلقا پرنشدنیه. بابا رفت و من هیچ وقت نتونستم با نبودنش کنار بیام. شاید مامان و حسین و الی قبل از من برن و من هیچ وقت با نبود اونا هم کنار نمیام و هیچ کس نمی‌تونه جای خالی‌شون رو تو زندگیم پر کنه، ولی آیا با نبود اونا من می‌میرم؟ نه. من زنده می‌مونم و زندگی می‌کنم چون معنی زندگیم مستقل از این آدما بود و هست. این آدما وسیله چین تو زندگیم؟ اگه مامان نباشه، حسین نباشه، الی نباشه، من تنها میشم. با این که شاید نقش مستقیمی تو مسیرم نداشته باشن، بودنشون رو بیشتر از نبودنشون می‌خوام ولی اگه بودنشون آسیب‌ بزنه به مسیری که به زندگیم معنی میدم، باز هم همین‌طور فکر می‌کنم؟ نه.. من این آدما رو تا وقتی می‌تونم دوست داشته باشم که سد راهم نشن. در حقیقت من از این آدما انتظار ندارم که تو راهی که انتخاب کردم کمکم کنن، ولی اگه سد راهم بشن، از کنارشون عبور می‌کنم. پس ابزار نیستن. ولی مانع هم نباید باشن‌.

ولی این ادما دلیل حال خوب منن. من حالم از عاشق حسین بودن عمیقا خوبه. اگه حالم از عاشق کسی بودن بد باشه، تو زندگیم راش میدم و میذارم که عذابم بده؟ نه. اما از این گزاره‌ها می‌تونم نتیجه بگیرم که من به خاطر حال خوبِ خودم عاشق حسینم؟ نه! من عاشق حسینم و این عشق حالم رو خوب می‌کنه. پس هست. من عاشق آقایِ y هستم و این عشق کاملا برای من و زندگیم مضره، پس نیست

این معنیش چیه؟ آدمایی که وارد زندگیم میشن، ابزار نیستن. من نمیگم اگه می‌تونی این کار رو بکنی باش. ولی آیا دارم خودم رو گول می‌زنم که ابزار بودنشون برای حال بدم رو، نادیده می‌گیرم؟ 

اگه بخوام خلاصه بگم:

آدمایی که تو زندگیمن معنی نیستن چون میران

از آدمایی که هستن انتظار ندارم کاری برام بکنن ولی، فقط آدمایی می‌تونن باشن که حال من کنارشون خوب باشه.

من نمی‌دونمم به این چی می‌گن. من نمی‌دونم اگه یکی دلیلِ حالِ خوبِ من باشه، و من از این حالِ خوب برای معنی زندگیم استفاده کنم بهش چی می‌گن

ولی می‌دونم حداقل الان دیگه از آدما نمی‌خوام که باشن تا حالم خوب شه و با این حال خوب تو مسیر هدفم قدم بردارم. یعنی کسی که میاد، کسی نیست که به خاطر داشتن حالِ خوبِ خودم بخوام که بیاد. ولی اگه بیاد نباید حال خوبمو ازم بگیره.

حالا به تو و همه‌ی آدمای زندگیم این طور نگاه می‌کنم.

حالا که می‌تونم تنها شاد باشم، حالا که دارم از این زندگی لذت می‌برم و جای خالی هیچ کس رو حس نمی‌کنم، حالاس که فک می‌کنم اگه بیای، بودنت تو زندگی من تماما عشقه. تو می‌تونی بیای و هرلحظه که میخوای بری. با رفتنت من نه تنها زنده می‌مونم که بهتر از قبل هم زندگی می‌کنم، ولی حفره‌ای درونم به وجود میاد که اگه هزار نفر هم بعد از تو بیان، جای خالی اون حفره تا ابد درون سینه‌م می‌مونه

تو معنا نیستی. وسیله هم نیستی. من معنای زندگیم رو پیدا کردم و وسیله‌ش هم خودمم. وقتی که بیای، و عشقی درونم به وجود بیاد؛ تو می‌ری تو زمره اون ادمایی که وجودشون زندگیم رو سرشار از حس خوب و شادی می‌کنه و نبودنشون، مثل گلوله‌ای که میاد و رد میشه، یه حفره‌ی دردناکِ پرنشدنی رو توم به وجود میاره. پس بدون الان ارزشمند‌تر از همیشه‌ای. من تنها شاد بودن رو بلدم. اگه تو بیای و تو زندگی‌م رات بدم‌، بدون تماما از ارزش خودته نه از نیاز من.

