۱۵ مطلب با موضوع «در باب همه چیز» ثبت شده است

برنامه بریز. برنامه ریختن تو خوب است!

  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷
  • ۲۱:۵۲
  • ۰ نظر

و کارآفرینی، یکی از کارایی که باید بکنیم نوشتن One page business plan هست. نوشته‌هامون تو این یه صفحه تو ۵ قسمت تقسیم میشه:

Vision

Mission

Goal

Strategy

Plan

 

Vision (چشم انداز)

تو این قسمت باید بگیم که خودمون رو چی می‌بینیم در آینده. آینده‌ی خیلی دور! مثلا ۲۰ سال دیگه!

تو چشم‌انداز باید بگی مثلا تا ۲۰ سال دیگه میشی بزرگ‌ترین شرکت تولید کفش تو ایران. یا مثلا تا ۲۰ سال آینده، از هر ۵ ایرانی، ۳ نفرشون کفشای ما رو می‌پوشن و ..

Mission (ماموریت)

اینجا باید بگیم که ماموریتمون چیه. یعنی چشم اندازمون در راستای چه ماموریتیه؟ میخوایم کفشای ما پای همه باشه که چی؟ مثلا ماموریت برا این میشه: در دسترس بودن کفش با کیفیت خوب و استاندارد با قیمت‌هایی که همه بتونن ازش استفاده کنن.

البته ماموریت باید کوتاه و اثرگذار باشه ولی خب مثال زدم.

Goal (هدف)

اینجا باید چشم‌انداز و ماموریتتون رو درنظر بگیرید و در راستای اونا، برای یک تا سه‌ سال آینده‌تون، برنامه زمان‌بندی شده و دقیق‌تری رو ارائه بدین. مثلا یکی از هدفا اینه که تا سال آینده بتونید کفش محبوب هر دسته از مشتریاتون رو شناسایی کنید و قبل از اون مشتریاتون رو دسته بنده کنید. و اهدافی از این قبیل.

Strategy (راهبرد)

اینجا مشخص می‌کنید هرکدوم از هدف‌هاتون چه راهبردی برای محقق شدن نیاز دارن. مثلا استراتژی برای آگاه شدن از سلیقه مردم می‌تونه نظرسنجی به طرق مختلف از خود مردم، یا ارتباط گرفتن با فروشنده‌ها باشه.

Plan (برنامه)

اینجا دقیقا باید مشخص کنید برای هر استراتژی چه پلنی دارید. رواله که هر استراتژی چندین ‌تا پلن داشته باشه. یعنی پلنتون برا نظرسنجی باید این طوری باشه که، سوالاتون رو اماده کنید، گوگل داک بزنید، برید تو محله‌های مختلف از ادما بخواید فرمتون رو پر کنن و الخ.

 

حالا چرا همه اینا رو گفتم!

می‌دونید راستش تو همه مراحلی که داشتیم برای ایده‌مون one page bp می‌نوشتیم، همه‌ش به این فکر می‌کردم که، اگه برا زندگی‌مون هم یه وان پیج می‌نوشتیم، چقدر به دردمون می‌خورد. می‌دونی فکر کن باید به این فکر کنی که خودت رو چی می‌بینی تو ۲۰ سال آینده، ماموریتت تو این زندگی چیه، چه هدفی داری. استراتژی‌ت چیه، و چه برنامه‌ای برای این استراتژی داری تا عملی شه.

من همیشه حساب ویژه‌ای برای نوشتن برنامه تو زندگیم باز کردم. همیشه معتقد بودم و هستم که نوشتن یه برنامه، نه تنها هیجانات زندگی‌تون رو نمی‌گیره، که بهتون کمک می‌کنه هر لحظه بهتر و بهتر باشین و روند تغییر افکارتون، یه مسیر مشخص و درست در جهتی داشته باشه که دلخواه شماعه. ولی خب هیچ وقتم روش برنامه‌ریزی درست رو پیدا نکرده بودم و همین جور آزمون و خطا طور، برنامه‌های مختلف رو امتحان می‌کردم و از هر کدوم یه درصد موفقیتی بدست می‌اوردم

این روزا که با وان پیج و قسمتای مختلفش آشنا شدم، دیدم که چه بیس خوبی می‌تونه باشه برای برنامه زندگی خودمون. گفتم به شما هم معرفیش کنم تا شاید شما هم دلتون بخواد برا زندگی‌تون برنامه بریزید و سردرگم باشید.

