به هیراد - نامه شماره یازده - تصور کن..

  • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

می‌دونی، این روزا وقتی چراغ رو خاموش می‌کنم و چشمامو می‌بندم، تازه زندگی شروع میشه، وقتی پلکام رو هم میره و چراغ دنیایی که کنار شما ساختم روشن میشه، وقتی تصور می‌کنم نشستم وسط و شماها دورم نشستین و براتون شعر می‌‌خونم، وقتی باهم از فلسفه می‌گیم، باهم فکر می‌کنیم، وقتی هر کدومتون به کاری که دوسش دارین مشغولین، وقتی از کنار شما بودن انرژی می‌گیرم و همه توانمو جمع می‌کنم تا بیشتر و بیشتر تحقیق کنم و مدارک و استدلالایی قوی‌تری داشته باشم برای رویارویی با مردم، وقتی همه تلاشمو می‌کنم تا بگم «پدر مادر هست، ولی کم است، ولی بدرد بخور نیست.»، اون موقعه‌س که زندگی شروع میشه. می‌دونی هیراد، اون دفعه‌های اولی که فکر متوقف‌کردن زاد و ولد تو یه برهه زمانی و نه برای همیشه تو ذهنم اومد، هیچ وقت فکر نمی‌کردم حد و مرز خودخواهی آدما تا کجاست، تا کجا می‌تونن ژن و خون خودشونو به قشنگ‌تر شدن و بهتر شدن دنیا ترجیح بدن. نمی‌دونستم این که همخونی داشته باشی که نه فقط اسمتو، که ژنتو تو دنیا گسترش بده چقددر برا ادما مهمه. بقیه بهم میگن، این یه خواست شخصیه، تو نمیتونی به یکی بگی بچه اوردنش تو این دنیا اشتباهه، چون یه حس و موهبتیه که در اختیار آدما قرار گرفته. میدونی راستش نمیدونم این آدما چه زبونی رو، چه اسمی رو و چه رسمی رو قبول دارن. نمی‌دونم باید با چه الفبایی باهاشون صحبت کنم که بگم، آره آب هم حق طبیعیه هرانسانیه، سیراب شدن هم یه لذت و موهبته که دراختیارمون گذاشتن، ولی وقتی میگن بحران کمبود آب و خشکسالی هست، مگه کسی اهمیتی میده که این حق توعه؟ آره نباید این مشکل باشه ولی هست، حالا که هست، تو با چه منطقی خودتو قانع می‌کنی که به قیمت سیراب شدن و استفاده از حقت بیشتر از حد لازم، یه منطقه بزرگ رو اسیر خشکسالی کنی؟ می‌دونی پسر، حتما الان هم خیلی بزرگ شدی که داری این نوشته‌هامو می خونی، شاید تو هم به کثافت بودن روش تصمیم‌گیری ما آدما پی بردی، شاید تو هم دیدی که هرکس، موقع انتخاب هرچیزی که حقشه، فقط و فقط و فقط به خودش فکر می‌کنه. به شادی خودش، به حس خوب خودش، به آسایش خودش، به ژن خودش، به اسم خودش. دردناکه تو دنیای این آدما زندگی کردن هیراد. تک و توک از بین کسایی که میان و میرن، آدمایی پیدا می‌کنی که حرفاتو می‌فهمن، دغدغه‌هاتو درک می‌کنن، کنارت غمگین میشن، ولی وقتی باهاشون به تماشای دنیای اطراف می‌شینی، از این همه خودخواهی بقیه، فقط درموندگی و خستگیه که نصیبت میشه. ولی تو باید قوی باشی. باید دلتو قرص نگه داری و ایمان داشته باشی به کاری که می‌خوای بکنی، به حرفی که میخوای بزنی و به تغییری که آرزو می‌کنی ایجاد کنی. بالاخره، هرچند کم کم و به مرور، ولی پیدا می‌کنی آدمایی که هم‌صدا باهات فریاد می‌زنن و دلشون می‌تپه که همراهت بشن.

به هیراد - نامه شماره ده - تصور کن..

  • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

باید اعتراف کنم، افکار و تصورات ما آدم‌ها انقدر با حد کمال فاصله داره که، حتی وقتی به تمام اونچه که فکر می‌کردی می‌رسی، از دل تک و توک لحظه‌ها، یه مسئله‌هایی پیش میاد که حل شدنی نیست. مسئله‌هایی که به مشکل ختم میشن. اما تصور کردن، هنوز هم یکی از بی‌نظیرترین کاراییه که می‌تونی انجام بدی، تصور بهتر و بهتر شدن. حتی باید بگم با تمام دردناکی، این ناکامل بودنه‌س که بهت اجازه زندگی کردن میده، که هر روز و هر روز بیشتر از قبل تلاش کنی و هر شب کامل‌تر از شب قبل فکر کنی. فکرشو بکن، تو ایده‌آل تو ذهنت رو تو دنیای واقعی بدست میاری و بهت اجازه داده میشه، با نقص‌هایی که ندیدی، رشد کنی. می‌دونی، هنوزم هرشب سعی می‌کنم یه ساعت خوبی از وقتمو صرف تصور آینده کنم. صرف تو و بقیه بچه‌ها و عمیقا حس می‌کنم، هرچیزی که بین ما جدایی بندازه، باید برای همیشه حذف شه.

