دست‌هایم برای خودم. می‌کارم، سبز خواهد شد...

  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۵
  • ۰ نظر

از ۲۷م آبان یعنی درست دوهفته دیگه، یک‌شنبه‌ها دوجلسه کلاس مکانیک و کروی گرفتم تو کرج. وقتی دیشب ساعت ۲۳:۵۹ پیام داد "درس میدید به فرزانگان ۱ البرز پایه دهم؟" قبل از این که روز تموم شه براش فرستادم "بلی". فک کنم حتی فکرشم نمی‌کرد منِ درگیر با فلسفه‌ی معلم بودن، که اووون همه سر درس دادن بدقلقی می‌کردم و حرصش می‌دادم، حالا انقدر سریع قبول کنم. ولی خب، خودش بهتر از همه می‌دونه چقدر دارم تلاش می‌کنم برای تغییر. اون بار که ازش پرسیدم:

+ شما با ترساتون چی کار می‌کنید؟

- ازشون فرار می‌کنم.

+ اگه بهشون نیاز داشته باشید چی؟

- به تعویقش میندازم..

...

+ من از درس دادن می‌ترسم. از عاشق‌شدن بیشتر..

- [سکوت]

شاید هیچ وقت به این فکر نمی‌کرد، برای فرار از یه ترس دیگه‌م، برم تو دل یه ترس دیگه. می‌دونم که می‌دونه به پشتوانه اون و به خاطر همه‌ی حرفایی که باهام زده راضی شدم به مواجه شدن با این ترسم. با فهموندن این که، این اصلا ترس نیست. من توانام. تواناتر از خیلیای دیگه که دارن این کار رو انجام میدن و بچه‌ها بهم نیاز دارن. کلی حرف زد باهام تا بهم بفهمونه، گاهی این بچه‌های در معرضِ خطر تو سنِ المپیاد، نه تنها هیچ فرقی با بچه‌های خودم ندارن، که بعضا آسیب‌پذیرتر هم هستن. و من بعد از مدت‌ها فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم، بالاخره به این نتیجه رسیدم که من اومدم تا خودمو همه توانم رو وقف بقیه کنم. پس برای بهترین معلم بودن هم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم.

می‌دونی راستش زندگی خیلی پیچیده‌س. خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو بکنی. مخصوصا اینجایی که وایسادم، پر از نیاز به منِ پرتلاشه. نیاز به منِ باانگیزه. هیچ کس اینجای زندگی منِ پرشور رو نمی‌خواد. وسط نوشتن این پست، دقیقا همین جمله اخر رو که نوشتم رفتم پیش مامان و برا اولین بار حرف زدم باهاش. گفتم از چیزایی که می‌خوام، از فیزیکی که فقط به خاطر جامعه‌شناسی دارم می‌خونمش و اتفاقا باید عالی و بی‌نقص هم بخونمش که معدلم بالا بشه برا دورشته‌ای. از این که همه‌ش در حال جنگیدنم و بهش گفتم می‌دونم این کارا رو باید انجام بدم. میدونم باید قوی باشم ولی فقط دلم می‌خواست به یکی بگم. وقتی حرفام تموم شد، شروع کرد از اولِ اولِ سرکار رفتنش برام گفت. از این که تو بانک باهاشون از اول قرارداد بسته بودن که ده‌سال اول حکمشون ماشین‌نویسیه. از این که انقدددر تلاش کرده و خوب کار کرده، که سر ۵ سال حکمش رو تغییر دادن. به این که هیچ وقت به اون چیزی که بوده راضی نبوده و همه‌ش حوصله‌ش سر می‌رفته و دنبال یادگرفتن بیشتر و بیشتر بوده. از این که حتی شده روز تعطیل بره سرکار، از این که یه وقتایی بوده که اول از همه میومده و اخر از همه می‌رفته. که شده تا ۲ شبم شعبه بوده. که زحمت کشیده برا این پستی که الان داره. اون داشت می‌گفت و من تو تموم لحظه‌ها داشتم فکر می‌کردم که من چقدددر توام مامان. چقدر مثل تو عطش جلو رفتن و بی‌کار نبودن دارم. بهم گفت ادم تا یه وقتی بلندپروازی داره. که از ۲۲ سالگی تا ۴۰ سالگی‌ (همین یه سال پیش) پر از همین شور و شوق و جلو رفتن بوده و الان دیگه اون هیجانش دمپ شده یه جورایی و آرومه. می‌گفت من دیگه ایمان دارم که بلندپروازی‌های هرکس قدر توانشه. تاحالا نشده تو این همه سال، چه تو زندگی کاری، چه شخصی از هرلحاظی، چیزی بخوام و هرچقدرم که دور بوده، بهش نرسیده باشم. اون می‌گفت و من دونه دونه مشکلاتی که تو این راه داشته رو تو ذهنم مرور می‌کردم. از دست دادن بابا، تنها شدنش، مشکلات مالی‌ای که یه مدت باهاش درگیر بوده، بزرگ‌کردن دوتا بچه ۵ ساله و سه ماهه و رسوندنشون به بهترین جاها، اون ادمی که اذیتش می‌کرد این همه سال و همه و همه.. می‌دونی، من خیلی شبیه مامانمم. خیلی زیاد. بیس روحیاتمون کاملا یکیه باهم و الان وقتی می‌بینمش که می‌گه از پس همه چی براومده و به هرچی که می‌خواسته رسیده، با وجود این که غم بابا همیشه رو دلش سنگینی می‌کرده، با خودم فکر می‌کنم کی بهتر از اون قهرمانمه؟ حتما منم یه روزی میشه که می‌شینم و به هیراد میگم من تونستم پسر. سخت بود ولی شد. تنها بودم ولی شد. تو هم ناامید نشو. الان که وقت بلندپروازیته تلاش کن. بدو. خسته شو. ولی متوقف نشو.

همینه که حالم خوبه با این له شدنا. قراره تهش اتفاق خوبی بیوفته. اگه مامان میگه آدما به قدر توانشون بلندپروازی می‌کنن، پس حتما درسته. پس حتما یه روزی یه جایی، من می‌رسم به اون نقطه که به هیراد بگم من خواستم و شد. تو هم بخواه تا بشه..