ولی خب در آخر به عنوان دوستتون و کسی که منت سرش می‌ذارید و نوشته‌هاش رو می‌خونید، توصیه‌وار بهتون می‌گم که برنامه داشتن برا زندگی‌تون، و مشخص شدن این که چند چندید با خودتون و زندگی، بیشتر از هرچیزی به درخشیدنتون کمک می‌کنه.

و این که نوشتن یه برنامه اولیه ممکنه تا ۳۰۰-۴۰۰ ساعت هم ازتون وقت بگیره. ولی خب واقعا یه بار وقت گذاشتن واسه این برنامه خیلی می‌ارزه. خیلی زیاد.

 

ستاره کوچولو

  • جمعه ۸ تیر ۹۷
  • ۰۳:۰۲
  • ۰ نظر

 

یه ستاره دوساله‌س که پریشبی که رفته بودم زیر آسمون دیدمش. تازه به دنیا اومده. سحابیا زایشگاه ستاره‌هان. ستاره‌ها یه جور خداگونه‌ای به دنیا میان. بی نیاز به پدر مادر. بی‌نیاز از نر و مادگی. خودشونن. دیدم یه گوشه داره سو سو میزنه، مام که خب اونجور، گفتیم برش داریم بیاریم ور دلمون. اخه واسه یه ستاره دوساله فرق نمی‌کنه کجا باشه که. این همه ستاره تو سحابی‌ها به دنیا اومدن و مردن چی شد مگه؟ آها نگفته بودم! سحابی‌ها قبرستون ستاره‌هام هستن. یه چیزی مثه همون از خاک میایم و به خاک برمیگردیم ما آدما، اونام از غبار میان ستاره‌ای میان و اخرشم به همون می‌پیوندن. اما خب دیگه مثه ما پودر نمیشن موقع مرگ. اون شیطون‌تراشون ستاره نوترونی میشن، فسقلی و کوچولو و با nتا دور خودشون می‌چرخن. کوچولو و داغ و متوقف نشدنی. مثه توپ کوییدیچ. بعضیاشون که از همون اول طاقت تنهایی نداشتن، موقع تشکیل شدن، دوتا شدن و این دم مرگی‌هم، انقد بهم نزدیک میشن تا یکی اون یکی رو ببلعه و یکی بشن. بعضیاشونم میشن سلطان و یه کهکشان رو دور خودشون می‌چرخونن، انقدری وجودشونو هم‌بسته و چگال می‌کنن که حتی نورم نتونه در ره از هم‌بستگیشون، یه جوری کنار همن که بقیه ستاره‌ها به نشونه احترام تمام زندگی‌ رو دورشون می‌چرخن، درحالی که حتی نمی‌تونن ببیننشون. حالا بین این همه ستاره که تو سحابی به دنیا اومده و تو سحابی مرده، هیچی نمیشد اگه من یه ستاره کنجکاو دو ساله رو برمیداشتم و میذاشتم تو تنگ شیشه‌ایم. الانم که می‌بینی، بهش بدنمی‌گذره، اومده بیرون تا بره خونه رو بگرده و گوشه دنجشو پیدا کنه. اخه می‌دونی، ستاره‌های دوساله فقط کنجکاون که اطرافشونو بشناسن، دیگه مهم نیست تو آسمون باشن، یا تو اتاق تاریک من…

زندگی‌نامه بخونیییم..

  • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷
  • ۱۳:۵۶
  • ۰ نظر

از دیشب یه چیزایی خوندم که خیلی آرومم کرد، هنوزم مصرانه بهتون پیشنهاد می‌کنم قبل از خوندن فکر آدما، زندگیشونو بخونید. می‌دونی وقتی لحظه لحظه زندگی یه نفر رو از زبان خودش می‌خونی، در حقیقت داری به خودت اجازه میدی یه زندگی دیگه رو تجربه کنی و از دل اون تجربه‌ها، مغرت به صورت خودکار شروع می‌کنه به develop کردن فکرایی که اون آدم بهش رسیده، این جوری خیلیییی راحت‌تر می‌تونی طرز فکرای مختلف رو بپذیری و از طرفی، به جای یه فکر حاضر و آماده، یه روش فکر کردن رو به خودت دادی. نمی‌دونم تا چه حد حرفم درسته ولی، حس می‌کنم این تفکرات متفاوت واقعا از تجربه‌ها و اتفاقات متفاوتی که تو زندگی هرکس میوفته نشأت می‌گیره. احتمالا توانایی ذهن هم تو این قضیه دخیله ولی حس می‌کنم اگه آدما رو تو یه شرایط یکسان نگه‌داری، نظرهای مشابهی پیدا می‌کنن. چقدر دلم میخواد این ایده رو به مرحله آزمایش برسونم، ولی حتی پیدا کردن دوتا آدمی که سرگذشت شبیه همی داشتن تقریبا غیرممکنه. ولی قضیه اینجاست که، اگه بتونیم تا حد خوبی، موقع خوندن زندگی بقیه، خودمونو زندگیمونو کاملا فراموش کنیم، خیلی خیلی راحت‌تر می‌تونیم افکار اون آدمارو بپذیریم یا حتی گاهی خودمون هم همون‌جور فکر کنیم.