به هیراد - نامه شماره نه - همیشه تنهایی..

  • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

با صدهزار مردم تنهایی
بی‌ صدهزار مردم تنهایی
می‌دونی، تو دنیایی که همه آدما مدام در حال تغییرن، با ثبات موندن، اصلا چیز خوبی نیست. باید بدونی آدما به جمع زنده‌ن، به بودن کنار هم‌دیگه، و تو نه‌تنها نمی‌تونی، که نباید هم، بهشون خرده بگیری. ولی باید یه کنج و خلوت دنج برا تنهاییات داشته باشی، باید یه جایی باشه که پذیرای خود تنها و خود از مردم به دورت باشه. یه جایی که به کسی آسیب نرسه. به حسین می‌گم، زندگی اجتماعی و پذیرفته شدن توسط آدما مهمه، لازمه برای شنیده شدن حرفات پذیرفته هم شده باشی و از اونور، فشار آدمایی که به اجبار راهی به باریکه زندگیم باز کردن بیشتر و بیشتر میشه. کسری میگه همش کار یه دکمه on و off عه، باید کلید احساسات و توجهاتت رو خاموش کنی و بری تو دلشون، ولی مگه میشه؟ مگه میشه تویِ سراپا منطقِ پر از احساس یواشکی، کلید این دلیل زنده بودنتو خاموش کنی؟ می‌دونی؟ گاهی فشار بودن آدمایی که نمیتونی بودنشونو بپذیری تو زندگیت، انقدر زیاد میشه که مثه توپ تنیس از زیر پرس در میری، حتی از بودن کنار کسایی که باهاشون دوباره زنده شدی. این وقتا فقط باید یادت باشه که، یه کنج خلوت و دنج، برا خودت داشته باشی

و تو چه می‌دانی حاشیه چیست..

  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۱۰
  • ۰ نظر

حاشیه؛ 

کودک بی‌هویت دارد

کودک مهاجر دارد

کودک کار دارد

کودک معتاد دارد

کودک ساقی دارد

و تو چه میدانی کودک چیست؟

#حاشیه‌_شهر_کجاست؟

که فکر کنیم، که ببینیم، که راحت نگذریم..

  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۰۵
  • ۰ نظر

تا همین چند سال پیش، با انزجار از کنار افغانی‌ها رد می‌شدم، وقتی کسایی از قوم بلوچ یا غربت تو مترو یا جاهای عمومی کنارم میشستن، خودمو کنار می‌کشیدم، مردم سیستان بلوچستان برام یه مشت قاچاق چی بودن که شده بودن دشمن جون مردم، با انزجار اطرافمو نگاه می‌کردم و از فرهنگای مزخرفی که اکثر جامعه درگیرش بودن فراری بودم، همون موقع‌ها که همه زندگی رو تو رفتن و کندن و مثلا پاک کردن این ننگ، یعنی کشورم می‌دونستم. روزایی که همه فکر و ذکرم این بود که خب، بالاخره کی میرم، همه دغدغه‌م پیدا کردن دوستای آمریکایی و آشنا شدن با ایرانی‌های مقیم آمریکا بود. و همیشه خدا هم حرص می خوردم که چرا دارم تو آشغال‌دونی‌ای زندگی می‌کنم که به راحتی به خارجیا اجازه ورود میده و بعد من و ادمای مثل من باید اییییین همه سگ‌دو بزنیم و پدر خودمونو دربیاریم که ثابت کنیم، آهای، مایی که داریم میایم اونجا، تواناییم، میتونیم بهتون کمک کنیم، میتونیم به آبادتر شدنتون سرعت بدیم. طول کشید تا بفهمم برای بدست اوردن باید از دست بدیم. چیو از دست بدیم؟ نسلی که حاضره تمام و کمال بمونه و از امکانات رفاهی فوق‌العاده زیادش تو کشورای پیشرفته بزنه و با جون و دلش کار کنه، با جون و دلش بسازه و بی‌توجه به این که کی کمک می‌کنه و کی نمی‌کنه، دل بسوزونه برا این خاک. یه نسلی که باید خودشو همه عافیت‌هایی که بدست میاره رو ول کنه و بچسبه به این ویرونه‌ای که روز به روز داره خراب‌تر میشه. به این ویرونه‌ای که ۴۰ ساااله داره زیر دست یه مشت آدم با سیاست، پودر میشه و تنها چیزی که می‌بینه، پشت کردن آدماییه تو وجودش پرورش داده. طول کشید تا فهمیدم، همون کسایی که برا رفتن به کشورشون دست و پا می‌زنم، باعث جنگ تو افغانستان شدن و مردم بیچاره رو به حدی از فقر و وحشت رسوندن که فقط برای اومدن و رفتن یه نفسشون، به کشوری پناه اوردن که دید غالب از بالا به پایینی نسبت بهشون داره. که فهمیدم من همون عاملیم که اون کشورو قدرتمند می‌کنه، تا جنگ کنه با مردم بی‌دفاع و اون مردم بشن عامل اذیت خودم. طول کشید تا فهمیدم، زنای سیستان بلوچستانی چه دل صاف و چه روحیه قوی‌ای دارن و وایسادن پای مردایی که با پول یارانه، نشستن کنج خونه و تن لششونو فقط برا جور کردن مواد تکون میدن. مردایی که همین نظام لعنتی، به این روزشون انداخته. طول کشید تا فهمیدم اگه به جای زور زدن برای اثبات تواناییم به ظالم، به مظلوم کنار خودم کمک کنم، روز خوبی که میخوام، زودتر میرسه…


