یه روزایی بود که می‌خواستم دکتر شم. ابتدایی و فضای طب، روشای پاسخ‌گویی به سوالات مطرح راجع به بدن، پیچیدگی‌هایی که از یه جسم توجهم رو جلب می‌کرد، همه و همه دلایلی بود که باعث شده بود به دکتر شدن فکر کنم. راهنمایی که اومدم، از بد یا خوبِ روزگار، معلم زیستمون من رو به کل از زیست روند و از اونور معلم ریاضی‌مون حسابی منو مجذوب درسش کرد. روزایی که عاطل و باطل بدون هیچ پیش‌بینی‌ای از آینده، فقط مطمئن بودم اون چیزی که حالمو خوب می‌کنه ریاضیه. اول دبیرستان که اومدم، تحتِ جوِ «برق بهترین رشته ریاضی»، با این ایده چیپ و مسخره که حالا که یک تا دویستِ کنکور می‌رن برق پس منم باید برق بخونم، همه زندگی رو مهندس برق شدن می‌دونستم و.. ولاغیر. دوم دبیرستان که سر و کله نجوم و فیزیک تو زندگیم باز شد، و تازه داشتم لذت بردن از چیزی رو تجربه می‌کردم، فهمیدم برای دیدن قشنگیای دنیا چیزی جز علوم‌پایه وجود نداره. احتمالا همون روزا بود که با بابا عهد کردیم اگه به یه نفر بیشتر از آدمایی که اون کمک کرده، کمک کنم، باید منو ببره پیش خودش. که همون موقع، کنار جسم خاک شده‌ش یادم اومد بابا جنگ رفته و احتمالا با این کارش، به یه ملت کمک کرده و حالا من چه کاری ازم بر میاد که بتونم باهاش به تک تک آدمای این خاک کمک کنم. و اولین چیزی که اون موقع به ذهنم رسید اختراع کردن وسیله‌ی مفید و کارآمدی بود که به درد همه‌ی آدما بخوره. وسیله‌ای که بهشون کمک کنه و حس کنن حالشون باهاش بهتره. یعنی باید مخترع میشدم؟ راستش همون موقع هم می‌دونستم من آدمِ خلاقِ این کارا نیستم. ولی بالاخره باید یه راهی می‌بود برای پیش بابا رفتن. برای کنار بابا بودن. اخرای همون سال بود که بچه‌ها وارد زندگیم شدن. کوچولوهای دوری که شدن همه دنیام و شدن دلیل زندگی‌کردنم. شدن همون جرقه‌ی کمک به یه ملت. که اگه کاری کنی بچه‌ها شاد باشن و خوشحال، یه جامعه و نسل‌های بعدش هم شادن و خوشحال. روزایی که می‌دونستم باید فیزیک بخونم. می‌دونستم قراره یه عالمه بچه کنار من نجوم یاد بگیرن. که از این در به اون در، از اون در به این در، در به در دنبال راهی بودم که بشه جاده و مسیری که قراره ازش عبور کنم تا به این موجودات عجیب خدا برسم. روزایی که حس می‌کردم ممکنه مکانیک هم به دردمون بخوره و باید رشته دوم بشه کنار فیزیک. که کار یاد بگیرم. که قوی شم. روزا گذشت. من روز به روز بیشتر تو دنیای بچه‌ها غرق و روز به روز بیشتر به نیازهاشون اگاه شدم. روزای پیش‌دانشگاهی که می‌دونستم با علوم انسانی میشه به بچه‌ها کمک کرد. که مصمم تصمیم گرفتم فیزیک، ذهنِ تحلیل‌گر، دیدِ باز و دلِ بزرگی که خوندن علوم‌انسانی رو مفید می‌کنه بهم میده. روزایی که از دل آگاهیم نسبت به شرایط، عاشق شده بودم و قرارم با بابا رو فعلا گوشه قلبم، دست‌نخورده نگه داشته بودم. تابستونِ بعد از کنکور حس کردم مربی پرورشگاه بودن می‌تونه کمک‌کننده باشه و سه ماه تجربه‌ی دردناک تو شیرخوارگاه، منو از اونجا کند و سال اولِ دانشگاه، دوباره از این در به اون در، از اون در به این در، در به در دنبال جایی گشتم که با بچه‌ها زندگی کنم. که برم تو محله حاشیه و از نزدیک ببینم، دردم بیاد، کار کنم و آشنا و شم و ببینم اخر این دلِ ناموندگارِ بی درمون رو کجا باید آرومش کنم. روزایی که حس کردم باید معلم شم. ۶ ماه تجربه‌ی معلم آزمایشگاه بودن برای بچه‌هایی که باید با چنگ و دندون سر کلاس حفظشون می‌کردم، بهم فهموند من باید «معلمِ همه چیز» بشم. معلمی که نه فقط دو ساعت تو هفته، که تمام طول هفته، تمامِ وقتی که  بچه‌ها هستن، باشه. معلمی که نه فقط ریاضی و علوم درس میده، که قصه هم می‌خونه. که فوتبالم بازی می‌کنه. که گوش هم میشه. نشد که بشه. روزا گذشت و من هی تجربه کردم و هی امتحان کردم و هی از هرچیزی یاد گرفتم و مسئولیت به عهده گرفتم. که دوباره شدم معلم و نشد که معلم مکانیک و کروی بمونم. نتونستم که فقط فرمول بنویسم و برم. که موندن بچه‌ها و قصه گفتم براشون. که ناراحت بودن و گوش شدم براشون. قرار شد برم سیستان‌بلوچستان بشم «معلمِ همه چیز» و شروع کردم به محتوا جمع کردن و دوباره خوندن و خوندن و خوندن که، فهمیدم باید مادر بشم..

مادر تمام بچه‌هایی که کنارشونم. مادر همه شاگردایی که شاید فقط چهارسال ازم کوچک‌ترن. مادر همه‌ی بچه‌های ۷-۸ ساله‌ای که می‌خواستم اسم آسیب‌دیده و محروم از روشون برداشته شه.

که حالا عهدم با بابا رو از رو طاقچه دلم برداشتم و بهش دادم و گفتم فعلا دست‌ نگه‌ داره. که حالا باید مادر بشم. مادر همه‌ی هیرادها و ماهورها..