 

I wish I could tell you, but that's not the truth!

  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷
  • ۱۱:۳۸
  • ۰ نظر

I wish I could tell you something else. I wish I could tell you, ‘You tired? Go take a break.’ I wish I could tell you, ‘You tired? Rest for a year.’ I wish I could tell you that it’s going to get easier! I wish I could tell you it’s going to get easier! I wish I could tell you that if you just keep going it’s going to get lighter, the weight is going to get lighter. I wish I could tell you that, but that’s not the truth.

The truth is, you got to find something within. You’ve got to find something within! And that’s got to push you! And that’s got to elevate you! And that’s got to drive you! And that’s got to move you! And when you find out what your why is and your why’s got to be deeper than you when you find your why, you don’t hit snooze no more. When you find your why, you find a way to make it happen.

Eric Thomas
THE SECRET TO SUCCESS

کارآفرینی - قسمت چهارم

  • شنبه ۵ آبان ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

هفته گذشته، صحبت را میان ویژگی‌های یک کارآفرین، تمام کردیم. با توجه به همه خصوصیاتی که شمردیم، یعنی روحیه ریسک پذیری، برخورداری از مرکز کنترل درونی، ازخودگذشتگی، توانایی تحمل ابهام و سختی، نیاز به استقلال طلبی، رسیدن به رضایت شخصی و .. کارآفرینی یک فرآیند اجتماعی شدن است. چیزی که واضح و صریح است، وجود جامعه به عنوان عامل اصلی موفقیت یک کارآفرین است. اگر مردمی وجود نداشته باشند، و اگر ارتباطی بین کارآفرین و جامعه، چه فکری، چه احساسی و چه منفعت‌طلبی، وجود نداشته باشد، اساسا مقوله کارآفرینی و پاسخ به تمام ویژگی‌های ذکر شده، از بیخ و بن بی‌اعتبار می‌شوند.  از طرفی فرآیند شروع، پیش بردن و تمام کارهای انتزاعی و اجرایی کارآفرینی یک فرآیند تیمی است. پس علاوه بر ویژگی‌های قبلی، یک کارآفرین موفق کسی ا‌ست که، از طرفی توانایی ارتباط (نه لزوما کلامی و مستقیم) با مخاطب خود را داشته باشد و از طرف دیگر، با توجه به ویژگی‌ها و خصوصیت‌های رفتاری خود، در انتخاب تیم و مرحله بعد، ارتباط با تیم خود، نهایت دقت، صبوری و همکاری را داشته باشد.

مسئله‌ای که توجه به آن حائز اهمیت است، درک این نکته و موضوع است که ما در وهله اول، برای ارضای نیازها و موفقیت خودمان سمت کارآفرینی می‌رویم و در این جا، مفهوم موفقیت فردی، به گروه و جامعه گره عمیقی خورده است. در یک کلام، ضرب‌المثل "همه برای یکی؛ یکی برای همه" را برای تن کارآفرینی دوخته‌اند.

مفهوم بعدی که در این هفته تنها به معرفی تیتروار آن می‌پردازیم، انواع کارآفرینی است. وقتی وارد فضای راه‌اندازی یک کسب و کار جدید می‌شوید، باید قبل از هرچیز برای خودتان مشخص کنید که هدفتان از شروع این کار چیست. کسب و کارهای جدید به طور کلی در سه‌ دسته کارآفرینی فردی، سازمانی و اجتماعی جای می‌گیرند که صحبت درباره هرکدام از این مباحث را به هفته‌های بعد موکول می‌کنیم.

شاید برایتان جالب باشد تا صرفا، با توجه به اسم هر یک از این دسته‌بندی‌ها، به این فکر کنید که، کسب و کار شما در کدام گروه قرار می‌گیرد؟

ادامه دارد...

 

کارآفرینی - قسمت سوم

  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

در ادامه صحبت‌های قسمت گذشته، این هفته ویژگی‌های رفتاری فرد کارآفرین را زیر ذره‌بین قرار می‌دهیم. ادامه پاسخ به سوال اساسی «بالاخره پیش‌نیاز کارآفرین شدن چیست؟»

کارآفرینی بیش از هرچیز به روحیات و ویژگی‌های فردی متناسب با این کار نیاز دارد. یعنی اگر فکر می‌کنید می‌توانید مثل شغل‌های دیگر، صرفا با دانش اولیه و بدون علاقه، به سراغ آن بروید و موفق شوید، سخت در اشتباهید. کارآفرینی فعالیتی‌ است پر از پستی و بلندی و اولین چیزی که نیاز دارد، عاشق بودن است. شما در وهله اول باید عاشق کارآفرینی باشید و به موانع و بالا پایین‌هایش به چشم عشق بازی نگاه کنید! البته، بیشتر از هر شغل دیگری نیز به آمادگی روح و روان شما و البته اراده مصممتان در این راه نیازمند است.

در بین تعاریف مختلف کارآفرینی، از دیرباز تا کنون، مهم‌ترین مسئله‌ای که در همه تعاریف به آن اشاره شده، روحیه ریسک‌پذیری کارآفرین  و همراه بودن ریسک بسیار همراه با این فعالیت است.

از طرفی کارآفرینان، افرادی با نگاه متفاوت اند. کسانی که عموما از سطحی‌ترین مسائل ممکن در سطح جامعه، راه‌هایی برای پیش‌برد جامعه و کسب منفعت فردی و عمومی خلق می‌کنند. البته مسائل و مشکلات جدی‌تر، دغدغه اصلی این گونه افراد در مراحل بعدی یا حتی همان مرحله اول است.