پ.ن: می‌دونید، وقتی میگید همه این دردارو جمع می‌کنم تا موقع فرار از این مملکت یه لحظه‌م شک نکنم، فقط میخوام یادتون بیارم که این عوضیا همینو میخوان. میخوان اینجا تبدیل شه به ده‌کوره‌ای که یه عالمه منبع طبیعی ناب و یه عالمه جا برا جولون داره، کنار کسایی که احمقن و نمی‌فهمن، کنار کسایی که می‌فهمن ولی ضعیفن، ولی بی‌گناهن. این خاکی که تو رو پرورش داده، داره نفسای آخرشو می‌کشه. گناه داره که بیوفته دست این آشغالا. گناه داره از بین بره، گناه داره بدون ما باشه…

نت رو پیکر سکوت

  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۱۷
  • ۰ نظر

سه تا مفهوم سکوت، تنهایی و کنار کسی بودن، به نظر من چیزایی هستند که کاملا مستقل از هم عمل می‌کنند. شما می‌تونی سکوت باشی، در حالی که تنها نیستی و تنهایی رو حفظ کنی در حالی که کنار کسی هستی.

فیلم her رو دیدم و دارم به این فک می‌کنم که جایگاه تنهایی تو زندگی ما کجاست؟ 

آدمای زیادی رو میشناسم که تنهان و دورو برشون پر از آدمه

یا ادمایی که هیچ کی دورو برشون نیست و تنها هم نیستن

سکوت و تنهایی به نظرم جایگاه والایی تو زندگی داره که نباید تحت هیچ شرایطی پس زده بشه. دوستا هستن و تو راهی که داری میری همه جوره ازت حمایت می‌کنن، بودنشون پر از انرژی و حال خوبه و حسابی تو زندگی سرحالت میارن و بهت قوت میدن، ولی شاکله و مسیر راهی که انتخاب می‌کنی، انرژی‌ای که تو قلبت حس می‌کنی، و الهام بخش زندگیت تو تنهایی و سکوت به دست میان. 

الی یه متن راجع به اهمیت سکوت تو نواختن نوشته بود، راجع به این‌که برای شنیده شدن صدای دلخواهت، باید سکوت بین نتارو رعایت کنی. و دقیقا اهمیت تنهایی و سکوت تو زندگی هم همینه. نتا رو پیکر سکوت سوار میشن و دوستا رو پیکر تنهایی. زندگی اساسا معنی و مفهومشو از دست میده اگه کنج خلوتی نباشه.

و این کنج خلوته بیشتر از هر چیزی که فکرشو بکنی برا زندگی لازمه…

تجربه شاید..

  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶
  • ۲۱:۱۸
  • ۰ نظر

ادما اگه تنهایی از پس خودشون برنیان، نمی‌تونن با وجود یه نفر دیگه به خوشحالی کامل برسن. حتی اگه همه لحظه‌های کنار جفتشون رو بترکونن، یه غمی لحظه‌ی نبودنش احساس می‌کنن که همه چی رو خراب می‌کنه. ادما باید تنهایی شاد بودن و تنهایی زندگی کردنو یاد بگیرن…

واحدی که هزار راه برای رسیدن بهش وجود داره..

  • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶
  • ۰۰:۵۸
  • ۰ نظر

فلاسفه، عرفا، علما، صاحب‌نظرا و خلاصه تقریبا همه کسایی که دستی تو کار دارن و همه کسایی که فکر می‌کنن، همیشه تلاش کردن و می‌کنن که بودن ما تو این دنیا، روند آفرینش، از کجا اومدن و به کجا رفتنمون و با خدایی و بی‌خدایی و سوالای این طوری رو توضیح بدن یا توجیه کنن. یا براش جوابی پیدا کنن و در اختیار عموم بذارن. ولی به نظرم دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که بخوای برای این سوالا یه جواب واحدی پیدا کنی که همه رو قانع و راضی کنه! این کلیشه نیست واقعا ولی به تعداد آدمای کره زمین، این مسائل می‌تونه جواب داشته باشه. 

به نظرم نوشتن از عقاید و چیزی که تو فکر هرکس هست، یه راهیه برای آروم کردن دل. نمی‌دونم شاید غلط باشه شاید درست ولی به نظرم کسی که از عقایدش می‌نویسه و کلا می‌خواد اینارو به معرض عموم در بیاره، از جوابی که برای سوالای بالا پیدا کرده کسیه که هنوز دلش مطمئن نشده! شاید بپرسید که فعل مطمئن شدن برای دل؟ دل مگه می‌تونه مطمئن شه؟ مگه اطمینان برا عقل نیست؟ مگه یه عالمه دلیل منطقی نمیاریم برا جوابامون که عقل خیالش راحت شه؟ مگه عقل نیست که باید درست یا غلط بودن یه چیز رو بفهمه؟ باید بگم که نه. اگه فکر می‌کنید می‌تونید تو این جور مسائل با عقل به اطمینان برسید باید بگم که سخت در اشتباهید. موهاتون رنگ دندوناتون میشه و نه تنها اطمینانی حاصل نمیشه، که سردرگم‌تر وحیران‌تر هم می‌شین. این موضوعات انقدر گسترده‌ن که واقعا این تیکه گوشتی که بین چنتا پاره استخون پنهان شده، با تمام عظمت و نامحدود بودنش، باز هم توانایی مقابله باهاش رو نداره. و دوباره بر میگردم به حرف قبلی. کسی که راجع به اعتقادتش کتاب می‌نویسه، سخنرانی می‌کنه یا سعی بر قانع کردن بقیه مردم داره ( با هر باور واعتقادی! فرق نداره) کسیه که خودش مطمئن نیست.

