۵ مطلب با موضوع «کمی من» ثبت شده است

به تو سلام می‌کنم..

  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸
  • ۱۴:۱۶
  • ۰ نظر

چون که باید نوشتن رو شروع می‌کردم. بدون توجه به این که قبلش کجاست، بعدش کجاست.

یه مقدار زیادی از نوشته‌های این سال‌های دور از وبلاگ تو کاناله و به مرور به اینجا اضافه میشه. یه چیزایی برای کانال می‌مونه و یه بخشایی از مغزمم تو توییتر قراره خالی بشه.

علی الحساب این که تو روزای جدید هم مثل همیشه کلی کار برای انجام دادن دارم. کلی کتاب برای خوندن و کلی چیز برای یادگرفتن. ولی تفاوت این روزا با گذشته اینه که یادگرفتم تغییرها ذره ذره و مرحله به مرحله اتفاق میوفته. قرار نیست همه‌ی کارا باهم رو روال بیوفته، باهم به بهترین نحو ممکن پیش بره و باهم براشون به نتیجه برسم.

کارامو رو تخته می‌نویسم و اولویت میدم بهشون و استارتشونو می‌زنم، ولی قرار نیست همین اول کار بتونم همه‌شونو رو برنامه هندل کنم.

و احتمالا این چیزا بدیهیه. ولی برای ذهن کمال‌گرای من که همیشه باید همه چی براش پرفکت باشه تا شروع کنه یا ادامه بده این قدم بزرگیه..

فاینالی :)

  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷
  • ۲۲:۵۰
  • ۰ نظر

من حسای هیجان‌انگیز زیادی رو تو زندگیم تجربه کردم، کلی حس موفقیت، کلی شادی، دوست داشتن و دوست‌داشته شدن، هیجان و شگفت‌زده و سورپرایز شدن و .. ؛ ولی به جرعت می‌تونم بگم هیچ وقتِ هیچ وقت، مثل امروز و این ساعت و این لحظه، که حس خوبِ مامانم نسبت به خودم رو دیدم، شاد و آروم نشدم و نبودم
همون چیزی که همیشه دنبالش بودم، همون چیزی که سال‌ها به خاطرش جنگیدم، همونی که همین دیشب داشتم ازش با مها حرف می‌زدم رو حس کردم که امروز بدست اوردم
همین که یه روزی برسه که هم مامانم هم من، بتونیم خیلیییی منطقی، به همراه انتقال حس دوست‌داشتنمون نسبت به هم، راجع به موضوعی که توافقی روش نداریم حرف بزنیم و اخر صحبت نه تنها هیچ حس بدی نسبت به هم نداشته باشیم، که کلیم دلمون گرم شه که یکیو داریم که فارغ از تفاوتامون دوسمون داره و دوسش داریم و تو مسیرمون تنها نیستیم.
همین امروز بود که مها ازم پرسید به نظرت بچه به چی نیاز داره و گفتم :«به این که فضای شناختن خودش رو براش فراهم کنی و یه جوری کنارش باشی که تو این فرآیند سخت و نفس‌گیر احساس تنهایی نکنه.» 
می‌دونی، شاید سال‌ها احساس تنهایی کرده باشم و همه تفاوتا و کله‌شقی‌هامو تنهایی به دوش کشیده باشم، ولی امشب انگار که کنارم بودنش و محبتِ نگاه و کلامش، خستگیِ همه‌ی سال‌ها رو از بین برد. حس این که دیدی بالاخره موفق شدی؟ دیدی بالاخره دوست‌داشتن در عین تفاوت‌داشتن رو پذیرفت؟
امشب خوشحالم و شاید هیچ شبی مثل امشب لایق خوشحالی من نباشه.
سه‌شنبه ۱۱ دی ۹۷
#ثبت_شو

مامان..

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۲۲:۴۴
  • ۰ نظر

مامان هنوز وقتی بهش میگم میخوام بار سفر ببندم، چشماش نگران میشه، تو خودش می‌ره و میگه اونجا چه خبره مگه؟ فکرش درگیر میشه و دوباره همه نگرانی‌ها از ره‌سپار کردن تنهای یه دختر کله‌شق مثل من، به دلش هجوم میاره. تا اون لحظه اخر که میخوام از خونه برم بیرون، منتظره که پشیمون شم و برگردم تو اتاقم. من چشمای منتظرش رو وقتی ازم خداحافظی می‌کنه می‌بینم. ولی بعد که مصرانه، به برنامه ادامه می‌دم، با تمام وجودش حمایت میشه. فلاسکمو آب می‌کنه، از زیر قرآن ردم می‌کنه، برام دعا می‌کنه و می‌بوستم