کارآفرینان افرادی استقلال‌طلب و همراه با مرکز کنترل درونی‌اند که، مسئولیت همه شرایط پیش رو را به عهده می‌گیرند و اتفاقات پیش آمده را ناشی از عملکرد نامناسب خود در آن شرایط می‌دانند و از برون‌سپاری تقصیرها می‌پرهیزند. نیاز به توفیق‌طلبی و کسب موفقیت از نیازهای ضروری یک کارآفرین است. ضروری‌تر از نان شب! از طرفی کارآفرینان برای رسیدن به این موفقیت و رضایت درونی، حاضر به هر از خودگذشتگی‌، تلاش مستمر شبانه‌روز، تحمل ابهام موجود در مسیر و پذیرش ریسک‌های بالای روحی، مادی و اجتماعی هستند.

ادامه دارد...

 

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم..

  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷
  • ۲۳:۰۰
  • ۰ نظر

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و....

 

کارآفرینی - قسمت دوم

  • شنبه ۲۱ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

هفته گذشته از کلیت شخصیت کارآفرینان صحبت کردیم و امروز به طور دقیق‌تر از ویژگی‌های شخصیتی آن‌ها می‌گوییم.

بیایید نگاه دوباره‌ای به زندگی کارآفرینانی که در هفته اول از آن‌ها نام بردیم بیندازیم:

ابوالفضل خانجانی، کارآفرین موفق ایرانی، کودکی خود را همراه با شش خواهر و برادر، در روستایی گذراند که مشکلات معیشتی بسیار و درگیر شدن پدر خانواده با بی‌کاری و اعتیاد، باعث کارکردن این جوان دوست‌داشتنی  مصمم در هفت‌سالگی شد. درگیری با زندگی و مشکلات فراوان، مشغول شدن به عنوان سرایدار یک کارخانه، تحمل مصائب بسیار و.. همه و همه به جایی رسید که حالا او با روحیه فوق‌‌العاده و تحمل مشکلات جدی پیش روی مسیرش، از کارآفرینان موفق کشورمان است.

یا استیو جابز، مخترع، نوآور و کارآفرین موفق آمریکایی، کودکی‌ایش را به دور از پدر مادر تنی‌اش گذراند. البته به گفته خودش، کسانی که کنار آن‌ها زندگی می‌کرد هزار درصد تنی بودند. استیو در جوانی سراغ کارهای بسیاری از جمله تحصیل رفت ولی در هیچ کدام از این کارها جاذبه‌ای نیافت تا باقی عمرش را صرف آن کند. همین است که با انصرافش از دانشگاه در شرایطی که فکرش را نمی‌کنیم مواجه می‌شویم.

بیل‌گیتس نیز به نوعی دیگر!

هر کدام از این کارآفرینان ماجراهایی دارند که کتابی از آن‌ها نوشته می‌شود اما با نگاه اجمالی به داستان‌هایشان و البته زندگی دیگر کارآفرینان، به نقاط مشترک زیادی می‌رسیم که این افراد را در سراسر جهان، با هر رنگ پوست و فرهنگ و ملیتی، در یک گروه معنوی ارزشمند جمع می‌کند.

اغلب کارآفرینان مشکلات و سختی‌های زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته و اغلب کودکی سختی داشتند. این افراد معمولا در شغل یا فعالیت قبلی خود با سرخوردگی‌هایی مواجه می‌شوند که مخالف با روحیه استقلال‌طلبیشان بوده، و همین موضوع انگیزه، انرژی و فکر راه‌اندازی یک کسب و کار ایده‌آل را در ذهنشان پرورش داده است.

بحث تحصیلات در این افراد یک بحث واگرا و یک موضوع حل نشده است. چیزی که از بررسی‌ها بدست می‌آید، مبنی بر اهمیت کم‌تر تحصیل در زندگی کارآفرینان گذشته بوده. که البته امروزه، با پیشرفت صنعت، اقتصاد و درگیر شدن افراد بیشتری با کارآفرینی، اهمیت تحصیل و کسب دانش در این راه دوچندان شده است. کما این که تحصیل باعث می‌شود تا حد خوبی از شر آزمون و خطاهای مسیرمان راحت شویم.

 

به دلبر - نامه شماره شش - دلِ تنگم

  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

میگن اونایی که می‌تونن تنها زندگی کنن و با تنهایی‌شون خوشن، حتما با یکی تو ذهنشون زندگی می‌کنند. می‌خوام بگم راست میگن! من این روزا لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه با تو زندگی می‌کنم. شب وقتی می‌خوام بخوابم، نصفه شب وقتی از خواب بیدار میشم، صبح وقتی پرده کنار زده شده‌ی اتاق نور می‌پاچه تو زندگیم، وقتی هدفون رو گوشمه و آهنگ گوش می‌کنم، یا حتی دیروز سر ارائه. من همه این لحظه‌ها دارمت، تو قلبم، تو ذهنم. ولی بعضی وقتا هم که مجبورم از دژ ذهنم بیرون بیام و دنیای واقعی رو تحمل کنم، بدجوری نبودنت گردو میشه وسط گلوم. اشک پشت چشمام. دیروز وقتی ارائه‌م رو دادم و نشستم، همه‌ش چشمم دنبال تو بود. دنبال تو که پس کوشی؟ کجایی که بپرم بغلت و بگم دیدی تونستم؟ دیدی از پسش بر اومدم؟ چشمام و قلبم و همه سلول سلول تنم دنبالت گشت، ولی پیدا نشدی. پیدا نشدی و همین بود که بعد از کلاس پنچر بودم. که زود از بچه‌ها خدافظی کردم و سرازیر شدم سمت خونه

می‌دونی من با دقت همه پسرای اطرافم رو نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم که نکنه یه موقع تو باشی و نفهمم. که نکنه یه موقع نبینمت. ولی امکان نداره. اینا هیچ کدوم تو نیستن. حتی اگه تلاش کنن هم نمی‌تونن بشن. درسته ندیدمت، ولی می‌شناسمت. بیشتر از خودم تو جنس نگاه تو غرق شدم، تو گرمی دستات که آشیونه میشه برای دستای همیشه سردم، تو تخت سینه‌ت که پناه همه حالای خوب و بدمه. می‌دونی دلبر؟ خودمم می‌دونم که اینجاها نیستی. می‌دونم که دو سه سال دیگه باید صبر کنم و اونجایی که باید، اون طوری که باید ببینمت، پیدات کنم، مغزم جرقه بزنه از دیدن همون تصویر ذهنی تو واقعیت و دلم بلرزه. می‌دونم. نمی‌دونم از کجا، ولی می‌دونم. اینه که زیاد اصرار نمی‌کنم به اومدنت تو این موقعیتا. سخته نیستی ولی خوبه. خوبه چون قرار نیست راحت بدستت بیارم، قرار نیست راحت پیدات کنم. خوبه، چون تو اصلا جنس این ادمای اطرافم نیستی. اینا هیچ کدوم تو نیستن دلبر و مطمئنم تو هم هیچ وقت اینجور جاها پیدات نمیشه. من باید جامو عوض کنم که می‌کنم. اینجا فعلا برام خوبه. انقدی که یاد بگیرم، صبور شم، تجربه کنم ولی تغییر می‌کنه جای منم. برنامه دارم براش.