می‌خواد که این اطمینان رو تو تایید شدن تفکرش توسط بقیه پیدا کنه. 

برا همین واقعا مهمه که برای پیدا کردن جواب این سوالا ادم به قلبش رجوع کنه. 

این رجوع کردن به قلب برا من یه اصل خیلی مهمه. بارها و بارها مرور کردم این قضیه‌های اطمینان دل و عقل رو ولی امروز متعجب شدم وقتی یه قسمت از حدیثی از کتاب کافی رو خوندم. 

یه جاش حضرت ابراهیم به خدا میگه بهم نشون بده چجوری مرده‌هارو زنده می‌کنی و خدا در جواب میگه: مگه ایمان نداری؟ و حضرت ابراهیم جواب میده که چرا ولی می‌خوام دلم مطمئن شه.

و یا مولانا که می‌فرماد:


این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام


و لپ کلام این که چقدر احمقند کسایی که فکر می‌کنند عظمت این دنیارو میشه تو یه سری کلمه واحد و جمله تغییر ناپذیر به خورد همه بدن.

دست کشیدن از هدف به چه قیمتی؟

  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
  • ۰۹:۲۷
  • ۰ نظر

بعضی موقع‌ها با خودم فکر می‌کنم چی میشه که یهو همه چیزو رها می‌کنیم و اون لحظه خودمونیم و خودمون. می‌تونم با تمام وجود دختر یا پسری رو درک کنم که به خاطر رویاش، خودشو از داشتن همدم محروم کرده. که بودن تو یه قاره دیگه و شاید بی‌همزبونی و یه فرهنگ متفاوت رو، و از اون طرف دل کندن از هرچیز و هر کسی که وجود داره رو انتخاب می‌کنه تا بتونه به رویاش برسه. خیلی خوبه ادم بتونه همپایی پیدا کنه که تمام طول مسیر همراهشه و یه درک مقابل از دو تا رویا توشون وجود داره، ولی همیشه دل کندن و رفتن، همیشه زیر پا گذاشتن دلبستگی‌ها برای رسیدن به رویا و هدف برام قابل ستایش بوده. برام ارزشمنده آدما قوی باشن. شکست نخورن. و شکست برا من فقط یه جور تعبیر میشه:

دست کشیدن از هدف و آرزوها به خاطر دلبستگی‌ها و چیزایی که به اصطلاح پای آدمو بند می‌کنن.

اون لحظه‌ای که یه نفر همه آرزوهاشو می‌کشه، همه‌ی اون لحظات سخت و طاقت‌فرساشو بی‌خیال میشه تا بتونه به جای یک لحظه به عشق واقعی (هدف) رسیدن و بعد مردن، تمام عمر یه لبخند ثابت و یه زندگی روزمره‌ رو در آسایش و آرامش بگذرونه، اون لحظه‌ایه که برا من معنی واقعی شکست تداعی می‌شه.

چرا شرمنده‌ش می‌کنیم جلو دشمنش؟

  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶
  • ۱۲:۱۲
  • ۰ نظر

مغزم پر شده از صدای مداحی‌های تکراری و بی‌‌محتوا و کوچه و خیابون لبریز از ایستگاه‌های صلواتی‌ای که مردمو دور خودشون جمع می‌کنن و راه عبور و مرور ماشین‌هارو می‌بندن. دیگه اهمیتی نداره که آمبولانس یا ماشین آتش‌نشانی ممکنه تو این ترافیک گیر کنه و عزاداری (!) برا سیدالشهدا، امضا کننده مجلس عزای کسی بشه که یه جایی تو این شهر، بین این خونه‌هایی که چراغ‌هاشون تک و توک روشنه، نیاز به کمک امدادی داره. عَلَم‌های سر به فلک کشیده (که هیچ وقت نفهمیدم چطور از پرچم ابوالفضل به این قلچماق‌های بزرگ آهنی رسیدند!) با تنه‌های سنگین فولادی روی دوش مردی هیکلی با خالکوبی‌های فراوون که سربند یا قمر بنی‌هاشم به پیشونی داره، شورو هیاهویی که همین امروز ظهر خاموش میشه، انگار که دهه‌ی شهادت بگیری و فقط منتظر باشی امامت به بدترین شکل ممکن شهید بشه و تو آسوده از همراهی کردنش تا شهادتی که مفهومش رو نمی‌فهمی، تو خونه آروم بگیری. که مستقل از نوع رفتارت، نوع پوششت، نوع ارتباطاتت، با شروع اول روزهای سال قمری، لباس سیاه عزاش رو کفنت کنی و با گذشتن از روز شهادتش، همون تیکه پارچه‌ای هم رو سرت می‌نداختی رو برداری و آزادانه زندگی کنی و فریاد بزنی که حسینی بودن به دله…

میلیارد‌ها تومن غذایی که به اسم نذری برای کسی که تمام عمرش با کمترین‌ها سر کرده رو بریزی تو شکم کسایی که یخچال خونشون شده انبار غذا برای روزهای تنبلی‌شون و یتیم شهرت، بی‌سرپرست محله‌ت با چشمای پر از اشک، دلش خوش باشه که یه امام حسینی هم هست که با وجودش شاید فرجی بشه و یه سهمی از این سفره‌ی پر از اسراف و افراط مال اونم میشه. 