 

برنامه بریز. برنامه ریختن تو خوب است!

  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷
  • ۲۱:۵۲
  • ۰ نظر

و کارآفرینی، یکی از کارایی که باید بکنیم نوشتن One page business plan هست. نوشته‌هامون تو این یه صفحه تو ۵ قسمت تقسیم میشه:

Vision

Mission

Goal

Strategy

Plan

 

Vision (چشم انداز)

تو این قسمت باید بگیم که خودمون رو چی می‌بینیم در آینده. آینده‌ی خیلی دور! مثلا ۲۰ سال دیگه!

تو چشم‌انداز باید بگی مثلا تا ۲۰ سال دیگه میشی بزرگ‌ترین شرکت تولید کفش تو ایران. یا مثلا تا ۲۰ سال آینده، از هر ۵ ایرانی، ۳ نفرشون کفشای ما رو می‌پوشن و ..

Mission (ماموریت)

اینجا باید بگیم که ماموریتمون چیه. یعنی چشم اندازمون در راستای چه ماموریتیه؟ میخوایم کفشای ما پای همه باشه که چی؟ مثلا ماموریت برا این میشه: در دسترس بودن کفش با کیفیت خوب و استاندارد با قیمت‌هایی که همه بتونن ازش استفاده کنن.

البته ماموریت باید کوتاه و اثرگذار باشه ولی خب مثال زدم.

Goal (هدف)

اینجا باید چشم‌انداز و ماموریتتون رو درنظر بگیرید و در راستای اونا، برای یک تا سه‌ سال آینده‌تون، برنامه زمان‌بندی شده و دقیق‌تری رو ارائه بدین. مثلا یکی از هدفا اینه که تا سال آینده بتونید کفش محبوب هر دسته از مشتریاتون رو شناسایی کنید و قبل از اون مشتریاتون رو دسته بنده کنید. و اهدافی از این قبیل.

Strategy (راهبرد)

اینجا مشخص می‌کنید هرکدوم از هدف‌هاتون چه راهبردی برای محقق شدن نیاز دارن. مثلا استراتژی برای آگاه شدن از سلیقه مردم می‌تونه نظرسنجی به طرق مختلف از خود مردم، یا ارتباط گرفتن با فروشنده‌ها باشه.

Plan (برنامه)

اینجا دقیقا باید مشخص کنید برای هر استراتژی چه پلنی دارید. رواله که هر استراتژی چندین ‌تا پلن داشته باشه. یعنی پلنتون برا نظرسنجی باید این طوری باشه که، سوالاتون رو اماده کنید، گوگل داک بزنید، برید تو محله‌های مختلف از ادما بخواید فرمتون رو پر کنن و الخ.

 

حالا چرا همه اینا رو گفتم!

می‌دونید راستش تو همه مراحلی که داشتیم برای ایده‌مون one page bp می‌نوشتیم، همه‌ش به این فکر می‌کردم که، اگه برا زندگی‌مون هم یه وان پیج می‌نوشتیم، چقدر به دردمون می‌خورد. می‌دونی فکر کن باید به این فکر کنی که خودت رو چی می‌بینی تو ۲۰ سال آینده، ماموریتت تو این زندگی چیه، چه هدفی داری. استراتژی‌ت چیه، و چه برنامه‌ای برای این استراتژی داری تا عملی شه.

من همیشه حساب ویژه‌ای برای نوشتن برنامه تو زندگیم باز کردم. همیشه معتقد بودم و هستم که نوشتن یه برنامه، نه تنها هیجانات زندگی‌تون رو نمی‌گیره، که بهتون کمک می‌کنه هر لحظه بهتر و بهتر باشین و روند تغییر افکارتون، یه مسیر مشخص و درست در جهتی داشته باشه که دلخواه شماعه. ولی خب هیچ وقتم روش برنامه‌ریزی درست رو پیدا نکرده بودم و همین جور آزمون و خطا طور، برنامه‌های مختلف رو امتحان می‌کردم و از هر کدوم یه درصد موفقیتی بدست می‌اوردم

این روزا که با وان پیج و قسمتای مختلفش آشنا شدم، دیدم که چه بیس خوبی می‌تونه باشه برای برنامه زندگی خودمون. گفتم به شما هم معرفیش کنم تا شاید شما هم دلتون بخواد برا زندگی‌تون برنامه بریزید و سردرگم باشید.

ولی خب در آخر به عنوان دوستتون و کسی که منت سرش می‌ذارید و نوشته‌هاش رو می‌خونید، توصیه‌وار بهتون می‌گم که برنامه داشتن برا زندگی‌تون، و مشخص شدن این که چند چندید با خودتون و زندگی، بیشتر از هرچیزی به درخشیدنتون کمک می‌کنه.