همینه که غمم نیست؛

ولی دلِ تنگم همیشه هست...

 

کارآفرینی - قسمت اول

  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

این نوشته شروع شده تا مطلبی راجع به کارآفرینی را ثبت کند. راستش را بخواهید وقتی کلمه کارآفرین و کارآفرینی را میشنوم اول از همه یاد آن مرد جوان ایرانی می‌افتم که کودکی بسیار سختی داشت و کم‌کم و به مرور زمان از یک سرایدار کارخانه به صاحب کارخانه پرچم‌سازی خود تبدیل شد و حالا هزاران نفر مستقیم و غیرمستقیم برای او کار میکنند.

اگر بخواهم راجع به این مثال بیشتر توضیح دهم، نکات جذابی به دست می‌آید ، برای مثال پاسخ به این اولین سوالی که در ذهنمان ایجاد میشود: چه کسانی میتوانند کارآفرین باشند؟

شاید کارآفرینی جزو معدود کارهایی باشد که نیاز به خانواه‌ای متمول و البته تحصیلات زیاد ندارد. چه بسا بزرگ‌ترین و مطرح‌ترین کارآفرینان دنیا از جمله بیل گیتس ، استیو جابز و البته همین جوان ایرانی که در بالا از او یاد کردم ، کسانی بودند که بچگی و البته زندگی سختی را پشت سر گذاشته‌اند.

به نظرم با توجه به زندگی کارآفرینان مهم‌ترین ویژگی فرد کارآفرین ، اراده راسخ، روحیه شکست‌ناپذیر و البته تفکر ایجاد تغییر و رسیدن به زندگی (حتی کمی) بهتر است.

سوال بعدی که احتمالا ذهنمان را به خود مشغول می کند این است که برای کارآفرین شدن یا به صورت جزئی‌تر کارآفرین موفق شدن آیا لازم به تحصیلات آکادمیک راجع به کارآفرینی است؟

در پاسخ به این سوال چیزی که واضح است، این است که نگاه کردن به زندگی کارآفرینان موفق چیزی خلاف این موضوع را به ما نشان می‌دهد. در واقع کتاب‌های کارآفرینی هستند که از روی زندگی و البته نوع مواجهه این افراد با مسائل و مشکلات تالیف شده اند و در واقع کارآفرینی در این باره یک روند معکوس دارد و البته بدیهی است الگو گرفتن و مطالعه روش کار کارآفرینان برتر، می تواند تا حد زیادی در مواجهه با مسائل کمک کند و به اصطلاح، استفاده از تجربیات دیگران میتواند بسیار یاری‌دهنده ما و روشنی‌بخش مسیرمان باشد.

پاسخ به سوالات بعدی و آشنایی بیشتر با کارآفرینی را به بخش‌های آینده و شنبه‌های بعد موکول می‌کنیم.

 

به دلبر - نامه شماره پنج - کنج دنجم

  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷
  • ۲۲:۲۰
  • ۰ نظر

پاییز که میشه، بعد از یه ساعتی که شهر سکوت میشه، پرده رو می‌زنم کنار و با پنجره‌ی باز، خنکای این وقت مهر رو سُر میدم تو اتاقم

می‌خزم زیر پتو و دلم میخواد به یه قصه، به یه صدای مهربون گوش کنم. سرمو می‌ذارم رو سینه شاسخین و تو رو تصور می‌کنم. می‌دونی؛ خوشحالم که اون برهه وحشتناک نخواستنت رو پشت سر گذاشتم. درسته که نیستی و نبودنت بدجوری سخت می‌گذره، اما سِر شدنم، نخواستنم، نبودنت تو تصوراتم خیلی خیلی دردناک‌تر بود. حالا می‌خوام به هر قیمتی هم که شده، این تصور کردنت رو برا خودم نگه‌ دارم. حتی اگه هیچ وقت نیای

پاییز که میشه، شب‌دار که میشم، خنکای پشت پنجره که می‌پیچه لای تنم، با همه نبودنات، من تازه زنده میشم. تازه زندگی میشم..

 

به دلبر - نامه شماره چهار - بغل

  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

امروز وقتی سر کلاس کسری نشسته بودم و داشت از مخروط نوری می‌گفت، به تو فکر کردم. اون لحظه‌ای که داشت می‌گفت ما همه تو آینده همیم و تو مخروط نوریمون تنهاییم، وقتی داشت از باغرام کوت می‌کرد که می‌گفت ما همه تنهاییم بچه‌ها و تنها می‌میریم، تو همه لحظه‌ها به تو فکر می‌کردم. به اون لحظه‌ای که انقدی چفت تنت شدم، انقدی چفت تنم شدی، که جفتمون تو یه مبدا ایم. تو یه زمان و مکان. میدونی، تازه دارم می‌فهمم بغل چقد مهمه. تازه دارم می‌فهمم بیخود نیست دلامون برا بغل پر می‌کشه. اخه فقط تو همون لحظه‌س که دیگه تنها نیستیم. تو اون لحظه‌س که مخروط نوری‌ِ من و مخروط نوریِ تو معنی نداره و تو یه مخروطیم. اونجا لحظه‌ایه که چشم من هرچی که تو می‌بینی رو تو همون زمان و همون مکان می‌بینه و چشم تو هم. می‌دونی، اونجاس که واقعنی یکی میشیم‌. اونجایی که حتی به اندازه میلیاردم ثانیه هم تو آینده هم نیستیم. دقیقا کنار همیم. چفت شده. می‌فهمی چی میگم؟ 

بیا بفهم بغل چقدر مهمه. بیا و ببین چقدر تنهاییم..