اینه که سه ساله میشینم تو خونه و می‌بینم مردم پرشور شهر امامم رو تا شهادت همراهی کنن و با توهم رسیدن به اون دنیا با به سرو سینه زدن‌هاشون با نوای «هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی، اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین»  این ده روز رو سپری می‌کنن و با خودم فکر می‌کنم چند نفر از این جمعیت باعث زده شدن جوونای هم‌سن و سال من از دین میشن و چن نفرشون به خدا می‌رسن تو این روزا…

بچه‌ که بودم همش نگران بودم که ده روز کمه برا تموم شدن محرم، تو ده روز نمیشه هیچ کاری کرد، ولی حالا تازه دارم می‌فهمم همه چیز از روز دهم به بعد تازه شروع میشه.

همه درسا از صبح روز دهم شروع میشه و میرسه به ایستادگی‌های حضرت زینب در مقابل کفر و سخنرانی‌هاش تو شام…

خانواده، سد یا پله..

  • جمعه ۷ مهر ۹۶
  • ۱۱:۴۹
  • ۰ نظر

شاید خودخواهانه باشه ولی به نظرم وجود خانواده، تنها وقتی طعم حمایت میده معنی داره.

یعنی چی؟ 

یعنی به نظر من (که لزوما ممکنه نظر بقیه نباشه) خانواده‌ای که همه جا و تو هر موقعیتی به جای حمایت سدی میشن برا پیشرفت آدم، نبودنشون خیلی خیلی بیشتر به فرد کمک می‌کنه.

به خودم که نگاه می‌کنم، از اون موقعی که شروع کردم به تصمیم گرفتن برای زندگیم، مامانم خیلی جاها علی‌رغم میل باطنی‌ش به تصمیمم احترام گذاشته و حمایتم کرده، و یه جاهایی که خیلی مخالف و بوده و حمایت نکرده، حداقل مانعم نشده. این باعث شده که دیگه نیاز نباشه انرژی‌ای رو صرف شکستن این موانع بکنم و تماما همه توانم صرف ساختن دوباره زندگیم شده.

از طرفی آدمایی رو اطرافم می‌بینم که شاید چندین برابر من توانایی دارن، ولی انقدر هر نظر و تصمیمشون تو خونه و توسط پدر مادرشون سرکوب میشه که هیچ وقت نتونستن به اون جایی که باید برسن.

مفهوم خانواده از نظر من یعنی حمایت، کسایی می‌تونن خانواده‌ باشن که حداقل با کنار کشیدنشون راهو برا پیشرفتت باز کنن. 

کم نیستن آدمای موفق و بزرگی که یا یتیم بودن و یا خانواده‌هاشون رهاشون کردن، بیل‌گیتس، استیوجابز و … اسم‌های آشنایی هستن که به خاطر نداشتن خانواده، هیچ وقت هم سدی به همین نام رو جلوی خودشون نداشتن، آزاد زندگی کردن و برای زندگیشون تلاش کردن و لازم نبوده برای هرکاری به یه سری ترمز و عامل اصطکاک جواب پس بدن.

برخورد احساسی با واژه‌ی خانواده یه جاهایی چنان مارو با سر به زمین می‌کوبه که خودمون هم تا یه مدت نمی‌فهمیم این ضربه‌ای که خوردیم و این عامل پس‌رفتمون دقیقا از طرف همون کسایی بهمون وارد شده که فک می‌کردیم عزیز تر از اونا برامون وجود نداره.


پ.ن: فعل‌هارو اول شخص مفرد نوشتم تا کسی به خودش نگیره، ولی خب شما کاری به این کارا نداشته باشین، اگه این متن شامل حالتون میشه، به خودتون بگیرید و یه تکونی به وضع زندگی‌تون و یه سامونی به روابط خانوادگی‌تون بدین.

پ.ن پرایم: با این نوشته ابدا نخواستم بگم که خانواده‌هاتونو رها کنید، بالاخره احساسات هر دو طرف و زحماتی که خانواده برای رشد و به سرانجام رسیدن فرزند می‌کشه انقدر دلایل محکمی برای حفظ خانواده هست که لازم نباشه تاکید کنم. صرفا می‌خواستم بگم که گاهی دوری و دوستی هم جواب میده و حتی روابط خانوادگی رو هم نمیشه همیشه بر پایه احساس جلو برد.

در باب منطقی بودن!

  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶
  • ۱۸:۳۱
  • ۰ نظر

هرجایی می‌خواید احساساتی باشید، باشید ولی تورو خدا وقتی دارین وارد یه رابطه میشین، یا از یه رابطه بیرون میاید منطقی باشید.