معمولا صبای سفر، وقتی از خواب پا میشم یا شبا قبل از خواب، بهش زنگ می‌زنم و باهاش حرف می‌زنم. از روزم بهش می‌گم و برنامه‌ای که دارم

وقتی بر می‌گردم، لحظه‌ی لحظه‌ی اتفاقایی که برام افتاده رو، با همون ذوق و شوقی که تجربه‌ش کردم، براش میگم و یه لبخند محو میاد رو لباش از برق چشمام. میخنده و میگه چه دنیایی دارید شما.

دیشب که بهش گفتم حقوقمو ساعتی ۳۰ تومن بیشتر از اون چیزی که من اول گفته بودم، برام رد کردن، خندید گفت همه‌ش رو دوبار مسافرت بری تموم کردی. زل زدم تو چشماش و گفتم من با عشق پول درمیارم و از خرج کردن این پولا برا دوتا چیز با تمام وجود لذت می‌برم. یکی کتابایی که می‌خرم و یکی سفرایی که می‌رم. کلی تجربه جذاب و هیجان‌انگیز بدست میارم از این سفرا که با هیچ قیمتی خریدنی نیست و اتفاقا خوشحالم که می‌تونم با ۲۰۰ - ۳۰۰ تومن همچین چیز با ارزشی بدست بیارم. شما ۲۰ سال از من بزرگ‌تری و هنو این چیزا رو تجربه نکردی، و خب فک کن حتی اگه الان تو ۴۰ سالگی اینا رو بگذرونی، لذتی که من بردم رو داره برات؟

تو تمام مدتی که داشتم با لبخند و ذوق این حرفا رو براش می‌زدم، چشماش روشن‌تر از همیشه بود و یه لبخند مهربون کنج لبش. قسم می‌خورم که از داشتن من به وجد اومده و تو کارِ این دختربچه‌ی سرتقش مونده. من می‌دونم که اذیت میشه، ولی جفتمون بهتر از همه می‌دونیم که، بالاخره این دخترکِ مهارنشدنی، یه کاری تو زندگیش می‌کنه که دل مامانش از همه گرم‌تر میشه..

مامانم مامانم مامانم، صبورترین و مظلوم‌ترین و قوی‌ترین موجود زندگیمه.. کی مثل اون می‌تونست من رو این طور تربیت کنه؟ درنده و نرم‌خو. وَ مهارنشدنی..

 

دست‌هایم برای خودم. می‌کارم، سبز خواهد شد...

  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷
  • ۱۹:۴۵
  • ۰ نظر

از ۲۷م آبان یعنی درست دوهفته دیگه، یک‌شنبه‌ها دوجلسه کلاس مکانیک و کروی گرفتم تو کرج. وقتی دیشب ساعت ۲۳:۵۹ پیام داد "درس میدید به فرزانگان ۱ البرز پایه دهم؟" قبل از این که روز تموم شه براش فرستادم "بلی". فک کنم حتی فکرشم نمی‌کرد منِ درگیر با فلسفه‌ی معلم بودن، که اووون همه سر درس دادن بدقلقی می‌کردم و حرصش می‌دادم، حالا انقدر سریع قبول کنم. ولی خب، خودش بهتر از همه می‌دونه چقدر دارم تلاش می‌کنم برای تغییر. اون بار که ازش پرسیدم:

+ شما با ترساتون چی کار می‌کنید؟

- ازشون فرار می‌کنم.

+ اگه بهشون نیاز داشته باشید چی؟

- به تعویقش میندازم..

...

+ من از درس دادن می‌ترسم. از عاشق‌شدن بیشتر..

- [سکوت]

شاید هیچ وقت به این فکر نمی‌کرد، برای فرار از یه ترس دیگه‌م، برم تو دل یه ترس دیگه. می‌دونم که می‌دونه به پشتوانه اون و به خاطر همه‌ی حرفایی که باهام زده راضی شدم به مواجه شدن با این ترسم. با فهموندن این که، این اصلا ترس نیست. من توانام. تواناتر از خیلیای دیگه که دارن این کار رو انجام میدن و بچه‌ها بهم نیاز دارن. کلی حرف زد باهام تا بهم بفهمونه، گاهی این بچه‌های در معرضِ خطر تو سنِ المپیاد، نه تنها هیچ فرقی با بچه‌های خودم ندارن، که بعضا آسیب‌پذیرتر هم هستن. و من بعد از مدت‌ها فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم، بالاخره به این نتیجه رسیدم که من اومدم تا خودمو همه توانم رو وقف بقیه کنم. پس برای بهترین معلم بودن هم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم.

