۵ مطلب با موضوع «کوله به دوشی‌ها :: یزد» ثبت شده است

یزد - قسمت پنجم - پایان روز اول

  • دوشنبه ۱۷ دی ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

از کوچه پس کوچه‌ها بیرون اومدم و افتادم تو خیابونِ اصلی. فک کنم نزدیک بیست دقیقه پیاده تا امیرچخماق داشتم و فارغ از دو جهان، هدفونم رو، رو گوشم گذاشته بودم و اجازه می‌دادم دال‌بند تو گوشم فریاد بزنه «در رویایت می‌چرخیدم، آوازم را می‌رقصیدی».. همین طور در حال حرکت تو پیاده روی عریض و طویل بودم که یهو یه آقایی اشاره کرد؛ هدفونم رو دراوردم و فرآیند قطع کردن موزیک کمی طول کشید و وقتی رو کردم بهش، بعد از عذرخواهی از گرفتپ وقتم پرسید
- ببخشید خانم؛ اینجا آموزشگاه زبان فرانسه یا اسپانیایی هست؟
+ ببخشید آقا من مسافرم و اطلاع ندارم.
خیلی جالب بود، همین یه جمله منو گرفت و شروع کرد به حرف زدن. از این که خودش معلم زبان انگلیسی و آلمانی و ایناس و این که الان خودشون تور می‌برن و اینا، تا رسیدن به بک‌پکریِ من و این داستانا. اخرشم شماره‌ش رو داد و گفت که حتما زنگ بزنم بهشون برای دوره‌های تورلیدری و شروع همکاری و این حرفا :دی که بهش گفتم از مسافرت رفتن با تور متنفرم و کلا پنچر شد :)))
اخرش کلی اسم جاهای مختلف رو تو یزد و اردکان و میبد بهم گفت که حتما حتما برم ببینم و بعدشم هم تمام :))
خیلی برام جالب بود، قطعا اگه تهران بودم همون اول با یه عذرخواهی از این که دیرم شده و نمی‌تونم حرف بزنم باهاتون ازش جدا می‌شدم. ولی حالا تو یزد، ساعت ۶ غروب، با اون همه خستگی وایساده بودم و داشتم یه ربع تمام با یه نفر که نه می‌شناسمش و نه هیچ علاقه‌ای به موضوع حرفاش دارم، حرف می‌زدم :)) 
بعد از جدا شدن ازش دوباره به حالت قبلی برگشتم و به قدم زدن تا امیرچخماق ادامه دادم و کلی از منظره‌ی عادیِ هر روزه‌ی هزاران آدم، لذت بردم و البته، به آقای عجیب و اتفاق‌های کوچیک و جالبی که در خلال سفر تجربه کردم فکر ‌کردم
بعد از رسیدن به امیرچخماق، سراغ زورخونه‌ای که اون حوالی بود رو گرفتم و یهو وسط راه چشمم افتاد به تابلوی «نمایشگاه مارهای زنده»، اون لحظه با یه نگاه کلی به اطراف نتونستم پیداش کنم و از طرفی ذوقم برای رفتن به زورخونه بیشتر بود، این شد که سرخر رو کج کردم و رفتم به سمتی که بهم ادرس داده بودن. یه زورخونه‌ی قدیمی، تو کوچه‌ی بغل بازار که زیرش یه آب‌انبار بززرررگ بود
رفتم و یه اقایی با خوش رویی بهم گفت دور بعدی ورزششون ساعت ۶:۵۰ شروع میشه و تا اون موقع می‌تونی بری آب‌انبار رو ببینی.
یادمه یه چیزی تو مایه‌های ۲۰ دقیقه فرصت داشتم و بعد از دیدن آب انبار اومدم بیرون و کمی هوا خوردم.
دور تا دور زورخونه رو صندلی گذاشته بودن و آدمای مختلف میومدن و ورزش زورخونه‌ای رو نگاه می‌کردن. من نمی‌دونم چقدر بقیه ممکنه به این کار نقد وارد کنن، ولی برا من یه تجربه‌ی بی‌نظیر بود. حال و هوای ورزش پهلوونی، منش آدمایی که اونجا بودن و فقط تو کارتون پهلوانان دیده بودم، خوندن مرشد و دینگ زنگش. مولا علی گفتنا و صلوات فرستادنشون در حین ورزش، و صداقت بی‌نظیرشون موقع ادای کلمات که نه تنها حس بدی مثل ریا نمی‌داد، که خیلییی هم آرامش‌‌بخش بود.
ساعت نزدیکای ۸ بود که از زورخونه بیرون اومدم. آقای نیلفروشان سفارش اکید کرده بود که از حاج خلیفه‌ رهبر برا خودم چیزای خوش‌مزه بخرم و حتما فالوده‌ی شیرحسین رو بخورم. اولی رو علی‌الحساب بی‌خیال شدم و خوشحال بودم که علاقه‌ی خاصی به شیرینی‌جات ندارم، ولی فالوده شیرحسین رو سرچ کردم و دیدم عه، درست تو مسیر برگشتم به اتاقه و از جایی که بودم تا اونجا تقریبا یه ساعت و ربع اینا پیاده‌ راهه.
حالا که کلی جا رو گشته بودم و کلی اتفاق هیجان‌انگیز برام افتاده بود، حالا که رخوت شب ذره ذره تو جونم لونه کرده بود، فارغ از هیجان چند دقیقه قبلم می‌تونستم دل بدم به صدای آرمان سلطان‌زاده و اجازه بدم برام کتاب بخونه. و من قدم به قدم سنگ‌فرش‌های خیابون‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های یزد رو باهاش زندگی کنم.
راستش رو بخواین هرچی به مقصد نزدیک‌تر میشدم، بیشتر با خودم کلنجار می‌رفتم که آیا فالوده بخورم، نخورم، چه کنم 🤦🏻‍♀️
با توجه به قیمتایی که از تهران دستم بود کمِ کمِ ده پونزده تومن پیاده می‌شدم و این یعنی یه شب خواب تو خانه معلم
همین جوری درگیر بودم که خودم رو جلو مغازه‌ی بزرگ شیرحسین دیدم. اوه فاطمه! کارت تمومه. این دم و دستگاه و این جای بزرگ و.. حتما الان کلی پیاده میشی 🤦🏻‍♀️
فک کنم دو سه دقیقه همونجا جلو در این پا و اون پا کردم و در نهایت دلی به دریا زدم و رفتم داخل. فالوده ساده رو انتخاب کردم و وقتی خانومه فیش کشید و ازش قیمت رو پرسیدم، تقریبا چشمام ده‌بیستا شده بود :|
باورتون نمیشه که فالوده به اون خوشمزگی فقط ۲ تومن بود! به فکرای تو راهِ خودم خندیدم، داشتم تصور می‌کردم که ده تا کاسه فالوده گرفتم و نشستم کنج مغازه و دارم از هرکدوم یه قاشق می‌خورم :)))))
خلاصه که خوشحال و خندان از این شهرِ بی‌نظیرِ اقتصادی رفتم نشستم فالوده‌م رو خوردم و بعدشم راهی اتاق شدم.
این طور بود که روز اول من، با اون همه ماجرا، تقریبا تموم شد :)