مطمئن باشید این اول به نفع خودتونه. تموم شدن یه رابطه که توش احساس هم کم نبوده، خودش به تنهایی تبعات زیادی داره، ولی این شمایین که مشخص می‌کنید این رابطه تموم شده، بخش خوب زندگی‌تون بوده یا بخش بدش!!

با عذاب دادن خودتون بعد از تموم شدن یه رابطه احساسی، یا فکر و خیال راجع به این موضوع، فقط خودتونو مغزتونو عذاب می‌دین و گذروندن این حسای بد بعد از رابطه رو مغزتون تاثیر بدی میذاره و باعث میشه اون قشنگ‌ترین رابطه‌ای که داشتین به صورت شرطی با عذاب روحتون هماهنگ شه و بعد از یه مدت حس کنید که عمرتون رو اون موقع هدر دادید. درصورتی اون زمان بهترین حسای دنیارو تجربه کردید و تماما لذت بردین.

بیاید باهم روراست باشیم، احتمالا خیلیامون یه مدت از زندگیمون رو کنار کسایی گذروندیم که بودن کنارشون حس خوبی رو برامون هدیه میورده اما بعد از چند مدت متوجه شدیم به دلایل مختلف و منطقی که لزوما هم اول رابطه مشخص نمیشه، نمیشه که کنار هم بمونیم. خب مشخصا ادامه همچین رابطه‌ای فقط تبعات منفی داره و باعث میشه همه اون روزای خوب فراموش بشه و فقط یه حس کاذب وابستگی بین دوطرف به وجود بیاد. حرفم اینه که با به موقع وارد کردن منطق تو یه رابطه، درسته که ممکنه برا مدت کوتاهی حال رو از دست بدین ولی مطمئن باشین که گذشته و آینده‌تون رو حفظ کردید.

روز دختر

  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
  • ۰۰:۳۱
  • ۰ نظر

تایم‌لاین را بالا و پایین می‌کنم، پرشده از تبریکات روز دختر، حالم بهم می‌خورد، دختر بودن هیچ‌ هم اتفاق مبارکی نیست، فخر فروشی و حس خوبی هم ندارد، لااقل برای من، و در این جغرافیای لعنتی!

هی می‌زنند تو سر پسرها که روز فلان داریم و روز پسر نداریم، هی روز داشتن‌شان را به رخ پسرها می‌کشند، غافل از این که همه روزها روز پسر است، همه هفته‌ها هفته پسر است، همه‌ی سرزمین‌ها و همه‌ جای دنیا برای پسر است، پسر نیاز ندارد به روز داشتن، دختر بیچاره است که باید در هر۳۵۵ روز دلش را برای یک روز صابون بزند، برای تنها روز فخرفروشی‌اش به پسر، و برای تنها رجحان و برتری‌ای که در این دوره زمانه برایش تراشیده‌اند.

یک روزی که به واسطه دختر بودنم حس بدی در اتمسفر این کشور پیدا نکردم،

یک روزی که به واسطه دختر بودنم سر حق و حقوق مسلمم نجنگیدم، 

یک روزی که به واسطه دختر بودنم از دیگران جدا نشدم،

یک روزی که در نگاه اول دختر بودنم را ندیدند،

آن روز را 

و تمام روزهای بعد از آن روز را به عنوان روز دختر به خودم تبریک می‌گویم و هر روز بوسه‌ای در آینه نثار روح خسته‌ از تفکرات رایج بین مردم خواهم کرد.

امروز نه روز دختر است

و نه روزی مبارک.

به هیراد - نامه شماره هشت - تصور کن..

  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

تصور کن، هرچیزی که می‌خوای اتفاق بیوفته رو تصور کن. خوب یا بد فرقی نداره، کافیه چشماتو ببندی و با تمام جزئیات ممکن هرچیزی رو که می‌خوای، تصور کنی. تصور کن و به تصویر تو ذهنت ایمان داشته باش، یقین داشته باش که حتما اتفاق میوفته و وقتی تونستی با تمام وجودت حسش کنی، وقتی تونستی واقعیت رو از دل تصوراتت بیرون بکشی مطمئن باش که اون اتفاق‌ها میوفته.
میدونی هیراد، این که انقدر مطمئن باهات حرف می‌زنم فقط به خاطر اینه که همه اینارو خودم تجربه کردم، زندگی حالام، با همه زیرو بما و پایین بالاهاش، همون زندگی‌ای بوده که خودم تصور کردم. فکر کردن به آرزوها یکی از مهم‌ترین قدم‌هاییه که برا رسیدن بهشون می‌تونیم انجام بدیم. وقتی چشمامو می‌بندم و خودمو تو یه خونه‌ با یه حیاط بزرگ و تاپ سرسره و کلی اتاق تصور می‌کنم که تورو درآغوش گرفتم، وقتی میای و تو اون خونه سرتو میذاری رو پام و برام درد دل میکنی، وقتی می‌بینم مثه برادر بزرگ هوای بچه‌های دیگه رو داری و با این که خودت بچه‌ای بهم کمک می‌کنی، تو دنیای واقعی همه فکرم، همه وجودم میشه تو و بقیه بچه‌ها و آرامش و آسایشتون، همه اون تصورا میشه تلاش من برا رسیدن به شما کوچولوها، برای زندگی‌کردن با قهقهه‌ها و اشک‌هاتون، شادیا و درداتون و رسیدن به آرامشتون.
اگه اعتراف بخوام بکنم، باید بگم که از اون موقع که تصور کردن رو راه دادم تو زندگیم، همون اتفاقایی افتاده برام که از قبل بهشون فک کردم، با همون کیفیتی که بهشون فک کردم و با همون جزییاتی که تو ذهنم تصورشون کردم.
وقتی ذهنت رو زندگیت مسلط میشه، احساس آرامش می‌کنی، میتونی تصمیم بگیری که چه اتفاقی بیوفته و باعث اشک ریختنت بشه و یا چه اتفاقی بیوفته که باعث خنده از ته دلت بشه، چی بهت آرامش بده و چی آرامشتو ازت بگیره.
اما گاهی کلافه کننده‌س
روبه‌روی راهی هستی که نمی‌دونی چه تصوری نتیجه بهتری برات داره، بین یه ده راهی گیر کردی و نمیدونی کدومو انتخاب کنی. اون موقع‌ها چشاتو ببند و سکوت شنونده‌ت رو صدا کن و ازش بخواه که مسیر درست تورو انتخاب کنه.
خیالت راحت که بهترین اتفاقا برات میوفته :)
روزی یه ساعت فکر کردن چیزی بود که من رو به یازده قدمی همه خواسته‌هام رسوند و اون لحظه من یه قدم برداشتم و سکوت شنونده ده قدم بعدی رو خودش برداشت :)