 

به دلبر - نامه شماره سه - حتی خودم..

  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

این روزها، عمیقا تو را نمی‌خواهم. راستش را بخواهی، هیچ کس در دایره‌ی خواستنی‌هایم قرار نمی‌گیرد. هیچ کس و هیچ چیز؛ حتی خودم. این که بیایی یا نیایی، بخوانی یا نخوانی، باشی یا نباشی را نمی‌دانم. اما خوب می‌دانم که رسیده‌ایم به زمانی که اگر من، منِ این روزها بمانم، تو باید حضرت فیل باشی تا بتوانی در این حرارت بالای ذوب کننده‌ی بی‌اهمیتی اطرافم دوام بیاوری. این روزها من یک حجمِ پر از آبِ اشغال‌کننده‌ی فضا-زمان، وَ یک مصرف‌کننده‌ی بی‌مصرفِ غذا، وَ یک تولید‌کننده‌ی بی‌‌زندگیِ کربن دی‌اکسید هستم. درست نمی‌دانم کِی، چگونه، وَ چرا به این لِوِل از بی‌خاصیتی رسیدم، اما می‌دانم که رسیده‌ام. درست هیچ چیز نمی‌خواهم. خوابیدن، نشستن، راه رفتن، دیدارهای دوستانه، کتاب خواندن، فیلم دیدن، کمک کردن وَ هر فعلی که زمانی برایش ارزش‌گذاری داشتم، حالا کاملا در جایگاهِ یک‌سانِ بی‌اهمیتی قرار گرفته. من به سمت هرکاری می‌روم که زمان هدایت می‌کند و هیچ توفیری بینِ لش کردن و زندگی‌کردن برایم نیست
خلاصه بگویم؛ منِ این روزها عمیقا مرده و هیچ درخواستی مبنی بر زنده‌کردنش از طرف من نیست..

به دلبر - نامه شماره دو - فرار کن و برو

  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

می‌دونی دلبر، سر شبی داشتم فک می‌کردم اگه سال دیگه بیای، اگه سال دیگه سرو کله‌ت پیدا شه، دیگه من عاشقِ الان نیستم. عاقلِ اون موقعم. یعنی خواستم بت بگم اون موقع دیگه از پسِ دلم بر اومدم. می‌دونی اگه از پسِ دلم بربیام همه چی خیلی سخت میشه. الان اگه بیای فقط باید جوابگوی کله‌م باشی، اون موقع باید جوابگوی قلبمم باشی. و خب می‌دونی، مغزم با سکوت شنونده‌ت و خونه به دوشی و نداشتن ژن خودخواه و قانع بودنت به کمِ زندگی، قانع میشه ولی فک نکن به همین راحتی می‌تونی دلمو آروم کنی. اخه می‌دونی، بچه تا وقتی بی‌قراریشو با اشک و کولی بازی نشون بده، آروم کردنش کار یه بغله. وقتی بی‌قرار باشه و بلد بشه آروم بمونه، دیگه آروم کردنش کار حضرت فیله. دلبر مواظب باش تا قبل این که یاد بگیرم خودم رو اروم کنم بیای. مواظب باش تا بی‌قراریم دیدنیه بیای. اگه پیدات نشه حالا حالاها، همه چیو سخت‌تر می‌کنی. اگه پیدات نشه باید حضرت فیل بشی اگه بتونی. تازه اگه بتونی
حیفه! حیف نیست بمیری و بچه رو نتونی هیچ وقت بغل کنی؟ حیفه. من میگم حیفه تو بگو خاب. حیفه بچه گم نشه کنج تنت. حیفه به جای تو، بچه خودش خودشو ساکت کنه.
بچه کوچیک‌تر که بود، فک می‌کرد برا پیدا کردنت باید شرق و غرب و شمال و جنوب رو بگرده ولی بزرگ‌تر که شده، فهمیده باید راه خودشو بره و تو رو اون وسطا ببینه. درسته تاحالا ندیدتت ولی قرار بوده بشناستت. ولی دلبر؛ بچه بی‌قراره، بچه ناآرومه. کجای دنیایی که انقدر نبودنت نبودنه؟ انقدر نبودنت با هیچ بودنی پر نمیشه؟ 
می‌دونی، بچه دلش کوچیکه. یهو دیدی یه روز کبود شد، نتونست نفس بکشه، مرد. اگه اومدی دیدی مرده برو. فرار کن و برو. برو و پیش خودت فک کن چی ارزید به مردن بچه، که انقدر دیر اومدی...