یزد - قسمت چهارم - وصف‌ناشدنی‌ها

  • جمعه ۱۴ دی ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

بعد از تماسِ آقای خوش‌اخلاقِ مسئولِ اتاق، به حرفامون با محبوبه ادامه دادیم. کلی کتاب به هم معرفی کردیم و به عادت همیشگی یوزر و پسوردِ اکانت‌های کتاب‌های الکترونیکم رو به محبوبه که حالا یکی از دوست‌داشتنیام بود دادم و همین وسطا بود که دوباره بهم زنگ زدن و گفتن که می‌تونم برم الان. دوست‌جانِ جدید بعد از تماس بهم گفت الان باید بری؟ من برسونمت؟ من لبریز از مهربونیش گفتم که مزاحم نمیشم و میرم خودم که گفت خودشم میخواد بره و می‌تونه تو این فاصله شهر رو هو بهم نشون بده :)

منم رفتم سراغ علی و استقبال کرد، گفت که کارش تا ۲ تموم میشه و میاد دنبالم تا بریم بگردیم. خلاصه که با دختر دوست‌داشتنیم راهی شدیم و کلی منو تو خیابونای شهر گردوند و از همه‌جاش برام گفت، از خیابونی که دو طرفش درختای بلند داشت و از صفاییه. از همسرش و من مست مهربونی و صداش یک‌پارچه گوش و چشم بودم و همه لحظه‌های خوشی رو می‌بلعیدم. حتی فکرش رو هم نمی‌کردم اون همه ماجرا گره بخوره تو آشنا شدن با یکی دیگه از بنده‌های خوشگل خدا. 

ما از صفاییه رسیدیم نزدیک باغ دولت‌آباد، یعنی همون‌جایی که صبح رسیده بودم :)) و بعد از کش و قوس‌های فراوان بالاخره خیابون و کوچه مورد نظر رو پیدا کردیم.

ادرس ما رو به سمت یکی از کوچه پس کوچه‌های قدیمی شهر هدایت می‌کرد و مثل داستانای جنایی باید می‌گشتم دنبال خونه مدنظر! و خب شاید براتون جالب باشه که من نمی‌دونستم باید دنبال خونه بگردم و همه‌ش چشمم دنبال مسافرخونه‌ای چیزی بود. سر کوچه‌ای که دیگه ماشین‌رو نبود از محبوبه خداحافظی کردم و مطمئنش کردم که بهش خبر میدم و اومدم تو کوچه نهایی.