و این که نوشتن یه برنامه اولیه ممکنه تا ۳۰۰-۴۰۰ ساعت هم ازتون وقت بگیره. ولی خب واقعا یه بار وقت گذاشتن واسه این برنامه خیلی می‌ارزه. خیلی زیاد.

 

به هیراد - نامه شماره چهارده - و منی که می‌ترسد

  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

مدت‌هاست که برای تو ننوشتم و بی‌تابی بی‌داد می‌کند. در اخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، اسیر بودم در بین بایدها و نبایدها، درست‌ها و نادرست‌ها، وَ انتخاب‌هایی که باید می‌کردم. تنهایی عجیب یقه‌ی این روزهای در آستانه‌ی ۲۰ سالگی را گرفته بود. در این دوماه و نیم گذشته، اتفاقات زیادی افتاد و حالا نمی‌شود که بگویم همه چیز رو به راه است، که نیست؛ اما حس می‌کنم تا حد زیادی از این سردرگمی بیرون آمده‌ام. منِ این روزها فیزیک می‌خواند تا به دنیای جامعه‌شناسی راهش دهند و در گیر و دار پروژه‌ی محیط زیستیِ کارآفرینی‌اش (با همه‌ی آن چالش‌های عجیب و آزمون‌های احساسی‌اش) است، تا مقدمه‌ای شود برای آینده‌ای که برای شما آرزو دارم. هیرادِ عزیزم، پسرِ خوش‌قلبم، حتما هنگامی این نامه‌ها را می‌خوانی که مانند من، پا به دنیای تصمیم‌گیری‌های عجیب و غریبت برای آینده گذاشته‌ای. می‌خواهم کمی برایت از دردِ این روزهای دلم بگویم. از خواسته‌های کودکانه‌ای که برایشان آماده نیستم، وَ منی که عجیب احساس تنهایی می‌کرد. می‌گویم می‌کرد و گمان مکن این احساس مربوط به گذشته‌ای دور می‌شود. راستش را بخواهی تا همین چندلحظه پیش هم، تنهاییِ عجیبی یقه‌ام را گرفته بود. اما نوشتن برایت چنان معجزه می‌کند که روا نیست این حسِ نشسته بر دلم را، به لحظه‌ی برای تو نوشتن نیز نسبت دهم.
این روزها اتفاقات عجیبی در من افتاده. حسی نو (و البته ترسناک) در من شکوفه زده که تا کنون هیچ وقت مانندش را تجربه نکرده بودم. همه چیز از آن روزی شروع شد که، از این روزها با مادرم صحبت کردم و یکهو به خودم آمدم و دیدم دارد از خودش، گذشته‌اش و همه‌ی فکرهایی که برای آینده‌ش داشته می‌گوید و من هاج و واج، به منی که بی‌اغراق مادرم بودم، یا مادری که بی اغراق من بود؛ با همان کله‌شقی‌ها، بلندپروازی‌ها، تلاش‌های شبانه‌روزی و سختی‌های عجیبِ در راه، نگاه می‌کردم. نوشتن از آن برایم سخت است. اعترافش سخت‌تر..
خوب می‌دانی که همه‌ی این روزها، همه‌ی این تلاش‌ها و تمام عشقم در اختیار توست، وَ حالا من در پیِ بروزِ این حسِ سردرگمیِ درونم، بیشتر از همه از تو می‌ترسم. از این که ممکن است نظرت چطور در مورد من تغییر کند. چند روزی‌ست که ذهنم درگیر این موضوع شده و بیان کردنش حتی در ذهنم، بیشتر از همه ترس و شرمندگی در مقابل تو را برایم پدید آورده. کاش بودی و در بغلم برایت می‌گفتم. کاش بودی و می‌توانستم نگرانی‌هایم را کلمه کنم. کاش بودی و..
بی‌پرده اگر بگویم، باید اعتراف کنم امروز دختری در من به وجود آمد. دختری که با بود و نبودش درگیرم و از آمدنش می‌ترسم. راستش را بخواهی اصلا هنوز آمد و نیامدش را مشخص نکرده‌ام و اصلا سر همین سردرگمی‌ها بود که این موجودِ فرضی‌ را به وجود آوردم. نامش روهیناست. احتمالا خواهرت. میخواهم برایش بنویسم. از سردرگمی‌ها و ترس‌هایم. تو که از من متنفر نمی‌شوی، می‌شوی؟