کودک ۴ساله‌ایم چون..

  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

تو توییتر که میری، هشتگ‌های رژیم چنج و براندازی کل تایم‌لاین رو برداشته. از امروزِ ایرانیا می‌ترسم. به ۴۰ سال پیش فک می‌کنم، ملت برا انقلاب‌شون یه خمینی داشتن و برای یه ایدئولوژی می‌جنگیدن و الان این شده وضعمون. اینا که بعد از این همه سال یه مشت آدمن که دشمن هم شدن با هزاران طرز فکر متفاوت، از امید به ترامپ و چشم داشتن به کمک آمریکا (!) و بعضا مستعمره امریکا شدن، تا سگ اون‌یکی بودن و خشک مذهب بودن و به رخ کشیدن چوب و باتومی که دراختیارشونه، اینا قراره برای حفظ یا براندازی رژیم تلاش کنن، همین آدمایی که تو فضای مجازی، اولدرم بولدرماشون و عشق به وطن و هم‌نوعشون گوش فلک رو کر می‌کنه و همین آدما، به محض گرون شدن دلار یا مواد غذایی، می‌ریزن تو صرافیا و فروشگاه‌ها تا خدایی نکرده یه موقع تا ۶ ماه آینده کم نیارن. همینا اگه پست‌فطرتی گشت و رفتارشو با یکی از جوونامون ببینن لال میشن و سریع معرکه رو خالی می‌کنن. کاش هم‌وطنام می‌فهمیدن، اول خودشونو باید عوض کنن، اول ما به یه خواست مشترک برسیم و بعد حرفی از تغییر بزنن. که خدایی نکرده ۲۰ سال دیگه‌هم بچه‌هامون به ما فحش ندن که غلط کردین به جای ما تصمیم گرفتین و انقلاب کردین. اونا که دارن این کشورو اداره می‌کنن، حداقلش اینه که یه هدف مشترک دارن و اونم زیر آب کردن سر ماها و فراری دادن مغزامونو مکیدن خون افراد باقی‌مونده‌س. نمی‌دونم چرا نمی‌فهمیم اگه ماهم یه ایدئولوژی و هدف مشترک در مقابل نداشته باشیم، باختیم. باختیم برادر من، باختیم…

آموزش مغفول در کشور و هزااار راه نرفته..

  • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۸:۳۷
  • ۰ نظر

ما تو این یه قرنی که به اصطلاح توسعه کشور رو شروع کردیم، رو خیلی چیزا سرمایه‌گذاری کردیم، سد سازی، کشاورزی، هوافضا، خونه‌ها و خیلی چیزای صنعتی دیگه. چی شده که هنوز یه ذره هم توسعه نیافتیم؟ اره دقیقا! ما به مهم‌ترین قسمت ممکن اصلا توجهی نکردیم. به سرمایه‌گذاری رو آموزش بچه‌ها… بچه‌هایی که باید آینده رو بسازن و راه مارو پرقدرت‌تر ادامه بدن. ما کتابای ۲۰ سال پیش رو به بچه‌ها آموزش دادیم، درحالی که باید برای ۲۰ سال آینده آماده می‌شدن، کالاهای صنعتی و همین طور وسایل دورو برمون رو در طی سالیان تغییر دادیم، درحالی که کلاسای درسمون هنوز به همون شکل ۲۰ سال اخیر برپاست...

و مادامی که ما نفهمیم برای پیشرفت، این ما نیستیم که تعیین کننده‌ایم، و تئوری، کالا و یا محصولی که از خودمون به‌جا میذاریم، در مقابل تاثیر بچه‌هامون هیچی نیست، نه تنها جلو نمیریم، که به عقب هم برمیگردیم…

و تو چه می‌دانی حاشیه چیست..