تعلیم یا دلالی؟ مسئله این است..

  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۱۵:۲۲
  • ۰ نظر

میگن معلمی شغل انبیاس!

بی‌راه نمیگن!

اما به نظرتون علت و معلولش چی بوده؟

انبیا ویژگی‌هایی داشتن که تعلیم شغلشون شده، یا تعلیم یه سری ویژگی به انبیا داده؟

می‌دونید به نظرم دانش افزودن به یه نفر (تو هر زمینه‌ای) یه کار خطرناکه،مثه پیوند زدن یک عضو به بدن نیاز به مراقبت دائمی داره. تو فیلم لئون، اون دختره حرف خوبی به لئون زد. یه حرف سنگین! بهش گفت وقتی درو رو من باز کردی، ادامه زندگی منو خریدی، وگرنه می‌مردم، تو دربرابر زنده بودن من مسئولی.

می‌دونید به نظرم معلم‌ها هم همین‌قدر در مقابل یاد دادن هاشون مسئولن، تعلیم فقط این نیست که آقا من یه چی یاد بدم و پولمو بگیرم و برم. من دربرابر به ثمر نشستن این آموزه‌ها مسئولم. چون یه بار راهشو خودم رفتم، علمم به ثمر نشسته، با کمک اطرافیان، و حالا که در جایگاه آموزگارم، باید کمک کنم اون علمی که منتقل می‌کنم به ثمر برسه. 

نمیشه صرفا بیای یه سری چیزارو به یه نفر یاد بدی و بعد بری حاجی حاجی مکه. اون حمایت بعد از انتقال علم، کامل کننده تعلیم هست. مثل این‌که شما مواد اولیه کیک رو باهم مخلوط کنی، بعد نذاریش تو فر! انتظار داری بعد یه ساعت کیک خوشمزه بخوری؟ خیال خام و حتی مسخره‌ای نیست؟

ولی می‌دونید مشکل تفکر (به خصوص نسل جوان) اغلب معلمین ما اینه که به تدریس به چشم تجارت نگاه می‌کنن. روزی فلان قدر جلسه کلاس بگیرم، هرجلسه فلان تومن بگیرم، ایول ضربدر سی میشه اِن میلیون تومن، تا دو سال دیگه‌ام پولدار میشم دیگه کار نمیکنم!!!

دیگه کمتر تعلیمی دیده میشه.

دیگه خبری از شغل انبیا نیست.

چی شد که به اینجا رسیدیم؟

  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۴۸
  • ۰ نظر

سریال نفس یه سری جذابیت‌های خاصی برام داره

یه بخش خیلی خیلی کوچیک از زمان شاه رو نشون میده و واقعا برام جذابه…

و هرچی که بیشتر میگذره بیشتر قبطه می‌خورم که چرا اون زمان زندگی نکردم!

این که مردم از وضعیت ناراضی باشن هم اون موقع بوده و هم الان، نمی‌خوام بگم انقلاب درست بوده یا غلط ولی می‌خوام بگم اونا وقتی ناراضی بودن، با این که ساواک و وحشی گری‌هاش واقعا فراتر از تصور ما بوده، اما بازم ساکت نمی‌نشستن

مثه ما یه پی‌سی یا گوشی نمی‌ذاشتن جلوشون‌ و صرفا فقط بنویسن

لم بدن تو تخت گرم و نرمشونو قلبشون درد بیاد از این که چرا مثلا فلان جا این جوری شد، چرا با فلانی این رفتارو کردن…

مرد عمل بودن

هر کاری که فک می‌کردن لازمه بدون نگاه کردن به زندگی شخصیشون و آینده‌شون انجام میدادن