به دلبر - نامه شماره یک - ناامیدم

  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

الان که میخوام برات بنویسم، حتی امید ندارم که تا اخر عمر ببینمت یه بار. حس می‌کنم باید بین این ادما بمونم و سکوت کنم و خودمو با همین دوستی‌های اطرافم سرگرم کنم. می‌دونی من خسته شدم از بس تو هیبت هر ادمی دنبال تو گشتم. خسته شدم از بس دلم تاپ تاپ زد تا عاشق بشه و دید نه، این اون نیست. حالا که دارم می‌نویسم، ناامیدم از اومدنت، از پیدا کردنت. می‌دونی تو با همه این آدما فرق داری، تو نزدیک به منی. دلت تو شعاع دلتای دلم و مغزت تو شعاع اپسیلون مغزمه. از تو نوشتن سخته، توصیف کردنت سخت‌تر. تو یه تصویری تو ذهنم، از خودم، در هیبت مردونه. تو هم منی؛ که میخوای عاشق باشی، میخوای تلاش کنی، میخوای زندگی بسازی، میخوای ‌بودنت رو نشون بدی. تو منی. تو منی که حرفامو می‌فهمی، نگرانی‌هامو می‌فهمی، غصه خوردنا و خنده‌هامو می‌فهمی و اینجایی، درست وسط مغزم. همون جا که به همه چی تسلط دارم. همون جا که می‌تونی ببینی چی میشه تا من، من میشم. تو تو قلبم نیستی. تو یه خونه داری، درست وسط مغزم. یه خونه که تو رو داشتنش، به سلولای خاکستریم کمک می‌کنه، یه خونه که مرکز‌ اطلاعات مغزمه. تو اون وسط نشستی و از همه چی خبر داری، سرتونین و آدرنالین‌های محرک تو مغزم رو می‌بینی و به کم و زیاد شدنش آگاهی، حتی وقتی خودم نیستم. بالا پایین زدنا و پر و خالی شدن‌های مغزم از خون رو تماشا می‌کنی و منتظر یه فرصتی تا با وجود خارجیت متعادلش کنی‌. گاهی خسته و بی‌حوصله‌ای و گاهی عصبانی. ولی هستی و هرجور که هستی مال منی‌. با همه ویژگی‌ها و خصوصیات خوب و بدت
ولی حالا که نیستی، این روزهای بدون تو عجیب سخت می‌گذره. سر خودم رو با سفر و یه عالمه کار و مشغله گرم می‌کنم و این لعنتیا فقط مثل یه مسکن لحظه‌ای عمل می‌کنن. به محض این که سرمو رو سینه خرسم میذارم، همه‌ی سلول سلول بدنم با قدرت تو رو صدا می‌کنن و اون وقتاس که از بدن درد می‌میرم. درد نبودنت بد دردیه ایبک. منم که می‌دونی، تحمل دردم بالاعه و غر بر ثانیه‌هام بالاتر. گرفتار میشم وقتی نمی‌شنویشون. وقتی نمی‌بینمت. حتی کاش بودی و نمی‌دیدمت. ولی نیستی. نیستی و با نبودنت می‌جنگم فقط...

به هیراد - نامه شماره سیزده - بعد از مدت‌ها..

  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

چالش الی بهونه‌ای شد تا بعد از مدت‌ها برات بنویسم. اونم دقیقا تو لحظه‌هایی که پر از تشویش و نگرانیم. هیراد عزیزم؛ کاش بودی و این لحظه‌های استیصال رو کنارم می‌گذروندی. کاش بودی و لحظه لحظه نگرانی‌هام از این که انتخاب درستی می‌کنم یا نه، راه درستی رو طی می‌کنم یا نه، وَ همه نگرانی‌هام برای کافی نبودنم رو میدیدی. درست نمی‌دونم تو چه سن و سالی قراره این شب‌نوشت‌ها رو بخونی. ولی آرزو می‌کنم در آستانه بیست سالگی، وقتی آخرین لحظه‌های دهه دوم‌ زندگیت رو می‌گذرونی، سری به این نوشته‌ها بزنی. حالا می‌تونم بگم سال‌هاست فکر تو و بچه‌های هم‌سن تو، تمام زندگی، راه و تصمیم‌هایی که گرفتم رو در بر گرفته. می‌تونم بگم سال‌هاست برای کوچک‌ترین انتخاب‌های زندگیم مثل لباس خریدن و ورزش کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن و هر چیزی که فکرش رو بکنی هم، این تو بودی که تو ذهنم بودی. تو و همه‌ی اون بچه‌ها. و حالا، بعد از چهار سال زندگی کردن با تو و فکرت، بعد از هزار بار رفتن و زمین خوردن و پاشدن و ادامه دادن، بعد از هزارتا فکری که هرلحظه فقط با شرط بهتر و باکیفیت‌تر شدن، در حال تغییره، متوقف شدم. می‌ترسم هیراد. اینجا، تو آستانه‌ی بیست‌سالگی، غرق شدم تو کوانتوم و الکترومغناطیس و ترمودینامیک، تو فیلمایی که قبل این ندیدم، تو کتابایی که باید بخونم و هنوز نخوندم، تو تلاش برای رفتنی که اصلا نمی‌دونم درست هست یا نه. غرق شدم و حس می‌کنم روز به روز دارم ازت دورتر و دورتر میشم. غرق شدم و می‌ترسم از نبودنت، می‌ترسم از آینده‌ای که شلوغیاش، تو رو ازم دورتر و دورتر کنه، می‌ترسم از ندونستنام. می‌ترسم از همه لحظه‌هایی که صرف حماقت‌های این موجود دوپا -خودم- میشه. می‌ترسم و معلقم. وسط درست و نادرست کارام، تصمیمام، انتخابام..
می‌ترسم و بیشتر از همیشه سردی تنهایی رو حس می‌کنم. این روزایی که به سفر می‌گذره، فقط هست تا کمی دورم کنه، کمی مفید دورم کنه. ولی تو بدون که هرچقدر از بیرون دست و پا می‌زنم و گرمم، این تو قلبم داره یخ می‌زنه از همه چی...

به دلبر - نامه شماره صفر - ایبک

  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷
  • ۲۲:۴۱
  • ۰ نظر

نیستی ولی می‌خواستم اسم داشته باشی چون باهات حرف دارم، حرف دارم به اندازه همه این ثانیه‌هایی که باید می‌بودی و نبودی. جبر جغرافیا، روزگار عجیب، سرنوشت، کوتاهی من و تو یا هرچیز دیگه‌ای که دلیلش هست، مهم نیست. مهم اینه نیستی و به اندازه همه این ثانیه‌های نبودنت باهات حرف دارم.
میخوام بهت بگم ایبک، مثل ایران. مهم نیست کلمه‌ای با این تلفظ داریم تو فرهنگ لغت یا نداریم که نداریم هم، مهم اینه از این لحظه به بعد، ایبک رو تعریف می‌کنم تو. تو نه ماه تمامی، نه بُتم. تو هلال ماه اول ماهی. همون که باید چشامو ریز کنم تا ببینمش، همون که هر کسی شانس یافتنش رو تو اون نارنجی دم افق غروب، پیدا نمی‌کنه. همون که برا دیدن و پیدا کردنش باید از یه عالمه آدم آدرس بگیرم. وَ کی می‌تونه ازم خرده بگیره و بگه نمی‌تونم قرارداد کلمه‌ها و معنیا و تلفظاشون رو تغییر بدم؟ 
هیچ کسِ هیچ کس.
از این لحظه به بعد، یعنی از ساعت ۲۲:۴۱ دوشنبه، ۲۲ مرداد ۹۷، ایبک یعنی تو.
یعنی هلال ماه نو