  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۱۰
  • ۰ نظر

حاشیه؛ 

کودک بی‌هویت دارد

کودک مهاجر دارد

کودک کار دارد

کودک معتاد دارد

کودک ساقی دارد

و تو چه میدانی کودک چیست؟

#حاشیه‌_شهر_کجاست؟

که فکر کنیم، که ببینیم، که راحت نگذریم..

  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۰:۰۵
  • ۰ نظر

تا همین چند سال پیش، با انزجار از کنار افغانی‌ها رد می‌شدم، وقتی کسایی از قوم بلوچ یا غربت تو مترو یا جاهای عمومی کنارم میشستن، خودمو کنار می‌کشیدم، مردم سیستان بلوچستان برام یه مشت قاچاق چی بودن که شده بودن دشمن جون مردم، با انزجار اطرافمو نگاه می‌کردم و از فرهنگای مزخرفی که اکثر جامعه درگیرش بودن فراری بودم، همون موقع‌ها که همه زندگی رو تو رفتن و کندن و مثلا پاک کردن این ننگ، یعنی کشورم می‌دونستم. روزایی که همه فکر و ذکرم این بود که خب، بالاخره کی میرم، همه دغدغه‌م پیدا کردن دوستای آمریکایی و آشنا شدن با ایرانی‌های مقیم آمریکا بود. و همیشه خدا هم حرص می خوردم که چرا دارم تو آشغال‌دونی‌ای زندگی می‌کنم که به راحتی به خارجیا اجازه ورود میده و بعد من و ادمای مثل من باید اییییین همه سگ‌دو بزنیم و پدر خودمونو دربیاریم که ثابت کنیم، آهای، مایی که داریم میایم اونجا، تواناییم، میتونیم بهتون کمک کنیم، میتونیم به آبادتر شدنتون سرعت بدیم. طول کشید تا بفهمم برای بدست اوردن باید از دست بدیم. چیو از دست بدیم؟ نسلی که حاضره تمام و کمال بمونه و از امکانات رفاهی فوق‌العاده زیادش تو کشورای پیشرفته بزنه و با جون و دلش کار کنه، با جون و دلش بسازه و بی‌توجه به این که کی کمک می‌کنه و کی نمی‌کنه، دل بسوزونه برا این خاک. یه نسلی که باید خودشو همه عافیت‌هایی که بدست میاره رو ول کنه و بچسبه به این ویرونه‌ای که روز به روز داره خراب‌تر میشه. به این ویرونه‌ای که ۴۰ ساااله داره زیر دست یه مشت آدم با سیاست، پودر میشه و تنها چیزی که می‌بینه، پشت کردن آدماییه تو وجودش پرورش داده. طول کشید تا فهمیدم، همون کسایی که برا رفتن به کشورشون دست و پا می‌زنم، باعث جنگ تو افغانستان شدن و مردم بیچاره رو به حدی از فقر و وحشت رسوندن که فقط برای اومدن و رفتن یه نفسشون، به کشوری پناه اوردن که دید غالب از بالا به پایینی نسبت بهشون داره. که فهمیدم من همون عاملیم که اون کشورو قدرتمند می‌کنه، تا جنگ کنه با مردم بی‌دفاع و اون مردم بشن عامل اذیت خودم. طول کشید تا فهمیدم، زنای سیستان بلوچستانی چه دل صاف و چه روحیه قوی‌ای دارن و وایسادن پای مردایی که با پول یارانه، نشستن کنج خونه و تن لششونو فقط برا جور کردن مواد تکون میدن. مردایی که همین نظام لعنتی، به این روزشون انداخته. طول کشید تا فهمیدم اگه به جای زور زدن برای اثبات تواناییم به ظالم، به مظلوم کنار خودم کمک کنم، روز خوبی که میخوام، زودتر میرسه…


پ.ن: می‌دونید، وقتی میگید همه این دردارو جمع می‌کنم تا موقع فرار از این مملکت یه لحظه‌م شک نکنم، فقط میخوام یادتون بیارم که این عوضیا همینو میخوان. میخوان اینجا تبدیل شه به ده‌کوره‌ای که یه عالمه منبع طبیعی ناب و یه عالمه جا برا جولون داره، کنار کسایی که احمقن و نمی‌فهمن، کنار کسایی که می‌فهمن ولی ضعیفن، ولی بی‌گناهن. این خاکی که تو رو پرورش داده، داره نفسای آخرشو می‌کشه. گناه داره که بیوفته دست این آشغالا. گناه داره از بین بره، گناه داره بدون ما باشه…

نت رو پیکر سکوت

  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۱۷
  • ۰ نظر

سه تا مفهوم سکوت، تنهایی و کنار کسی بودن، به نظر من چیزایی هستند که کاملا مستقل از هم عمل می‌کنند. شما می‌تونی سکوت باشی، در حالی که تنها نیستی و تنهایی رو حفظ کنی در حالی که کنار کسی هستی.