پر از خونه‌های معمولی بود، با این تفاوت که کنار در یکی از خونه‌ها یه پرچم بزرگ که حتی دقت نکردم روش چی نوشته آویزون بود. خلاصه که تماس گرفتم و گفتم که تو کوچه‌م ولی پیدا نمی‌کنمشون و گفتن که الان میان بیرون. یهو از در همون خونه یه آقایی بیرون اومد و با همون خوش‌رویی من رو به داخل راهنمایی کرد. راستش رو بخواین کمی هم توهم و ترس چاشنی قدمام شده بود و به این فک می‌کردم که الان وارد خونه میشم و در قفل میشه و اینا :دی بعد یهو به خودم دلداری دادم که اینجارو از اسنپ گرفتی پس حتما امنه، خیالت راحت :)

خلاصه با خودم درگیر بودم همین جور که از پله‌ها اومدم بالا و با حیاطِ به غایت زیباشون با اون حوض آبی و ننوی آویزون از دو درخت کنارش مواجه شدم. حالا خودم رو تو یه خونه حیاط مرکزی نقلی و دنج و زیبا می‌دیدم که قرار بود یه شب پناه‌گاهم باشه و اون موقع بود که فهمیدم اتاق رزرو شده‌م تو یه خونه  اقامت‌گاهی بوده. کلید اتاق رو به همراه توضیحات دریافت کردم و بعد از تقریبا ۱۳ ساعت به جایی رسیده بودم که می‌تونستم کوله رو زمین بذارم و دراز به دراز بیوفتم رو زمین.

بعد از کمی استراحت و جابه‌جا کردن وسایل و نوشتن از اتفاقات، به علی زنگ زدم و گفت که تو راهم و بعدش هم منو برد بافت قدیمی یزد.

کماکان هیچی نخورده بودم! تو کوچه‌ پس‌کوچه‌های قدیمی و کاهگلی قدم می‌زدیم و برام از یزد می‌گفت، واقعا برام جالب بود اون همه اطلاعاتی که از همه بناهای تاریخی داشت. چیزی که اصلا تو ارومیه مثلش رو ندیده بودم. اونجا حتی ملت نمیدونستن یه بنایی تاریخی هست یا نه!! 

خلاصه که دو ساعتی تو این کوچه‌ها چرخ زدیم و اخ از مسجد جامع نگم براتون.

اون لحظه که بهم گفت فقط سرت رو بالا بگیر و وارد شو، وَ من تا حالا هیچ وقت این طور عظمت و زیبایی و شکوه رو یک‌جا در حال حرکت ندیده بودم. انقدری هیجان‌زده بودم که حتی فرصت نکردم هیچ عکسی بگیرم.

بعد از پیاده‌روی‌های بسیار رفتیم یه کافه‌ای که رو پشت بوم اون خونه‌های بی‌نظیر بود و حالا فرصت عکس انداختن هم داشتم. خونه‌ی جذابی که خالی از سکنه بود و به شدت جذبش شده بودم و شاخ دراوردنم از حرفای علی که می‌گفت اینجا ارزون‌ترین قسمت شهره و مهاجرا میان اینجا خونه می‌گیرن و.. باورم نمیشد. ارزون‌ترین زمین‌ها تو قسمتی که تاریخ یه شهرو ملت رو تو خودش ثبت کرده؟

به خودم قول دادم حتما یکی از این خونه‌ها مال من باشه. 

اون خونه‌های کاهگلیِ حیاط مرکزی، درختا و حوض وسط حیاط. ایوون‌های بزرگ و جذابشون. معماریِ بی‌نظیرشون. هرچی بگم کم گفتم از زیبایی بی‌حد و حصری که دیدم. 

یه کشک بادمجون گرفتیم و نصف کردیم و من نصفِ نصفه‌م رو نگه داشتم برا شام و بقیه‌ش رو هم به عنوان عصرونه خوردم و قرار شد که علی برگرده سر کار و منم به بقیه جاها برسم.

بعد از رفتنش موندم تا غروب آفتاب رو تو اون آرامشِ رویایی ببینم و بعد راه افتادم. 

حالا می‌تونستم آروم و بی‌هدف تو کوچه پس ‌کوچه‌های بافت قدم بزنم و دست بذارم رو کاهگل‌ها و چشمامو ببندم و نفس بکشم. که تصور کنم تاریخِ چندصدساله رو. که آدمای اون موقع رو تو کوچه‌ای بودم در حال تردد تجسم کنم و سعی کنم قسمت کوچیکی از این لحظه‌ها رو با دوربین کوچیکم ثبت کنم. 