می‌دونی راستش زندگی خیلی پیچیده‌س. خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو بکنی. مخصوصا اینجایی که وایسادم، پر از نیاز به منِ پرتلاشه. نیاز به منِ باانگیزه. هیچ کس اینجای زندگی منِ پرشور رو نمی‌خواد. وسط نوشتن این پست، دقیقا همین جمله اخر رو که نوشتم رفتم پیش مامان و برا اولین بار حرف زدم باهاش. گفتم از چیزایی که می‌خوام، از فیزیکی که فقط به خاطر جامعه‌شناسی دارم می‌خونمش و اتفاقا باید عالی و بی‌نقص هم بخونمش که معدلم بالا بشه برا دورشته‌ای. از این که همه‌ش در حال جنگیدنم و بهش گفتم می‌دونم این کارا رو باید انجام بدم. میدونم باید قوی باشم ولی فقط دلم می‌خواست به یکی بگم. وقتی حرفام تموم شد، شروع کرد از اولِ اولِ سرکار رفتنش برام گفت. از این که تو بانک باهاشون از اول قرارداد بسته بودن که ده‌سال اول حکمشون ماشین‌نویسیه. از این که انقدددر تلاش کرده و خوب کار کرده، که سر ۵ سال حکمش رو تغییر دادن. به این که هیچ وقت به اون چیزی که بوده راضی نبوده و همه‌ش حوصله‌ش سر می‌رفته و دنبال یادگرفتن بیشتر و بیشتر بوده. از این که حتی شده روز تعطیل بره سرکار، از این که یه وقتایی بوده که اول از همه میومده و اخر از همه می‌رفته. که شده تا ۲ شبم شعبه بوده. که زحمت کشیده برا این پستی که الان داره. اون داشت می‌گفت و من تو تموم لحظه‌ها داشتم فکر می‌کردم که من چقدددر توام مامان. چقدر مثل تو عطش جلو رفتن و بی‌کار نبودن دارم. بهم گفت ادم تا یه وقتی بلندپروازی داره. که از ۲۲ سالگی تا ۴۰ سالگی‌ (همین یه سال پیش) پر از همین شور و شوق و جلو رفتن بوده و الان دیگه اون هیجانش دمپ شده یه جورایی و آرومه. می‌گفت من دیگه ایمان دارم که بلندپروازی‌های هرکس قدر توانشه. تاحالا نشده تو این همه سال، چه تو زندگی کاری، چه شخصی از هرلحاظی، چیزی بخوام و هرچقدرم که دور بوده، بهش نرسیده باشم. اون می‌گفت و من دونه دونه مشکلاتی که تو این راه داشته رو تو ذهنم مرور می‌کردم. از دست دادن بابا، تنها شدنش، مشکلات مالی‌ای که یه مدت باهاش درگیر بوده، بزرگ‌کردن دوتا بچه ۵ ساله و سه ماهه و رسوندنشون به بهترین جاها، اون ادمی که اذیتش می‌کرد این همه سال و همه و همه.. می‌دونی، من خیلی شبیه مامانمم. خیلی زیاد. بیس روحیاتمون کاملا یکیه باهم و الان وقتی می‌بینمش که می‌گه از پس همه چی براومده و به هرچی که می‌خواسته رسیده، با وجود این که غم بابا همیشه رو دلش سنگینی می‌کرده، با خودم فکر می‌کنم کی بهتر از اون قهرمانمه؟ حتما منم یه روزی میشه که می‌شینم و به هیراد میگم من تونستم پسر. سخت بود ولی شد. تنها بودم ولی شد. تو هم ناامید نشو. الان که وقت بلندپروازیته تلاش کن. بدو. خسته شو. ولی متوقف نشو.

همینه که حالم خوبه با این له شدنا. قراره تهش اتفاق خوبی بیوفته. اگه مامان میگه آدما به قدر توانشون بلندپروازی می‌کنن، پس حتما درسته. پس حتما یه روزی یه جایی، من می‌رسم به اون نقطه که به هیراد بگم من خواستم و شد. تو هم بخواه تا بشه..

 

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم..

  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷
  • ۲۳:۰۰
  • ۰ نظر

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و امید به آسمان داریم.

ما ریشه در خاک و....