فیلم her رو دیدم و دارم به این فک می‌کنم که جایگاه تنهایی تو زندگی ما کجاست؟ 

آدمای زیادی رو میشناسم که تنهان و دورو برشون پر از آدمه

یا ادمایی که هیچ کی دورو برشون نیست و تنها هم نیستن

سکوت و تنهایی به نظرم جایگاه والایی تو زندگی داره که نباید تحت هیچ شرایطی پس زده بشه. دوستا هستن و تو راهی که داری میری همه جوره ازت حمایت می‌کنن، بودنشون پر از انرژی و حال خوبه و حسابی تو زندگی سرحالت میارن و بهت قوت میدن، ولی شاکله و مسیر راهی که انتخاب می‌کنی، انرژی‌ای که تو قلبت حس می‌کنی، و الهام بخش زندگیت تو تنهایی و سکوت به دست میان. 

الی یه متن راجع به اهمیت سکوت تو نواختن نوشته بود، راجع به این‌که برای شنیده شدن صدای دلخواهت، باید سکوت بین نتارو رعایت کنی. و دقیقا اهمیت تنهایی و سکوت تو زندگی هم همینه. نتا رو پیکر سکوت سوار میشن و دوستا رو پیکر تنهایی. زندگی اساسا معنی و مفهومشو از دست میده اگه کنج خلوتی نباشه.

و این کنج خلوته بیشتر از هر چیزی که فکرشو بکنی برا زندگی لازمه…

تجربه شاید..

  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶
  • ۲۱:۱۸
  • ۰ نظر

ادما اگه تنهایی از پس خودشون برنیان، نمی‌تونن با وجود یه نفر دیگه به خوشحالی کامل برسن. حتی اگه همه لحظه‌های کنار جفتشون رو بترکونن، یه غمی لحظه‌ی نبودنش احساس می‌کنن که همه چی رو خراب می‌کنه. ادما باید تنهایی شاد بودن و تنهایی زندگی کردنو یاد بگیرن…

دست کشیدن از هدف به چه قیمتی؟

  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
  • ۰۹:۲۷
  • ۰ نظر

بعضی موقع‌ها با خودم فکر می‌کنم چی میشه که یهو همه چیزو رها می‌کنیم و اون لحظه خودمونیم و خودمون. می‌تونم با تمام وجود دختر یا پسری رو درک کنم که به خاطر رویاش، خودشو از داشتن همدم محروم کرده. که بودن تو یه قاره دیگه و شاید بی‌همزبونی و یه فرهنگ متفاوت رو، و از اون طرف دل کندن از هرچیز و هر کسی که وجود داره رو انتخاب می‌کنه تا بتونه به رویاش برسه. خیلی خوبه ادم بتونه همپایی پیدا کنه که تمام طول مسیر همراهشه و یه درک مقابل از دو تا رویا توشون وجود داره، ولی همیشه دل کندن و رفتن، همیشه زیر پا گذاشتن دلبستگی‌ها برای رسیدن به رویا و هدف برام قابل ستایش بوده. برام ارزشمنده آدما قوی باشن. شکست نخورن. و شکست برا من فقط یه جور تعبیر میشه:

دست کشیدن از هدف و آرزوها به خاطر دلبستگی‌ها و چیزایی که به اصطلاح پای آدمو بند می‌کنن.

اون لحظه‌ای که یه نفر همه آرزوهاشو می‌کشه، همه‌ی اون لحظات سخت و طاقت‌فرساشو بی‌خیال میشه تا بتونه به جای یک لحظه به عشق واقعی (هدف) رسیدن و بعد مردن، تمام عمر یه لبخند ثابت و یه زندگی روزمره‌ رو در آسایش و آرامش بگذرونه، اون لحظه‌ایه که برا من معنی واقعی شکست تداعی می‌شه.

خانواده، سد یا پله..

  • جمعه ۷ مهر ۹۶
  • ۱۱:۴۹
  • ۰ نظر

شاید خودخواهانه باشه ولی به نظرم وجود خانواده، تنها وقتی طعم حمایت میده معنی داره.