رفتم و رفتم تا رسیدم به زندان اسکندریه. آسمون سرمه‌ای غروب و نورپردازی بی‌نظیر بنا، یه منظره بی‌نظیر تکرار نشدنی ساخته بود که اگه ساعت‌ها هم می‌نشستم اونجا ازش سیر نمیشدم. به سیر و سفر تو کوچه‌ها ادامه دادم که یهو یه زن و مرد توریست رو دیدم که با دوچرخه از یه دری بیرون اومدن. درست یادم نیست عنوان سردرش چی بود ولی فکر کردم شاید منم بتونم دوچرخه بگیرم. رفتم داخل و دوتا خانوم مهربون راهنماییم کردن به سمت دوچرخه‌ها و یکیشون اومد و خودش یکی از دوچرخه‌ها رو پیشنهاد داد و گفت این بهترینشه :)

۵ تومن به ازای یه ساعت سواری. منطقی بود. دوربینم به گردن و کیفم یه وری آویزون بود و راه افتادم. راه افتادم و با تمام وجود رکاب زدم. اون کوچه‌های سقف‌دار رو. گذشتن از آب‌انبارها رو، دیدن خرابه‌ها رو. رکاب زدم و زدم و سیاهی شب بی‌حد شده بود که سیر از نفس کشیدن تو باغ برگشتم که دوچرخه رو تحویل بدم که دیدم فقط بیست دقیقه گذشته! باورم نمیشد، من تو همون بیست‌دقیقه کلی حسای مختلف تجربه کرده بودم و برام یه عمر زندگی بود. اونجا بود که فهمیدم نسبیت یه بعد فراانسانی هم داره. یه بعد روحی. یه بعدی که وقتی روحت داره با سرعت بیشتر از سرعت نور، عشق می‌کنه، زمان بی‌معنی میشه. خیلی بی‌معنی‌تر از گذر عقربه‌ها. 

بعد از سواری کوچه پس کوچه‌ها رو به سمت بیرون رفتن بافت قدم زدم و...

#ادامه_دارد..

 

یزد - قسمت سوم - عدو شود سبب خیر و پیدا کردن دوست جدیدم!

  • شنبه ۲۴ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

وقتی فهمیدم که مشکل حادتر از این حرفاس و کلا هیچ جایی تو یزد ندارم، همون‌جا یعنی اولین ایستگاهی که اتوبوس نگه داشت پیاده شدم و فکر کردم که حالا باید چی کار کنم! راستش تنها چیزی که اون موقع به ذهنم نرسید این بود که زنگ بزنم اسنپ‌تریپ و برای این اشتباه فاجعه‌آمیزشون کسی رو بازخواست کنم. گوشیمو دراوردم، پیام علی رو صفحه بود که آدرس رو برام فرستاده بود. جایی که گفته بود رو، رو نقشه پیدا کردم و این‌ بار واقعا پنچر شدم. اون اونور شهر بود و من اینور شهر، وَ تقریبا ۲ ساعت پیاده باهاش فاصله داشتم. بار سنگین رو دوشم، گرسنگی و هیچی نخوردن از دیشب، اتفاق‌ها و شوک‌های صبح تا حالا، و حالا هم این فاصله دوساعته. این همون اخرین کاهی بود که کمر شتر رو می‌شکست. با ناراحتی تمام تسلیم شدم و رو قوانین سفر پا گذاشتم و اسنپ باز کردم. وقتی داشتم از خونه میومدم بیرون کلا ۳۵تومن تو حسابم بود و ۳۰ تومن هم نقد داشتم. میخواستم واقعا با همین پول سفر رو هندل کنم. و حالا تسلیم خستگی شده بودم و خودمو راضی کردم میتونم ۴ و نیم از اون ۳۰ تومن رو الان خرج اسنپ کنم! خلاصه که اسنپ رو گرفتم و تا میدون اطلسی یعنی اولِ خیابونی که فروشگاه ذهنِ زیبا بود با ماشین اومدم و بعد از تقریبا ۲۰۰ متر پیاده‌روی ساختمون ذهنِ زیبا رو دیدم. با اون کوله گنده و خستگی و کلافگی، سراغ علی رو از یکی از چندین پرسنل اونجا که با تعجب بهم نگاه می‌کردن گرفتم و به طبقه بالا یعنی پیش کتابا راهنمایی شدم. اون از اونور با دیدن من و زود اومدنم به شدت متعجب شده بود و من از این ور یه نفس آسوده کشیدم که می‌تونم تا رفتنمون با اسودگی جایی بشینم و یه فکری به حال شب خوابیدنم بکنم.

دیگه باهم سلام علیک کردیم و اون رفت سراغ کارش و منم رو یکی از صندلی‌‌های پشت میز نشستم. بهش از داستانم گفتم که بعد از ملامت‌های بسیار از این که چرا زودتر بهش خبر ندادم که دارم میام یزد، دست اخر فک کردیم که می‌تونم کوله و وسایلم رو بذارم پیشش و امروز یزد رو بگردم و شب با اتوبوس برم خانه معلم اردکان. زنگ زدم اونجا و گفتن که اتاق تک نفره نداریم و دونفره‌س و پول هر تخت هم ده تومنه. که آیا اوکیم با این که پول یه تخت اضافه بدم یا نه. به موجودیم فکر کردم و همون لحظه به ذهنم رسید که من می‌تونم سر اسنپ داد و قال کنم بابت اشتباهش و به اونور گفتم که خبر میدم.