سیانورشونو می‌بستن به گردنشون که تو چنگ دشمن، حافظ اطلاعاتشون باشه

ولی ما چی کار می‌کنیم؟ 

کاری به جز غر زدن و شکایت کردن از اوضاع بلدیم؟

هیچ وقت شده که کسی رو همراه کنیم با خودمون؟

هیچ وقت شده برای حل مشکلات مملکتمون از خودمون مایه بذاریم؟ از خودمون بگذریم؟

تا حالا شده به خاطر اعتقاد و هدف و ایمانمون (حالا به هرچیزی که قبولش داریم) از عزیزترین‌ آدمای زندگیمون بگذریم؟

نفس برام جذابه نه به خاطر این که انقلاب و انقلاب کننده‌هاشو قبول داشته باشم که ندارم

برام جذابه چون جنس آدمایی که تغییر رو می‌خوان بهم نشون میده

اون آدما اشتباه کردن چون فک نمی‌کردن بعدش چی میشه

چون باگ تصمیماشونو نمی‌دونستن و بهش فک نمی‌کردن

آرمان‌گرایی‌های اغلبشون فقط یه تغییر بزرگ می‌خواست!

اما ما چی؟ ما ناراضی نیستیم؟

ما که باید راجع به اونا بدونیم و نسخه کامل تر مغز و فکرشونو عملی کنیم، چرا پس رفت کردیم؟ چرا مثه ترسوهای بزدل نشستیم که فقط یه عده خاص یه کاری بکنن؟

اوضاع الان و مشکلات مربوط به این دوره زمانی، اگه فشارش بیشتر از مشکلات اون موقع نباشه، کمترم نیست. پس چمون شده که لال شدیم؟

که فلج شدیم؟

که آسته میریم آسته میایم که گربه شاخمون نزنه؟

اون آدما اون موقع نمی‌فهمیدن برای هر تغییری یه پیش زمینه‌ای لازمه، دموکراسی نمی‌خواستن، نمی‌خواستن دست بوسی‌هاشون تموم شه، نمی‌خواستن ارباب نداشته باشن، اون ادما فقط می‌خواستن اربابشون عوض شه، می‌خواستن شاه و تاجش بره که دست بوس ملا و امامه‌ش باشن، ولی ولی هرچی که بودن و هرچی هم که می‌خواستن، روحیه ایجاد تغییر داشتن، واسه خواسته‌هاشون جنگیدن، جون دادن ، خون دادن، ما چی کار کردیم؟ ما چی کار می‌کنیم؟

همین که یه زندگی بی درد و با آرامش داشته باشیم، همین که یه قفسه پر از کتابای روشن فکری داشته باشیم، همین که نون شب داشته باشیم برامون بسه؟ ولی غرزدنا یه لحظه از زندگیمون حذف نمیشه

ما چی ایم؟

چی شدیم ما؟

مگه بچه‌های همون آدما نبودیم؟

مگه باگاشونو ندیدیم؟

یعنی انقد بزدل بودیم که به جای باگ فیکس، بزنیم برنامه رو پاک کنیم؟

به هیراد - نامه شماره هفت - شاید..

  • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

می‌دونی آدما ذاتا به خاطر تمایلات درونی‌شون از دیدن دوتا عاشق لذت می‌برن. از کنار هم بودنا و خوشی‌ها و بهم رسیدناشون، از دیوونه‌بازیاشون. خیلی سخته یه آدم پیدا کنی که از دیدن دوتا عاشق حس بدی پیدا کنه. شاید به خاطر شکست‌های متعددی که تو زندگی اطرافیانمون دیدیم، یا شاید هم به خاطر کمبود‌های زندگی خودمون، حس خوب عاشق شدن‌هامون رو عمیقا از آدمای اطرافمون میخوایم و با تمام وجود که نه ولی بی‌اغراق با یه بخش عظیم از وجودمون خواستار خوب موندن حالشونیم. شاید به خاطر همین نویسنده‌ها، حتی تو رمان‌های جناییشون، رگه‌هایی از تعلق خاطر دو نفر رو می‌گنجونن، یا فیلم‌نامه نویس‌ها حتما حواسشون هست تو خشن‌ترین و هولناک‌ترین نوشته‌هاشون تصویر بوسیدن‌های عاشقونه جا نمونه.
شایدم اشتباه می‌کنم.
شاید فقط منم که یه وقتایی مثل حالا، که فقط منتظر زمان و رسیدن و رد شدنشم، که لحظه دیدن اون روی مقدر به تقدیر زندگی برام رسیده و ظرف زمان تلاش‌هام سراومده، می‌خوام دربه‌در بگردم دنبال دو‌نفری که تنها نیستن، که یا کنار همن یا برای داشتن هم می‌جنگن، که زندگی رو تو ثانیه‌هاشون حس کنم و زنده‌ بشم.
شاید فقط من دیوونه شدم.

و کلمه خدا بود..

 

به نام تو

و به یاد تو

که سکوت‌ترینی، وقتی پرصداترینم و شنونده‌ترینی، وقتی لبریزترینم..

«که پروردگار من، مرا از کسانی قرار ده که آوازشان دادی، پس پاسخت دادند، به آنها توجه فرمودی، پس در برابر بزرگی‌ات مدهوش شدند، و با آنان راز پنهان گفتی و آنان آشکارا برای تو کار کردند.»

مناجات شعبانیه