یعنی چی؟ 

یعنی به نظر من (که لزوما ممکنه نظر بقیه نباشه) خانواده‌ای که همه جا و تو هر موقعیتی به جای حمایت سدی میشن برا پیشرفت آدم، نبودنشون خیلی خیلی بیشتر به فرد کمک می‌کنه.

به خودم که نگاه می‌کنم، از اون موقعی که شروع کردم به تصمیم گرفتن برای زندگیم، مامانم خیلی جاها علی‌رغم میل باطنی‌ش به تصمیمم احترام گذاشته و حمایتم کرده، و یه جاهایی که خیلی مخالف و بوده و حمایت نکرده، حداقل مانعم نشده. این باعث شده که دیگه نیاز نباشه انرژی‌ای رو صرف شکستن این موانع بکنم و تماما همه توانم صرف ساختن دوباره زندگیم شده.

از طرفی آدمایی رو اطرافم می‌بینم که شاید چندین برابر من توانایی دارن، ولی انقدر هر نظر و تصمیمشون تو خونه و توسط پدر مادرشون سرکوب میشه که هیچ وقت نتونستن به اون جایی که باید برسن.

مفهوم خانواده از نظر من یعنی حمایت، کسایی می‌تونن خانواده‌ باشن که حداقل با کنار کشیدنشون راهو برا پیشرفتت باز کنن. 

کم نیستن آدمای موفق و بزرگی که یا یتیم بودن و یا خانواده‌هاشون رهاشون کردن، بیل‌گیتس، استیوجابز و … اسم‌های آشنایی هستن که به خاطر نداشتن خانواده، هیچ وقت هم سدی به همین نام رو جلوی خودشون نداشتن، آزاد زندگی کردن و برای زندگیشون تلاش کردن و لازم نبوده برای هرکاری به یه سری ترمز و عامل اصطکاک جواب پس بدن.

برخورد احساسی با واژه‌ی خانواده یه جاهایی چنان مارو با سر به زمین می‌کوبه که خودمون هم تا یه مدت نمی‌فهمیم این ضربه‌ای که خوردیم و این عامل پس‌رفتمون دقیقا از طرف همون کسایی بهمون وارد شده که فک می‌کردیم عزیز تر از اونا برامون وجود نداره.


پ.ن: فعل‌هارو اول شخص مفرد نوشتم تا کسی به خودش نگیره، ولی خب شما کاری به این کارا نداشته باشین، اگه این متن شامل حالتون میشه، به خودتون بگیرید و یه تکونی به وضع زندگی‌تون و یه سامونی به روابط خانوادگی‌تون بدین.

پ.ن پرایم: با این نوشته ابدا نخواستم بگم که خانواده‌هاتونو رها کنید، بالاخره احساسات هر دو طرف و زحماتی که خانواده برای رشد و به سرانجام رسیدن فرزند می‌کشه انقدر دلایل محکمی برای حفظ خانواده هست که لازم نباشه تاکید کنم. صرفا می‌خواستم بگم که گاهی دوری و دوستی هم جواب میده و حتی روابط خانوادگی رو هم نمیشه همیشه بر پایه احساس جلو برد.

در باب منطقی بودن!

  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶
  • ۱۸:۳۱
  • ۰ نظر

هرجایی می‌خواید احساساتی باشید، باشید ولی تورو خدا وقتی دارین وارد یه رابطه میشین، یا از یه رابطه بیرون میاید منطقی باشید.

مطمئن باشید این اول به نفع خودتونه. تموم شدن یه رابطه که توش احساس هم کم نبوده، خودش به تنهایی تبعات زیادی داره، ولی این شمایین که مشخص می‌کنید این رابطه تموم شده، بخش خوب زندگی‌تون بوده یا بخش بدش!!

با عذاب دادن خودتون بعد از تموم شدن یه رابطه احساسی، یا فکر و خیال راجع به این موضوع، فقط خودتونو مغزتونو عذاب می‌دین و گذروندن این حسای بد بعد از رابطه رو مغزتون تاثیر بدی میذاره و باعث میشه اون قشنگ‌ترین رابطه‌ای که داشتین به صورت شرطی با عذاب روحتون هماهنگ شه و بعد از یه مدت حس کنید که عمرتون رو اون موقع هدر دادید. درصورتی اون زمان بهترین حسای دنیارو تجربه کردید و تماما لذت بردین.