زنگ زدم اسنپ و موضوع رو گفتم. از این که من کلا یزد رو انتخاب کرده بودم موقع انتخاب اتاق و حالا لوکیشنی که هست با ادرس یکی نیست و برا میبده. بماند که اول قبول نمی‌کردن و خانومه کلی بداخلاق بود ولی بعدش گفت که چک می‌کنن و اگه واقعا اقامتگاه‌ِ مدنظر تو یزد نبود، خودشون یه جا بهم میدن با همون هزینه.

خب اوضاع بهتر شده بود. برگشتم بالا و یادم افتاد که به جز دوتا سیبِ  دم صبح از دیشب هیچی نخوردم و بدجوری گرسنه‌م. خب قطعا نمی‌شد وسط فروشگاه برا خودم نودلیت درست کنم و به چای و خرماهای طعم‌داری که شب قبل، از دوساعت پیاده روی انقلاب و ولیعصر نسیبم شده بود بسنده کردم. 

تقریبا نیم‌ساعت از اومدنم به شهر زیبا گذشته بود و این وسطا یه دخترخانومی اومد و با فاصله‌ی یه میز از من نشست و شروع به کتاب‌خوندن کرد. بعد از این که خرماهام با طعم قهوه رو به علی و همکاراییش که بالا بودن تعارف کردم، تو یه لحظه تصمیم گرفتم با اون هم شریک بشم‌شون. تعارف کردم و با خوش‌رویی استقبال کرد و گفت که خیلی خرما دوست داره و ازم تشکر کرد.

داشتم برمی‌گشتم که دوباره گفت مچکرم خیلی خوش‌مزه بودن و من برگشتم تا خرمای بیشتری تعارف کنم و همین جوری بود که دومین دوستم رو تو یزد پیدا کردم. نشستم کنارش و صحبتمون از علاقه‌ش به خرما و درست کردن خوراکی‌های خوشمزه با خرما، رسید به حرف زدن از زندگیامون و سفرهای من و داستان‌های اون. بی‌نهایت مهربون و جذاب بود و البته آروم. یه آرامش خاصی برخلاف تمام شیطنت‌های من داشت و حسابی باهم عجین شده بودیم. علی که از صمیمیت بینمون متعجب شده بود، حسابی غر زد که من دو سه ساله اینجام هنوز با کسی دوست نشدم، شما دوتا چجوری تو ده دقیقه این همه باهم صمیمی شدین؟! راستش خودم هم از خودم متعجب بودم. منِ همیشه سخت ارتباط بگیر با بقیه، حالا اینجور با یه غریبه احساس راحتی می‌کردم و این خبر از تغییرات بنیادیم تو خلال این چند وقت گذشته و سفر رفتنام می‌داد. تو این وسطا اسنپ بهم خبر داد که اقامتگاه تو یزده با همون ادرسی که داره و هرچی می‌گفتم من اینجاها رو بلد نیستم و اونجا رو تو نقشه پیدا نمی‌کنم قبول نمی‌کردن که نمی‌کردن. دست آخر مجبورشون کردم شماره‌ی اونجا رو بهم بدن تا خودم یه فکری بکنم. بعد از قطع کردن با عصبانیت شماره‌ی اقامتگاه رو گرفتم و به محض وصل شدن یکی با روی خوش از اونور گفت :«سلام خانوم گودرزی، خوبین؟». خب می‌تونم بگم نود درصد ناراحتی و عصبانیتم دود شد رفت هوا و با دلخوری سلام کردم و داستان عجیب‌غریبم تا اون لحظه و بعد هم اشتباه اسنپ رو براشون گفتم. که با محبت بسیار بهم گفتن که براشون مشکلی نداره که پولم رو پس بدن. ولی من تاکید کردم که پول نمی‌خوام و فقط میخواستم ببینم امکانش هست اتاق فردا شبم رو امشب بگیرم یا نه، که قبول کردن و فقط گفتن که اگه می‌تونم به جای الان تا یه ساعت دیگه برم اونجا که خب اوکی بود کاملا. بالاخره بعد از اون همه ماجرا یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم تو فروشگاه پیش محبوبه و به ادامه صحبتامون رسیدیم.

 