ستاره کوچولو

  • جمعه ۸ تیر ۹۷
  • ۰۳:۰۲
  • ۰ نظر

 

یه ستاره دوساله‌س که پریشبی که رفته بودم زیر آسمون دیدمش. تازه به دنیا اومده. سحابیا زایشگاه ستاره‌هان. ستاره‌ها یه جور خداگونه‌ای به دنیا میان. بی نیاز به پدر مادر. بی‌نیاز از نر و مادگی. خودشونن. دیدم یه گوشه داره سو سو میزنه، مام که خب اونجور، گفتیم برش داریم بیاریم ور دلمون. اخه واسه یه ستاره دوساله فرق نمی‌کنه کجا باشه که. این همه ستاره تو سحابی‌ها به دنیا اومدن و مردن چی شد مگه؟ آها نگفته بودم! سحابی‌ها قبرستون ستاره‌هام هستن. یه چیزی مثه همون از خاک میایم و به خاک برمیگردیم ما آدما، اونام از غبار میان ستاره‌ای میان و اخرشم به همون می‌پیوندن. اما خب دیگه مثه ما پودر نمیشن موقع مرگ. اون شیطون‌تراشون ستاره نوترونی میشن، فسقلی و کوچولو و با nتا دور خودشون می‌چرخن. کوچولو و داغ و متوقف نشدنی. مثه توپ کوییدیچ. بعضیاشون که از همون اول طاقت تنهایی نداشتن، موقع تشکیل شدن، دوتا شدن و این دم مرگی‌هم، انقد بهم نزدیک میشن تا یکی اون یکی رو ببلعه و یکی بشن. بعضیاشونم میشن سلطان و یه کهکشان رو دور خودشون می‌چرخونن، انقدری وجودشونو هم‌بسته و چگال می‌کنن که حتی نورم نتونه در ره از هم‌بستگیشون، یه جوری کنار همن که بقیه ستاره‌ها به نشونه احترام تمام زندگی‌ رو دورشون می‌چرخن، درحالی که حتی نمی‌تونن ببیننشون. حالا بین این همه ستاره که تو سحابی به دنیا اومده و تو سحابی مرده، هیچی نمیشد اگه من یه ستاره کنجکاو دو ساله رو برمیداشتم و میذاشتم تو تنگ شیشه‌ایم. الانم که می‌بینی، بهش بدنمی‌گذره، اومده بیرون تا بره خونه رو بگرده و گوشه دنجشو پیدا کنه. اخه می‌دونی، ستاره‌های دوساله فقط کنجکاون که اطرافشونو بشناسن، دیگه مهم نیست تو آسمون باشن، یا تو اتاق تاریک من…

زندگی‌نامه بخونیییم..

  • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷
  • ۱۳:۵۶
  • ۰ نظر

از دیشب یه چیزایی خوندم که خیلی آرومم کرد، هنوزم مصرانه بهتون پیشنهاد می‌کنم قبل از خوندن فکر آدما، زندگیشونو بخونید. می‌دونی وقتی لحظه لحظه زندگی یه نفر رو از زبان خودش می‌خونی، در حقیقت داری به خودت اجازه میدی یه زندگی دیگه رو تجربه کنی و از دل اون تجربه‌ها، مغرت به صورت خودکار شروع می‌کنه به develop کردن فکرایی که اون آدم بهش رسیده، این جوری خیلیییی راحت‌تر می‌تونی طرز فکرای مختلف رو بپذیری و از طرفی، به جای یه فکر حاضر و آماده، یه روش فکر کردن رو به خودت دادی. نمی‌دونم تا چه حد حرفم درسته ولی، حس می‌کنم این تفکرات متفاوت واقعا از تجربه‌ها و اتفاقات متفاوتی که تو زندگی هرکس میوفته نشأت می‌گیره. احتمالا توانایی ذهن هم تو این قضیه دخیله ولی حس می‌کنم اگه آدما رو تو یه شرایط یکسان نگه‌داری، نظرهای مشابهی پیدا می‌کنن. چقدر دلم میخواد این ایده رو به مرحله آزمایش برسونم، ولی حتی پیدا کردن دوتا آدمی که سرگذشت شبیه همی داشتن تقریبا غیرممکنه. ولی قضیه اینجاست که، اگه بتونیم تا حد خوبی، موقع خوندن زندگی بقیه، خودمونو زندگیمونو کاملا فراموش کنیم، خیلی خیلی راحت‌تر می‌تونیم افکار اون آدمارو بپذیریم یا حتی گاهی خودمون هم همون‌جور فکر کنیم.

به هیراد - نامه شماره دوازده - تا وقتی زنده‌ای..