بیاید باهم روراست باشیم، احتمالا خیلیامون یه مدت از زندگیمون رو کنار کسایی گذروندیم که بودن کنارشون حس خوبی رو برامون هدیه میورده اما بعد از چند مدت متوجه شدیم به دلایل مختلف و منطقی که لزوما هم اول رابطه مشخص نمیشه، نمیشه که کنار هم بمونیم. خب مشخصا ادامه همچین رابطه‌ای فقط تبعات منفی داره و باعث میشه همه اون روزای خوب فراموش بشه و فقط یه حس کاذب وابستگی بین دوطرف به وجود بیاد. حرفم اینه که با به موقع وارد کردن منطق تو یه رابطه، درسته که ممکنه برا مدت کوتاهی حال رو از دست بدین ولی مطمئن باشین که گذشته و آینده‌تون رو حفظ کردید.

روز دختر

  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
  • ۰۰:۳۱
  • ۰ نظر

تایم‌لاین را بالا و پایین می‌کنم، پرشده از تبریکات روز دختر، حالم بهم می‌خورد، دختر بودن هیچ‌ هم اتفاق مبارکی نیست، فخر فروشی و حس خوبی هم ندارد، لااقل برای من، و در این جغرافیای لعنتی!

هی می‌زنند تو سر پسرها که روز فلان داریم و روز پسر نداریم، هی روز داشتن‌شان را به رخ پسرها می‌کشند، غافل از این که همه روزها روز پسر است، همه هفته‌ها هفته پسر است، همه‌ی سرزمین‌ها و همه‌ جای دنیا برای پسر است، پسر نیاز ندارد به روز داشتن، دختر بیچاره است که باید در هر۳۵۵ روز دلش را برای یک روز صابون بزند، برای تنها روز فخرفروشی‌اش به پسر، و برای تنها رجحان و برتری‌ای که در این دوره زمانه برایش تراشیده‌اند.

یک روزی که به واسطه دختر بودنم حس بدی در اتمسفر این کشور پیدا نکردم،

یک روزی که به واسطه دختر بودنم سر حق و حقوق مسلمم نجنگیدم، 

یک روزی که به واسطه دختر بودنم از دیگران جدا نشدم،

یک روزی که در نگاه اول دختر بودنم را ندیدند،

آن روز را 

و تمام روزهای بعد از آن روز را به عنوان روز دختر به خودم تبریک می‌گویم و هر روز بوسه‌ای در آینه نثار روح خسته‌ از تفکرات رایج بین مردم خواهم کرد.

امروز نه روز دختر است

و نه روزی مبارک.

تعلیم یا دلالی؟ مسئله این است..

  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۱۵:۲۲
  • ۰ نظر

میگن معلمی شغل انبیاس!

بی‌راه نمیگن!

اما به نظرتون علت و معلولش چی بوده؟

انبیا ویژگی‌هایی داشتن که تعلیم شغلشون شده، یا تعلیم یه سری ویژگی به انبیا داده؟

می‌دونید به نظرم دانش افزودن به یه نفر (تو هر زمینه‌ای) یه کار خطرناکه،مثه پیوند زدن یک عضو به بدن نیاز به مراقبت دائمی داره. تو فیلم لئون، اون دختره حرف خوبی به لئون زد. یه حرف سنگین! بهش گفت وقتی درو رو من باز کردی، ادامه زندگی منو خریدی، وگرنه می‌مردم، تو دربرابر زنده بودن من مسئولی.

می‌دونید به نظرم معلم‌ها هم همین‌قدر در مقابل یاد دادن هاشون مسئولن، تعلیم فقط این نیست که آقا من یه چی یاد بدم و پولمو بگیرم و برم. من دربرابر به ثمر نشستن این آموزه‌ها مسئولم. چون یه بار راهشو خودم رفتم، علمم به ثمر نشسته، با کمک اطرافیان، و حالا که در جایگاه آموزگارم، باید کمک کنم اون علمی که منتقل می‌کنم به ثمر برسه. 

نمیشه صرفا بیای یه سری چیزارو به یه نفر یاد بدی و بعد بری حاجی حاجی مکه. اون حمایت بعد از انتقال علم، کامل کننده تعلیم هست. مثل این‌که شما مواد اولیه کیک رو باهم مخلوط کنی، بعد نذاریش تو فر! انتظار داری بعد یه ساعت کیک خوشمزه بخوری؟ خیال خام و حتی مسخره‌ای نیست؟

ولی می‌دونید مشکل تفکر (به خصوص نسل جوان) اغلب معلمین ما اینه که به تدریس به چشم تجارت نگاه می‌کنن. روزی فلان قدر جلسه کلاس بگیرم، هرجلسه فلان تومن بگیرم، ایول ضربدر سی میشه اِن میلیون تومن، تا دو سال دیگه‌ام پولدار میشم دیگه کار نمیکنم!!!