یزد - قسمت دوم - بابا بی‌خیااال

  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

همونجا وقتی متوجه شدم الان تو یزدم، درحالی که قرار بود تو میبد باشم، سناریوهای مختلفی تو ذهنم چیده شد. اولین چیزی که به ذهن هرکس میرسه اینه که، همونجا تو ترمینال اتوبوسای تهران یا اصفهان رو سوار شه و سرراه، میبد پیاده شه و برنامه‌ش رو به همون روالی که چیده از سر بگیره. ولی خب همون اول این گزینه رو حذف کردم! قرار نبود خرج اضافه‌ای بکنم و این طوری باید الان پول رفتنم تا میبد رو میدادم. از طرفی کلیم وقتم هدر می‌رفت و خستگی برام می‌موند. دومین راه این بود که زنگ بزنم به اونجایی که برا فرداشب یزد اتاق رزرو کرده بودم، و ببینم حاضرن تایم رزروم رو به امشب تغییر بدن یا نه. این طوری می‌تونستم امروز و فردا رو تو یزد بگردم و بعد برای شب دوم برم میبد. اتاق رو از اسنپ‌تریپ رزرو کرده بودم. کلی دنبال شماره تو اپلیکیشن و اینترنت و حتی ۱۱۸ هم گشتم ولی نبود که نبود! کم کم داشتم شک می‌کردم که اصلا همچین جایی باشه تو یزد و داشتم خودم رو برا چالش دوم آماده می‌کردم که خواستم برای تیر آخر، با پشتیبانی اسنپ‌تریپ تماس بگیرم. یه خانومی تلفن رو جواب داد و وقتی گفتم شماره اتاقی که رزرو کردم رو می‌خوام، درکمال تعجب عذرخواهی کرد و گفت نمی‌تونن دسترسی به شماره بدن به ما :| و هرچیم می‌گفتم بابا من پول دادم و فلان، گوشش بدهکار نبود که نبود! تصمیم گرفتم حضوری برم اونجا و درخواستم رو مطرح کنم. ادرس رو نگاه کردم: یزد، خیابان انقلاب، ... . ادرس رو به مرضیه نشون دادم و ازش پرسیدم چطوری می‌تونم برم اونجا که بهم گفت الان همین اتوبوسی که میاد رو سوار میشیم و باهم پیاده میشیم و بعد اونجا بهت میگم دوباره کدوم اتوبوسارو سوار شی.

هیچی. اتوبوس اومد و سه‌تایی سوار شدیم و کلی با رفیقای جدیدم صحبت کردیم از هر دری و این وسطا مرضیه گفت اینجایی که پیاده میشیم فقط یه کوچولو با باغ دولت‌آباد فاصله داره. اول برو اونجا رو ببین، بعد بقیه جاها همشون اونور شهره. بد فکری هم نبود، مصمم بودم اون شب رو یزد بمونم. حتی اگه با جابه‌جایی اتاقم موافقت نمی‌کردن. ساعت نزدیک ۸ و نیم اینا بود که از اتوبوس پیاده شدیم و با بچه‌ها (هرچند که بچه‌شون من بودم :دی) خدافظی کردیم و من راه افتاد سمت باغ دولت‌آباد..

دوتا سیب دیشب از خونه برداشته بودم که صبونه‌م شد. می‌تونستم همون گوشه‌ها یه جایی بشینم و بساط آب‌جوش و چای و این‌ها رو به راه کنم ولی راستش دلم می‌خواست زودتر برسم به اون قسمتی که باید می‌رفتم و یه فکری به حال حل این چلنجِ تو یزد موندنم می‌کردم. کوچه‌ پس کوچه‌های تمیز و خلوت و خنکِ اول صبح یزد رو رد کردم و به باغ دولت‌آباد رسیدم. و خب راستش رو بخواین اصلا انتظار نداشتم اون موقع صبح باز باشه! ولی بود و علاوه بر من دوتا توریست دیگه به همراه گایدشون هم اونحا بودن. و خب می‌تونم بگم کل باغ در اختیار ما بود. کوله‌م رو سپردم به پذیرش و با دوربین و کیف کمری‌م راهی باغ شدم و بی‌نظیرترین لحظه‌ها رو گذروندم. باغ دولت‌آباد واقعا شاهکار بود. اون پنجره‌های مشبک رنگی، اتاقای تو در تو، بادگیر بلندش، ایوون قشنگش که وقتی می‌رفتی توش یه منظره‌ی زیبا به وسعت کل باغ تو دستات بود و آب زلال حوض و درختای سر به فلک‌ کشیده دو طرفش، زیبای روبه‌روت رو قاب گرفته و پوینت همه‌ی این منظره‌ها این بود که هیچ آدمی نبود که خرابش کنه. باغ تو دستای خودم بود

فک کنم یک ساعت تمام زیر و روی همه‌ی جاهاش رو گشتم و کلیم عکس انداختم. وقتی که دیگه داشتم تصمیم می‌گرفتم که برگردم، تورهای مختلف کم کم هجوم اوردن و همه جا پر از آدم شد.. اونجا بود که برای بار هزارم از خودم ممنون شدم که هیچ وقت تن به مسافرت با تور ندادم. اوه شت، البته یه بار دادم که براتون تعریف می‌کنمش.

خلاصه، بعد از گشت و گذار فراوان از باغ اومدم بیرون و به سمت همون ایستگاه اتوبوسا راه افتادم. از ادما که با تعجب به خودم و کوله‌بارم نگاه می‌کردن، پرس و جو کردم که برای رفتن به خیابون انقلاب کدوم اتوبوس رو باید سوار شم که، فهمیدم برای اومدنش لااقل یه بیست‌ دقیقه‌ای باید منتظر بمونم!