  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

میدونی هیراد، از بچگی همه‌ی چیزایی که بهمون یاد دادن و همه جو اطرافمون، این ذهنیت رو تومون به وجود اورده که هیچ عشقی تو دنیا عشق اول نمیشه. هیچ رابطه‌ای به زیبایی رابطه اول نیست و هیچ آدمی بهتر از اولین آدمی که بهش دل می‌بندی قرار نیست تو زندگیت بیاد. میدونی، هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم چه سیاستی و چه سود خصوصی‌ای برای جا انداختن این طرز فکر، عاید کسایی میشه که این چیزارو بهمون خوروندن. نمی‌دونم کجا، کی فکر کرد که میتونه جلوی تغییر دنیا و روز به روز پیشرفت و بلوغ احساسات و افکار مارو بگیره. ولی الان، الان که به خودم و زندگیم و انتخابام فکر می‌کنم، میبینم چقدددر حماقته که فکر کنی وقتی عاشق میشی دیگه همه چی تمومه. مگه نه این که تو از قِبَلِ این رابطه‌ها رشد پیدا می‌کنی و بزرگ میشی، پخته میشی و هر روز بهتر از روز قبل تصمیم میگیری؟ میدونی چیه؟ اصلا به خاطر همین چیزاس که می‌ترسیم عاشق شیم، به‌خاطر همین چیزاس که همه روزای خوش کنار کسی بودن رو با ترس این که نکنه آدم درست زندگیمون نباشه، پس می‌زنیم، و نمی‌دونم از کی انتظار داریم شاهزاده سوار بر اسب رویاهامون رو بیاره و کنارمون بشونه. می‌دونی هیراد، چیزی که تو این سالا یاد گرفتم این بوده که، هیچ وقت از اشتباه کردن نترسم، با شکست خوردن نا امید نشم و تو هر بخشی از زندگی ایمان داشته باشم که هر از دست‌دادنی، نوید بخش یه بدست اوردن لذت‌بخش‌تر، کامل‌تر و منطقی‌تره. که هر شکستی، نویدبخش جلوتر رفتن تو مسیریه که انتخاب کردی. رابطه‌ها هم همینن هیراد. هیچ وقت از اروم شدن و هم‌پا شدن با ادمی که درلحظه حس می‌کنی آدم درست زندگیته نترس. ما تو مسیری که برا زندگیمون انتخاب می‌کنیم، وصال فقط مختص هدفیه که داریم و آدما میان تا هر کدوم، تو بخشی از این مسیر با ما هم‌قدم بشن. وصالِ مخصوص آدما، در حقیقت همون چند قدمیه که باهاشون راه میری و زندگی رو با نگاه اونا می‌بینی. قوی‌تر میشی، صبور‌تر میشی و از همه مهم‌تر، بالغ‌تر. از طرفی میتونی برا مدتی که مهم نیست چقدره، منبع آرامش کسی باشی که منبع آرامشته، پر از هیجان و پر از حس خوب باشی کنار کسی که دیوونه‌بازیاتو بلده، و غم‌خوار کسی باشی که غصه‌هاتو می‌بلعه
این آدما دروغ می‌گن هیراد، همه حسا و فکرا، تکامل‌یافته‌تر از روز قبل میشن و این یعنی تا وقتی زنده‌ای، فرصت داری عاشق باشی، فرصت داری خودت باشی، کنار کسی که، کنار تو، خودشه.

کودک ۴ساله‌ایم چون..

  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

تو توییتر که میری، هشتگ‌های رژیم چنج و براندازی کل تایم‌لاین رو برداشته. از امروزِ ایرانیا می‌ترسم. به ۴۰ سال پیش فک می‌کنم، ملت برا انقلاب‌شون یه خمینی داشتن و برای یه ایدئولوژی می‌جنگیدن و الان این شده وضعمون. اینا که بعد از این همه سال یه مشت آدمن که دشمن هم شدن با هزاران طرز فکر متفاوت، از امید به ترامپ و چشم داشتن به کمک آمریکا (!) و بعضا مستعمره امریکا شدن، تا سگ اون‌یکی بودن و خشک مذهب بودن و به رخ کشیدن چوب و باتومی که دراختیارشونه، اینا قراره برای حفظ یا براندازی رژیم تلاش کنن، همین آدمایی که تو فضای مجازی، اولدرم بولدرماشون و عشق به وطن و هم‌نوعشون گوش فلک رو کر می‌کنه و همین آدما، به محض گرون شدن دلار یا مواد غذایی، می‌ریزن تو صرافیا و فروشگاه‌ها تا خدایی نکرده یه موقع تا ۶ ماه آینده کم نیارن. همینا اگه پست‌فطرتی گشت و رفتارشو با یکی از جوونامون ببینن لال میشن و سریع معرکه رو خالی می‌کنن. کاش هم‌وطنام می‌فهمیدن، اول خودشونو باید عوض کنن، اول ما به یه خواست مشترک برسیم و بعد حرفی از تغییر بزنن. که خدایی نکرده ۲۰ سال دیگه‌هم بچه‌هامون به ما فحش ندن که غلط کردین به جای ما تصمیم گرفتین و انقلاب کردین. اونا که دارن این کشورو اداره می‌کنن، حداقلش اینه که یه هدف مشترک دارن و اونم زیر آب کردن سر ماها و فراری دادن مغزامونو مکیدن خون افراد باقی‌مونده‌س. نمی‌دونم چرا نمی‌فهمیم اگه ماهم یه ایدئولوژی و هدف مشترک در مقابل نداشته باشیم، باختیم. باختیم برادر من، باختیم…

آموزش مغفول در کشور و هزااار راه نرفته..

  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۸:۳۷
  • ۰ نظر

ما تو این یه قرنی که به اصطلاح توسعه کشور رو شروع کردیم، رو خیلی چیزا سرمایه‌گذاری کردیم، سد سازی، کشاورزی، هوافضا، خونه‌ها و خیلی چیزای صنعتی دیگه. چی شده که هنوز یه ذره هم توسعه نیافتیم؟ اره دقیقا! ما به مهم‌ترین قسمت ممکن اصلا توجهی نکردیم. به سرمایه‌گذاری رو آموزش بچه‌ها… بچه‌هایی که باید آینده رو بسازن و راه مارو پرقدرت‌تر ادامه بدن. ما کتابای ۲۰ سال پیش رو به بچه‌ها آموزش دادیم، درحالی که باید برای ۲۰ سال آینده آماده می‌شدن، کالاهای صنعتی و همین طور وسایل دورو برمون رو در طی سالیان تغییر دادیم، درحالی که کلاسای درسمون هنوز به همون شکل ۲۰ سال اخیر برپاست...

و مادامی که ما نفهمیم برای پیشرفت، این ما نیستیم که تعیین کننده‌ایم، و تئوری، کالا و یا محصولی که از خودمون به‌جا میذاریم، در مقابل تاثیر بچه‌هامون هیچی نیست، نه تنها جلو نمیریم، که به عقب هم برمیگردیم…