۲ مطلب با موضوع «در جست و جوی حقیقت» ثبت شده است

واحدی که هزار راه برای رسیدن بهش وجود داره..

  • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶
  • ۰۰:۵۸
  • ۰ نظر

فلاسفه، عرفا، علما، صاحب‌نظرا و خلاصه تقریبا همه کسایی که دستی تو کار دارن و همه کسایی که فکر می‌کنن، همیشه تلاش کردن و می‌کنن که بودن ما تو این دنیا، روند آفرینش، از کجا اومدن و به کجا رفتنمون و با خدایی و بی‌خدایی و سوالای این طوری رو توضیح بدن یا توجیه کنن. یا براش جوابی پیدا کنن و در اختیار عموم بذارن. ولی به نظرم دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که بخوای برای این سوالا یه جواب واحدی پیدا کنی که همه رو قانع و راضی کنه! این کلیشه نیست واقعا ولی به تعداد آدمای کره زمین، این مسائل می‌تونه جواب داشته باشه. 

به نظرم نوشتن از عقاید و چیزی که تو فکر هرکس هست، یه راهیه برای آروم کردن دل. نمی‌دونم شاید غلط باشه شاید درست ولی به نظرم کسی که از عقایدش می‌نویسه و کلا می‌خواد اینارو به معرض عموم در بیاره، از جوابی که برای سوالای بالا پیدا کرده کسیه که هنوز دلش مطمئن نشده! شاید بپرسید که فعل مطمئن شدن برای دل؟ دل مگه می‌تونه مطمئن شه؟ مگه اطمینان برا عقل نیست؟ مگه یه عالمه دلیل منطقی نمیاریم برا جوابامون که عقل خیالش راحت شه؟ مگه عقل نیست که باید درست یا غلط بودن یه چیز رو بفهمه؟ باید بگم که نه. اگه فکر می‌کنید می‌تونید تو این جور مسائل با عقل به اطمینان برسید باید بگم که سخت در اشتباهید. موهاتون رنگ دندوناتون میشه و نه تنها اطمینانی حاصل نمیشه، که سردرگم‌تر وحیران‌تر هم می‌شین. این موضوعات انقدر گسترده‌ن که واقعا این تیکه گوشتی که بین چنتا پاره استخون پنهان شده، با تمام عظمت و نامحدود بودنش، باز هم توانایی مقابله باهاش رو نداره. و دوباره بر میگردم به حرف قبلی. کسی که راجع به اعتقادتش کتاب می‌نویسه، سخنرانی می‌کنه یا سعی بر قانع کردن بقیه مردم داره ( با هر باور واعتقادی! فرق نداره) کسیه که خودش مطمئن نیست.

می‌خواد که این اطمینان رو تو تایید شدن تفکرش توسط بقیه پیدا کنه. 

برا همین واقعا مهمه که برای پیدا کردن جواب این سوالا ادم به قلبش رجوع کنه. 

این رجوع کردن به قلب برا من یه اصل خیلی مهمه. بارها و بارها مرور کردم این قضیه‌های اطمینان دل و عقل رو ولی امروز متعجب شدم وقتی یه قسمت از حدیثی از کتاب کافی رو خوندم. 

یه جاش حضرت ابراهیم به خدا میگه بهم نشون بده چجوری مرده‌هارو زنده می‌کنی و خدا در جواب میگه: مگه ایمان نداری؟ و حضرت ابراهیم جواب میده که چرا ولی می‌خوام دلم مطمئن شه.

و یا مولانا که می‌فرماد:


این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام


و لپ کلام این که چقدر احمقند کسایی که فکر می‌کنند عظمت این دنیارو میشه تو یه سری کلمه واحد و جمله تغییر ناپذیر به خورد همه بدن.

چرا شرمنده‌ش می‌کنیم جلو دشمنش؟

  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶
  • ۱۲:۱۲
  • ۰ نظر

مغزم پر شده از صدای مداحی‌های تکراری و بی‌‌محتوا و کوچه و خیابون لبریز از ایستگاه‌های صلواتی‌ای که مردمو دور خودشون جمع می‌کنن و راه عبور و مرور ماشین‌هارو می‌بندن. دیگه اهمیتی نداره که آمبولانس یا ماشین آتش‌نشانی ممکنه تو این ترافیک گیر کنه و عزاداری (!) برا سیدالشهدا، امضا کننده مجلس عزای کسی بشه که یه جایی تو این شهر، بین این خونه‌هایی که چراغ‌هاشون تک و توک روشنه، نیاز به کمک امدادی داره. عَلَم‌های سر به فلک کشیده (که هیچ وقت نفهمیدم چطور از پرچم ابوالفضل به این قلچماق‌های بزرگ آهنی رسیدند!) با تنه‌های سنگین فولادی روی دوش مردی هیکلی با خالکوبی‌های فراوون که سربند یا قمر بنی‌هاشم به پیشونی داره، شورو هیاهویی که همین امروز ظهر خاموش میشه، انگار که دهه‌ی شهادت بگیری و فقط منتظر باشی امامت به بدترین شکل ممکن شهید بشه و تو آسوده از همراهی کردنش تا شهادتی که مفهومش رو نمی‌فهمی، تو خونه آروم بگیری. که مستقل از نوع رفتارت، نوع پوششت، نوع ارتباطاتت، با شروع اول روزهای سال قمری، لباس سیاه عزاش رو کفنت کنی و با گذشتن از روز شهادتش، همون تیکه پارچه‌ای هم رو سرت می‌نداختی رو برداری و آزادانه زندگی کنی و فریاد بزنی که حسینی بودن به دله…

میلیارد‌ها تومن غذایی که به اسم نذری برای کسی که تمام عمرش با کمترین‌ها سر کرده رو بریزی تو شکم کسایی که یخچال خونشون شده انبار غذا برای روزهای تنبلی‌شون و یتیم شهرت، بی‌سرپرست محله‌ت با چشمای پر از اشک، دلش خوش باشه که یه امام حسینی هم هست که با وجودش شاید فرجی بشه و یه سهمی از این سفره‌ی پر از اسراف و افراط مال اونم میشه. 

اینه که سه ساله میشینم تو خونه و می‌بینم مردم پرشور شهر امامم رو تا شهادت همراهی کنن و با توهم رسیدن به اون دنیا با به سرو سینه زدن‌هاشون با نوای «هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی، اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین»  این ده روز رو سپری می‌کنن و با خودم فکر می‌کنم چند نفر از این جمعیت باعث زده شدن جوونای هم‌سن و سال من از دین میشن و چن نفرشون به خدا می‌رسن تو این روزا…

بچه‌ که بودم همش نگران بودم که ده روز کمه برا تموم شدن محرم، تو ده روز نمیشه هیچ کاری کرد، ولی حالا تازه دارم می‌فهمم همه چیز از روز دهم به بعد تازه شروع میشه.

همه درسا از صبح روز دهم شروع میشه و میرسه به ایستادگی‌های حضرت زینب در مقابل کفر و سخنرانی‌هاش تو شام…