نشسته بودم رو دو لا آهنی که احتمالا صندلی بود و یهو یاد علی افتادم. دوست وبلاگی و قدیمی یزدی که از قضا بحث‌های زیادی هم راجع به همه چی داشتیم و می‌تونم بگم تا حد خوبی هیچ وقت هم‌فکر نبودیم :دی حتی یادمه اخرین‌بار یه دعوای خفنی داشتیم ولی هرچی فکر می‌کردم یادم نمیومد سرچی. خلاصه دل به دریا زدم و گفتم حالا که تا اینجا اومدم علی‌ رو هم ببینم. تو همین بین بهش زنگ زدم و ماجرای یهویی سر از یزد دراوردنم رو براش گفتم و بهش گفتم اگه وقت داشتی امروز یه ساعت بریم بگردیم، که بی‌نهایت مهمون‌نوازی کرد و همه دعواهای گذشته رو ندید گرفت و گفت اره حتما فقط تا یک سر کارم و بعدش می‌تونیم بریم بیرون. و البته اگه بخوام میتونم قبلش برم محل کارش و اونجا منتظر بمونم. می‌دونستم که تو یه کتاب‌فروشی بزرگ کار می‌کنه. از اون کتاب‌خوناییه که کمتر کتابی رو پیدا می‌کنی که نخونده باشه. بهش گفتم فعلا دارم میرم که ببینم می‌تونم اتاق رو روبه‌راه کنم یا نه و بعدش میرم سمتش. قرار شد ادرس رو برام بفرسته و تو همین بین بود که اتوبوسم اومد و من سوار شدم.

یکم که گذشت، گفتم بذار لوکیشن جایی که گرفتم رو بیارم که یه موقع رد نکنم ایستگاه مد نظر رو. اسنپ‌تریپ رو باز کردم و لوکیشن رو اوردم و چشمتون روز بد نبینه! مسیری که نشون میداد یه مسیر دوساعته از اونجایی که بودم بود! در حالی که از اینور یزد تا اونور یزد بخوای بری شاید کلا بیست دقیقه طول بکشه! زوم کردم و دیدم شت! لوکیشن برا میبده! تو میبد هم دقیقا یه خیابون انقلاب بود که نزدیک مسجدجامع بود و من هربار که لوکیشن رو باز می‌کردم، فک می‌کردم خیابون انقلاب یزده! ولی امکان نداشت! ادرسش رو با یزد شروع کرده بود و هیچ حرفیم از میبد نزده بود

پوف خدای من! حالا من تو یزد بودم درحالی که نه تنها امشب، که فرداشبم توش جا نداشتم و جام برا میبدی بود که از اول قرار بود شبش رو، رو پشت بوم کاروان‌سرا بگذرونم!!!!

 

یزد - قسمت اول - ماجراجویی از اولین لحظات

  • شنبه ۳ آذر ۹۷
  • ۰۰:۰۰
  • ۰ نظر

ساعت نه بود که رسیدم خونه. دو ساعت خواب دیشب و درس خوندن برا کوییز کارآفرینی تا چهار صبح و شش پاشدن رو همراه کنید با کلی بدو بدو و فعالیت تو دانشگاه به علاوه دو ساعت پیاده‌روی تو انقلاب و ولیعصر. برای ساعت یازده بلیط داشتم و همه لحظه‌هایی که داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم، آرزو می‌کردم کاش همه چی کنسل می‌شد و فقط رو تخت گرم و نرمم می‌خوابیدم. مامان که همیشه یه نگرانی‌ای از سفرهای تنهاییم تو دلشه، دم در قیافه خسته‌م و دید و گفت بیا برو بگیر بخواب. گیج و منگ بهش گفتم نمیشه دیگه، همه کارامو کردم و رفتم سراغ پوشیدن کتونیم. کوله‌ی پنجاه‌لیتری کیپ تا کیپ پرم رو انداختم رو دوشم، کیف کوچیکم با بندای بلند رو یه وری انداختم، کمر کوله رو بستم رو راهی ترمینال شدم. مامان و حسین هم باهام اومدن و تا دم اتوبوس باهام همراهی کردن. مسافرت کردن با اتوبوس، همیشه لذت‌بخش‌ترین قسمت سفرام رو تشکیل میده. اینه که هیچ وقت تو این مسئله به خودم سخت نمی‌گیرم ولی انقدر می‌گردم تا بالاخره بلیت VIP تخفیف‌دار پیدا کنم :)

خلاصه سوار اتوبوس شدم و در دم صندلی تکیِ کنار پنجره‌م رو تخت کردم و گذاشتم تا آرمان سلطان‌زاده عزیز برام کتاب بخونه. هدفون رو گوشم بود و اتوبوس به راه افتاده بود که بعد از نیم‌ساعت تقریبا به خواب عمیقی فرو رفتم..