دیگه کمتر تعلیمی دیده میشه.

دیگه خبری از شغل انبیا نیست.

چی شد که به اینجا رسیدیم؟

  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۴۸
  • ۰ نظر

سریال نفس یه سری جذابیت‌های خاصی برام داره

یه بخش خیلی خیلی کوچیک از زمان شاه رو نشون میده و واقعا برام جذابه…

و هرچی که بیشتر میگذره بیشتر قبطه می‌خورم که چرا اون زمان زندگی نکردم!

این که مردم از وضعیت ناراضی باشن هم اون موقع بوده و هم الان، نمی‌خوام بگم انقلاب درست بوده یا غلط ولی می‌خوام بگم اونا وقتی ناراضی بودن، با این که ساواک و وحشی گری‌هاش واقعا فراتر از تصور ما بوده، اما بازم ساکت نمی‌نشستن

مثه ما یه پی‌سی یا گوشی نمی‌ذاشتن جلوشون‌ و صرفا فقط بنویسن

لم بدن تو تخت گرم و نرمشونو قلبشون درد بیاد از این که چرا مثلا فلان جا این جوری شد، چرا با فلانی این رفتارو کردن…

مرد عمل بودن

هر کاری که فک می‌کردن لازمه بدون نگاه کردن به زندگی شخصیشون و آینده‌شون انجام میدادن

سیانورشونو می‌بستن به گردنشون که تو چنگ دشمن، حافظ اطلاعاتشون باشه

ولی ما چی کار می‌کنیم؟ 

کاری به جز غر زدن و شکایت کردن از اوضاع بلدیم؟

هیچ وقت شده که کسی رو همراه کنیم با خودمون؟

هیچ وقت شده برای حل مشکلات مملکتمون از خودمون مایه بذاریم؟ از خودمون بگذریم؟

تا حالا شده به خاطر اعتقاد و هدف و ایمانمون (حالا به هرچیزی که قبولش داریم) از عزیزترین‌ آدمای زندگیمون بگذریم؟

نفس برام جذابه نه به خاطر این که انقلاب و انقلاب کننده‌هاشو قبول داشته باشم که ندارم

برام جذابه چون جنس آدمایی که تغییر رو می‌خوان بهم نشون میده

اون آدما اشتباه کردن چون فک نمی‌کردن بعدش چی میشه

چون باگ تصمیماشونو نمی‌دونستن و بهش فک نمی‌کردن

آرمان‌گرایی‌های اغلبشون فقط یه تغییر بزرگ می‌خواست!

اما ما چی؟ ما ناراضی نیستیم؟

ما که باید راجع به اونا بدونیم و نسخه کامل تر مغز و فکرشونو عملی کنیم، چرا پس رفت کردیم؟ چرا مثه ترسوهای بزدل نشستیم که فقط یه عده خاص یه کاری بکنن؟

اوضاع الان و مشکلات مربوط به این دوره زمانی، اگه فشارش بیشتر از مشکلات اون موقع نباشه، کمترم نیست. پس چمون شده که لال شدیم؟

که فلج شدیم؟

که آسته میریم آسته میایم که گربه شاخمون نزنه؟

اون آدما اون موقع نمی‌فهمیدن برای هر تغییری یه پیش زمینه‌ای لازمه، دموکراسی نمی‌خواستن، نمی‌خواستن دست بوسی‌هاشون تموم شه، نمی‌خواستن ارباب نداشته باشن، اون ادما فقط می‌خواستن اربابشون عوض شه، می‌خواستن شاه و تاجش بره که دست بوس ملا و امامه‌ش باشن، ولی ولی هرچی که بودن و هرچی هم که می‌خواستن، روحیه ایجاد تغییر داشتن، واسه خواسته‌هاشون جنگیدن، جون دادن ، خون دادن، ما چی کار کردیم؟ ما چی کار می‌کنیم؟

همین که یه زندگی بی درد و با آرامش داشته باشیم، همین که یه قفسه پر از کتابای روشن فکری داشته باشیم، همین که نون شب داشته باشیم برامون بسه؟ ولی غرزدنا یه لحظه از زندگیمون حذف نمیشه

ما چی ایم؟

چی شدیم ما؟

مگه بچه‌های همون آدما نبودیم؟

مگه باگاشونو ندیدیم؟

یعنی انقد بزدل بودیم که به جای باگ فیکس، بزنیم برنامه رو پاک کنیم؟