برنامه به این صورت بود که اتوبوس رو به مقصد میبد گرفته بودم و قرار بود شب رو تو کاروان‌سرایی که تو خرانق هست بگذرونم. کیسه خواب و لباس گرمم رو برای خوابیدن زیر آسمون پرستاره‌ی اردکان همراه کرده بودم و امیدوار بودم که صاحب کاروان‌سرا بهم اجازه بده تا بدون کرایه اتاق، تا صب رو پشت بوم بمونم و فقط یه پولی بابت امنیت اونجا بدم. برا فردا شبش هم تو یزد اتاق گرفته بودم. قرار بود جمعه صب از اردکان راه بیوفتم سمت یزد، جمعه و شنبه یزد رو بگردم و شنبه شب برگردم.

وقتی اتوبوس وایساد، از خواب بیدار شدم، کنار یه میدون نگه داشته بود و یه چند نفری پیاده شدن. منم خب به خیالم همین ادمایی بودن که معمولا تو همه سفرا وجود داشتن و وسط راه پیاده می‌شدن. اتوبوس دو جای دیگه هم نگه داشت و من تو همه این فواصل خوابیدم. بیخوابی و پرکاری روز قبلش بدجور خسته‌م کرده بود. ولی دیگه ساعت نزدیکای ۷ بود که سیر خواب شدم و کتاب خوندن رو از سر گرفتم تا رسیدیم ترمینال. به خیال خودم با توجه به این که تو میبد جا نداشتم، می‌خواستم تا ظهرش تو ترمینال بمونم و استراحت کنم، تا بعد برم سراغ شهر رو گشتن. کوله و بند و بساطم رو گذاشتم تو نمازخونه و سپردمشون به دختری که اون نزدیکیا بود و رفتم سرویس بهداشتی. وقتی برگشتم، دختر چادرش رو سرش کرده بود و داشت اماده‌ی رفتن می‌شد که من ازش تشکر کردم و ازم پرسید دانشجویی اینجا؟ و وقتی براش توضیح دادم که مسافرم و برای تفریح اومدم، سر صحبت باز شد و کلی از خودش برام گفت و کلیم تشویقم کرد به ادامه دادن این مسافرتای هیجان‌انگیز. وسط حرفاش بهم گفت، خب امروز می‌تونی باغ دولت‌آباد و آتشکده و این جاها رو ببینی و فردا هم جاهای دیگه. پیش خودم گفتم خب مگه اینا برا یزد نبود؟ میبد یه نارین‌قلعه و یخچال و آب انبار داشت که. هیچی بی اهمیت به تذکر ذهنم، به خودم گفتم حتما دارم اشتباه می‌کنم. تو همین گیر و دار بودم که گفت من دارم میرم نزدیک باغ دولت‌آباد، اینجا چون ترمینالش از مرکز شهر دوره، تاکسیا خیلی گرون می‌گیرن، ولی اگه می‌خوای بیا با اتوبوس بریم که بگم کجا پیاده شی و اینا. ساعت نزدیکای ۸ بود. بیخیال استراحت و این داستانا شدم و کوله رو انداختم رو دوشم و گفتم آره میام :)

نزدیک نیم ساعت تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم و باهم صحبت می‌کردیم از همه جا، که تو این فاصله، یه خانومی اومد و نشست کنارمون. با توجه به کوله‌بارِ من و کلیدواژه‌های حرفامون، که شامل رصد و سفر و این داستانا میشد، توجهش بهمون جلب شد و یه جایی دیگه رسما وارد گفت و گومون شد و گفت چرا برای رصد طبس نمی‌ری؟ اونجا اصلا آسمونش معروفه برا رصدگرا و اینا که سر صحبت با این دوستمون هم باز شد. از قضا ایشون کارمند شهرداری تو طبس بودن و اینجا دانشجوی ارشد بودن. که باهم شماره‌هامون رو رد و بدل کردیم و دعوتم کرد حتما حتما یه سر طبس بیام و قبلش هم بهش خبر بدم تا برای جا و اینا کمکم کنه :) 

وسط صحبت کردن از خودش گفت که بعد از سال‌ها تصمیم گرفته ارشد بخونه و یزد قبول شده، که من اینجا دیگه داشتم از تعجب منفجر میشدم که پرسیدم خب پس چرا الان میبدین؟ مگه یزد دانشجو نیستین؟ که یه لحظه جفتشون مات به من نگاه کردن و گفتن اینجا یزده!

با تعجب پرسیدم چی؟ یزده؟ من که اتوبوسای میبد رو سوار شده بودم!!! و بهم توضیح دادن که همه اتوبوسا، فارغ از این که مقصدشون کجاست، آخرش میان یزد :))

حالا من بودم و اولین چالشم در بدو ورود به این استان پر ماجرا

یعنی بودن تو جایی که شبش جا نداشتم برا خوابیدن و البته، زیر بار نرفتم برای هزینه دوباره و برگشتن به میبد، تو سفرایی که اصلا رو پایه هزینه مینیمم بسته شده بود...

 

ادامه دارد..